ژنوم شهر؛ فصل مشترک یا روح اختصاصی

به هر حال امروز کمتر غیرپاریسی‌ای هست که مغلوب تصویرسازی تبلیغاتی از پاریس نشده باشد و با شنیدن نام پاریس، شهری رویایی، رومانتیک، آرمانی را به خاطر نیاورد؛ شهر عشق، هنر، معماری، خاطره، فراغت، زیبایی، و زادگاه بسیاری دانش‌ها، ابتکارات، مکاتب، صنایع، و مفاخر جهانی.
1396/08/05

شاید بسیاری در مواجهه با کتاب «مسائلِ شهری» اثر پژوهشگری فرانسوی در بابِ شهرهای فرانسه از خود بپرسند، مسائل پاریس که تهرانمان از هیچ منظر بدان شبیه نیست، چه ارتباطی می‌تواند به ما در ایران داشته باشد. شاید هم بسیاری باشند که در قرن بیست و یکم و عصرِ جهانی‌سازی، تمامِ شهرهای جهان را مبتلا به مسائلی مشترک بدانند که بودنشان در اروپا یا خاورمیانه اثری بر اصل موضوع ندارد. بنابراین به چندین دلیلِ منطقی و عقلی از اساس مخالف طرح چنین شبهه‌هایی هستند.

به هر حال امروز کمتر غیرپاریسی‌ای هست که مغلوب تصویرسازی تبلیغاتی از پاریس نشده باشد و با شنیدن نام پاریس، شهری رویایی، رومانتیک، آرمانی را به خاطر نیاورد؛ شهر عشق، هنر، معماری، خاطره، فراغت، زیبایی، و زادگاه بسیاری دانش‌ها، ابتکارات، مکاتب، صنایع، و مفاخر جهانی. البته هرکس چند روزی در خیابان‌ها و موزه‌های پاریس گشت زده باشد، اذعان خواهد کرد که این خصایص چندان هم کاذب نیست و آن رویاسازی‌ها مبتنی بر موهومات نبوده است.

اما وقتی یک تحلیل‌گر و نقاد تیزبین پاریسی که صراحتاً از ابتدا مواضع و مبانی اندیشه خود را روشن می‌کند، از باطن پاریس سخن می‌گوید، کاملاً غافلگیر می‌شویم؛ آنهم از بابت شباهت‌های فراوانِ آن شهر رویایی با تهرانی که هرگاه از آن صحبت می‌شود کریمانه اوصافی چون بی‌در و پیکر، بی‌سر و سامان، روستای بزرگ، آلوده و کثیف، زشت و ناموزون و … نثارش می‌کنیم. مثال‌های متعدد آقای گی بورژل از شدت‌یابی اختلاف طبقاتی، تقابل سنت و تجدد میان پاریس و دیگر مراکز شهری، اکتفا به کمیات، بحران اشتغال، ناکارامدی نظام آموزشی، بحرانِ اتوموبیل‌های تک‌سرنشین و کمبود جای پارک، آلودگی هوا، ورشکستگی سیاسی دولت، خلاء دموکراسی محلی، رشد چشمگیر طبقه نوکیسه، توسعه ناپایدار، کژفهمی نسبت به میراث فرهنگی و از همه مهم‌تر فقدان فهم و درک درست و جامع مدیریت شهر از مسائلِ شهری در فرانسه امروز سبب می‌شود حیرت‌زده بمانیم از آنکه تو گویی اگر پاریس را در متن به تهران تغییر دهیم، کسی تعجب نکند.

آقای بورژل از همان ابتدا که می‌گوید «اغلب اشکالات برنامه‌ریزیِ شهری، معلول تحلیل نادرست مسائل شهر است»، ما را دعوت به واقع‌بینی نسبت به مسئله می‌کند و هشدار می‌دهد که از پافشاری بر تداوم روندی که تحلیل‌های نادرست اولیه ایجاد و رفته رفته آنها را به بدیهیاتی تثبیت‌شده بدل کرده‌اند، خودداری کنیم. در واقع مشابه همین خواهش را ما نیز باید در گفتگوهای معمول و حتی آکادمیک و حرفه‌ای داشته باشیم که اغلب سهل‌انگارانه باطن زندگی خود را با ظاهر زندگی دیگران مقایسه می‌کنیم. اگر پاریس با این همه مشکلات مشابه، امید به بهتر شدن دارد، چرا تهران نداشته باشد؟

