صلح: چیزی بیش از «حسن همجواری»

سرزمین ایران یک واحد طبیعی است؛ به این معنی که از یکپارچگی و تجانسی برخوردار است که در کمتر سرزمینی نظیرش دیده می‌شود. البته منظور از یکپارچگیِ طبیعی، اصلا شرایطِ یکسانِ اقلیمی و جغرافیایی نیست.
1396/09/01

آیا تا کنون از اینکه دست، پا و سرِ ما در صلح به سر می‌برند تعجب کرده‌ایم؛ مسلما با وجود تمام تفاوتهای شکلی و کارکردی که دست و پا و سر دارد، از اینکه میانشان اختلافی نمی‌افتد، حیرت نمی‌کنیم چون ناخودآگاه همۀ آنها را اندام‌های متفاوتِ پیکره‌ای واحد می‌دانیم و نه اموری متفرق که بنا به بهانه‌هایی دور هم جمع شده‌اند. ایران چه به لحاظ طبیعی و چه به لحاظ فرهنگی، سرزمینی متنوع است لیکن تنوع فرهنگی در ایران نیز بدینسان اندامواره است؛ چرا که ایران چه به لحاظ طبیعی، چه به لحاظ تاریخی و چه به لحاظ فرهنگی، موجودیتی واحد است. اکنون این سه موضوع را به تفکیک توضیح خواهیم داد:

الف. ایران؛ «یک واحدِ» طبیعیِ متنوع: سرزمین ایران یک واحد طبیعی است؛ به این معنی که از یکپارچگی و تجانسی برخوردار است که در کمتر سرزمینی نظیرش دیده می‌شود. البته منظور از یکپارچگیِ طبیعی، اصلا شرایطِ یکسانِ اقلیمی و جغرافیایی نیست. ازقضا ایران به لحاظ جغرافیایی و اقلیمی بسیار متنوع است ولیکن این تنوع به معنی تفرق نیست. واقعیتِ طبیعیِ فلات ایران آنچیزی است که بر اثرِ اتفاق زمین‌شناختی واحدی شکل گرفته و آن برخورد دو صفحۀ اوراسیا و افریقاست. این برهم‌کنش است که ایران را همچون صفحه‌ای مچاله و مرتفع ساخته؛ صفحه‌ای که فرورفتگی‌های آن شامل دریای خزر و کویرهای میانۀ ایران و خلیج فارس و برآمدگی‌هایش البرز، زاگرس و ارتفاعات جبال بارز در جنوب شرقی است. یعنی در ایران یک عامل زمین‌شناختی است که تنوعی ریخت‌شناسی را ظاهر ساخته؛ جریانی که هنوز ادامه دارد و سالانه ۲۳ میلیمتر ایران را فشرده‌تر می‌کند.

وقتی به تصاویر انتزاعی فلات ایران دقت می‌کنیم آن را چون قلعه‌ای محصور در رشته‌کوه‌ها و ارتفاعات می‌یابیم. این قلعه در طول تاریخ بارها دستخوش تجاوز شد، ولی همیشه تمامیتش را حفظ کرده است. حتی مثلا در دورانی که عثمانیان تا میانۀ فلات ایران و تا شهر قزوین پیش آمدند، درست به علت انسجام طبیعی این قلعه، پس از مدت کوتاهی ناگزیر به عقب‌نشینی به پشت باروهای آن شدند. در ظاهر ایران نیز جزئی از خاک آسیاست که بنا به اتفاق و یا توافقاتی مرزهای آن مشخص شده ولی در واقع ایران با اینکه همچون جزایر مستقل، امری مجزا و دورافتاده از خشکی‌ها نیست، دارای «فردیت» است. با آنکه ابعاد و اندازه‌هایی یک قاره نظیر افریقا یا اروپا را ندارد، به اندازۀ آنها دارای «شخصیت» متمایزی است. و به اندازۀ یک کشور «هویت» مستقلی دارد. ضمن اینکه با وجود تأثیرپذیری از نیروهای واحد طبیعی، طبیعت یکدستی چون فلات تبت ندارد و «متنوع» است.

وحدت طبیعی ایران سبب می‌شود به جای «تکثر» طبیعی در ایران با «تنوع» طبیعی مواجه باشیم. اگر قارۀ اروپا واحد طبیعی متکثری است و نشانۀ این تکثر کشمکش دائم و جنگهای خونین