چرا تهران باید همواره در کوچه هفت پیچ ارجاع به بدیهیات کلیشه‌ای سرگردان باشد که سبب شده مسائلش در ذهن‌ها به هیولایی بدل شود و مواجهه را از توان همه کس خارج کند و در نتیجه از بهتر شدن زندگی در شهر محروممان بمانیم. آن هم در حالیکه ما هنوز به بیماری‌های مزمن و پیچیده‌ای چون جهانی سازی مبتلا نشده‌ایم؛ از جمله هنوز به کالایی شدن میراث فرهنگی و بافت‌های تاریخی و … یا اصطلاحاً «جنتریفیکیشن»  گرفتار نیستیم و بنابراین پیش از آنکه کار از کار بگذرد، می‌توان با کنار نهادن توهم، از تجربه پاریس و این کتاب درس آموخت و اعتماد به نفس لازم برای فهم مسائل شهر خود و تلاش برای حل و فصل آنرا پیدا کرد و تدبیری در قبال تبعات آن اندیشید.

آقای بورژل در مطالعه پدیده شهر، مخصوصاً، بر یک محور پافشاری می‌کند که اتفاقاً در مورد تهران می‌تواند تبدیل به مزیتی بزرگ شود؛ و آن توجه به حیات مدنی و تنزل ندادن شهر به وجه کالبدی و کمی است. او به درستی تاکید می‌کند که یک شهر زشت و کثیف و مزدحم و نارسا محصول حال بد حیات مدنی است، نه آنکه شبکه معابر و ساختمان‌ها و شهرسازی بد موجب بداحوالی شده. به همین دلیل هم در حل مسائلِ شهری، تحلیل‌گرانِ متخصص در علومِ انسانی را بر مهندسان عمران و شهرساز اولی می‌داند. این موضوع یکی از مهم‌ترین درس‌هایی است که از این کتاب موجز و در عین حال مفید می‌توان آموخت.

اما آنجا که آقای بورژل در مبحثِ «بازگشت شهر» از «ژنوم» پاریس سخن می‌گوید، از فصلی که ضرورت داشت مستوفا بدان بپردازد، به اجمال می‌گذرد. بنابراین به نظرم بسیار مهم است کمی بر آن درنگ کنیم. چنین به نظرم می‌رسد که ژنوم یک واژه عاریه‌ای از علم ژنتیک باشد که گاه در قاموس مطالعات شهری نیز از آن به استعاره بهره گرفته می‌شود. ژنوم در تعبیر اصلی خود، مفهومی است که بواسطه آن می‌توان کل محتوای ژنتیک یک فرد انسانی را تشریح و بازتولید کرد. به اعتبار آنکه این مفهوم به خوبی معرف و مبین ماهیت شهر نیز هست، پس نوعی خوش سلیقگی در این وام‌گیری مشاهده می‌شود.

در واقع به اعتبار وحدت ژنومِ همه اندام‌های یک موجود زنده، گوش و دست علی‌رغم تفاوتهای کارکردی و شکلی از اشتراک برخوردارند. در نتیجه یک پیکره به وحدت موضوعی و تناسب و تجانس و یکپارچگی می‌رسد و به موجود زنده توانایی تشخیصِ عضو خود از عضو بیگانه را می‌دهد.

ژنوم را می‌توان ذیلِ بحث کجاییِ شهر و کیستیِ اهل آن مطرح کرد. به عبارت دیگر واقع شدنِ شهر در یک محیط معلوم و خاص، و تعاملی که به روزگاران میان ساکنین و آن محیط شکل می‌گیرد، منجر به پدیدار شدن نسبتی ناگسستنی میان آن مکان و جامعه انسانی‌اش می‌شود که نتیجه آن جایی شدن این شهر و کسی شدن اهالیش است. در دلِ اهلِ این «جا» رازهایی وجود دارد که فقط آنان بواسطه انتقال از نسل‌های متوالی می‌شناسند. بدونِ اشراف بر این رازها، و تکاپو برای حراستشان از کون و فساد گذر زمان، زندگی در آن «جا» نیز ناممکن است. بدین اعتبار حافظ ژنوم شهر، اهل شهرند. پس اگر شهری ویران شود اما اهلش زنده باشند آن شهر دوباره احیا می‌شود اما اگر شهری، هر قدر عظیم و پررونق، از اهالی خالی شود، به حیث ژنوم مرده است و حتماً کالبدی خالی از زندگی خواهد شد.

شهری که ژنوم دارد، به یک سامانه یا اکوسیستم انسانی ارتقا یافته که در آن همه ابعاد و جوانب حیاتِ آدمی، از مراتب مادی ـ مثل نیازهای طبیعی و مناسبات اجتماعی ـ تا مراتب معنایی ـ مثل ساحت روایت و تجرد ـ تحقق یافته است و اهل شهر در تمامِ این مراتب عضویت دارند. شهرِ دارای ژنوم به حیثیتِ مرتبه رواییش دارای قصه و اسطوره است؛ اسطوره‌ای که در باور تک تکِ اهالی عین حقیقت است و آنان تمام شهر خود را به اعتبار مرتبه روایی مثل کف دست می‌شناسند؛ شناختی که نزد یک مهمان، گردشگر، عابر، یا کارشناس بیگانه حاصل نمی‌شود.

درک این مسئله از اهمیت فراوانی برخوردار است که ژنوم یک شهر در اثر اراده و خواست عده‌ای و به صورت آمرانه ایجاد نمی‌شود بلکه طی فرایندی تاریخی و اجتماعی پدید می‌آید. پس طبیعی است که زیستگاه‌های بزرگ اما روزگار ندیده، ژنوم نداشته باشند و بدین اعتبار شهر هم محسوب نشوند. زیرا جایگاه ژنوم و مخاطب آن، دل است. شهر باید صاحب دل شود تا میان آن و اهالیش راهی برقرار باشد. به همین دلیل هم کسانی که اهل یک «جا» هستند آنرا به هر جای دیگر ترجیح می‌دهند و هنگام دوری، حتی اگر در بهشت‌آساترین مکان جهان هم باشند، برای شهر خود دل‌تنگی می‌کنند.

دل کمیات را برنمی‌تابد. چه بسا ادوار گوناگونی که وجوه کمی شهر همچون جمعیت و وسعت و مقیاس تاسیسات زیربنایی دچار نوسان شده باشد ولی موجودیت آن در حیثیتِ یک «جا» تغییر نکند. به نظرم «خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش» که حافظ در مدح شهر خود سروده به خوبی گویای این حیثیت از شهر است. در واقع آنچه از وضع بی‌مثال شیراز مد نظر حافظ است، نه وضع اقتصادی یا سیاسی یا اجتماعی یا کالبدی یا … که به مرور زمان دستخوش تغییر و تحول و فراز و نشیب می‌شود بلکه همانا شیراز بودن ـ جایی بودن ـ شیراز است؛ یک اندوخته تاریخی است که در پرتو آن آب رکن‌آباد عظمت رود نیل را می‌یابد و گلگشت مصلایش حتی تا امروز دل ما غیرشیرازی‌ها را نیز تنگِ خود می‌سازد.

این ساحت بی‌همتا قابل تنزل به مبانی فیزیولوژیک و زیستی و اعتباری و قراردادی نیست. کیفیتی ویژه و منحصر بفرد، و به بیان بهتر، بزرگترین سرمایه یک شهر است؛ و به این تعبیر است که تازه می‌توان دریافت چرا حافظ آنرا به خدا سپرده است. دلِ شهر جایی است که عصاره و جوهره شهر در آن رسوب می‌کند و دوام می‌یابد.

اما ژنوم شهر، دل شهر، اهالیِ شهر، و کیستی و کجاییِ شهر در علوم و تخصص‌های امروزین مربوط به شهر چه جایگاهی دارد؟ این وجه مهم و اولی از شهر که تعلق به عالم و مرتبه‌ای فراتر از مرتبه کمیات و عملکردها دارد، و معیارهای سنجشی یک‌سر متفاوت را درخور است، در میان متخصصین «برنامه‌ریزی شهری» و «طراحی شهری» و «شهرسازی» و … چگونه اندازه‌گیری و تدبیر می‌شود؟

در دوره معاصر در میانِ متخصصینِ حوزه شهرسازی ایران مرسوم شده که شریف‌ترین مقامی که یک ساکنِ شهر می‌تواند بدان نایل شود را مقامِ شهروندی بیانگارند؛ یعنی کسی که برای سکونت در شهر تکالیفی بر عهده دارد و به ازای آن از حقوقی برخوردار است. بدین اعتبار یک فرد در عمرِ خود، با احرازِ شرایط، حتی می‌تواند چند بار و در چند شهر به این مقام دست یابد یا در اثرِ سهل‌انگاری خود از آن عزل شود. چراکه مقامِ شهروندی یک امرِ اعتباری و حقوقی است.

البته این مقام به جای خود لازم است اما شهری که فقط جایگاهِ شهروند است، ژنوم ندارد. اگر معیار ژنوم باشد، شهر جایی است که اهل داشته باشد. اهلِ شیراز در اهلیت خود انتخاب و اراده ندارند. همچنانکه یک شیرازی را نمی‌توان از شیرازی بودنش عزل یا به شیرازی بودن نایل کرد. به عبارت دیگر نمی‌توانیم شیرازی نباشیم اگر شیرازی باشیم و نمی‌توانیم شیرازی باشیم مگر شیرازی باشیم. اکتفا به مرتبه شهروندی در حل و فصلِ مسائلِ شهری مثلِ آن است که یک زوج زندگی مشترک خود را مبتنی بر مفاد کتاب قانون و بدون توجه به ابعاد لطیف و روح زندگی تنظیم کنند. چگونه می‌توان پذیرفت که حیات مدنی انسان همچون طرز کار ماشین لباس‌شویی مطابق دستورات ساده کاتالوگ ممکن باشد.

مسئله دیگر آن است که یک شهر را یک شهرساز بوجود نمی‌آورد بلکه اهل شهر پدید می‌آورند. به عبارت دیگر بهترین شهرساز کسی نیست که مثل یک نجار با استفاده از مواد موجود شهری جدید و مناسب و زیبا و کارامد و … بوجود آورد بلکه کسی است که همچون یک باغبان ژنوم شهر را کشف و فضایی فراهم ‌آورد تا اهل شهر، آنرا به بهترین حالتش درآورند و بستر رشد آن فراهم باشد؛ بستری که حتی اگر اهل شهر هم متوجه آن نبودند، آنان را متذکر گرداند.

مجریان و متخصصین اگر توان باغبانی ندارند، حداقل باید نگران باشند تا ژنوم شهر زیر دست و پای مسائل آنان از قبیل ترافیک و توسعه و سرانه‌ها و دفعِ فاضلاب و تکنولوژی و … لگدمال نشود. نگرانی آقای بورژل درباره آسیب‌های سوءمدیریت و سوء فهم بر ژنومِ پاریس نیز به همین نقصان بازمی‌گردد و لازم است در ما هم انگیزه‌ای دو چندان برای توجه به ژنوم شهرهایمان ایجاد کند.

بی‌شک ژنومِ هر شهر به دلیلِ تفاوت‌های محیطی و تاریخی یگانه است. پس مسائلِ اصلیِ هر شهر نیز اختصاصی و منحصر بفرد هستند. در واقع آنچه می‌تواند جهانشمول باشد و از قیدِ مکان آزاد، مراتبِ اعتباری و قراردادیِ شهر است که مادونِ ژنوم قرار می‌گیرد. همچنین شهرها از منظرِ بیماری‌هایشان نیز می‌توانند کاملاً به هم شبیه شوند؛ چنانکه وقتی آقای بورژل بیماری‌های پاریس را برمی‌شمارد، می‌بینیم تفاوت چندانی با بیماری‌های تهران ندارد. حال آنکه پاریس و تهران هر یک به اعتبار ژنوم منحصر بفرد هستند و نه به هم و نه به هیچ جای دیگر شباهت ندارند.

بنابراین در مراجعه به چالشی که ابتدای بحث مطرح شد، باید گفت حتی اگر بتوان از منظرِ بیماری‌ها وجوهِ مشترکِ پرشماری میانِ شهرها برشمرد اما از آنجا که ژنوم آنها یکسان نیست، راهِ درمان نیز یکسان نخواهد بود و در مسیر حل مشکلات شهر باید حتماً مراعات ژنوم را نمود. اگر نه با اعمال نسخه‌های درمانی نامربوط، بیماریهای مهلک‌تری پدید می‌آید که شهر را از شهر بودن ساقط می‌کند. به عبارت دیگر درسی که از این کتاب باید گرفت این است که برای درمانِ دردهای هر شهر باید به سراغ ژنوم همان شهر رفت و با ملاحظه و مراعات آن اقدام کرد.

پیشگفتار بر کتاب مسائل شهری اثر گی بروژل ترجمه داریوش طالقانی که در آبان‌ماه ۱۳۹۶ نوشته شد.

پست های مرتبط

سامانه عصبی جامعه فعال شده است
تهران به مثابۀ کاغذ باطله!
البته ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است!
دور ضایع رفتارهای واکنشی
هیچ نامی بی‌حقیقت دیده‌ای؟
دعوت به شکیبایی
جای ما در جهان اولین جنگ جهانی
«لوور در ایران» و «ایران در لوور»: دو پردۀ یک ماجرا
لوور در موزۀ ملی
شخصیت شهر چند می‌ارزد؟!
جای خالی پلاسکو را چگونه پُر کنیم!
بی‌آسمانی
ﺑﺎﻳﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻫﻞ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻴﺪﺍﻥ، ﻣﺸﻖِ ﺍﺭﺯﺵ ﻛﺮﺩ
ﺑﺎﻳﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻫﻞ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻴﺪﺍﻥ، ﻣﺸﻖِ ﺍﺭﺯﺵ ﻛﺮﺩ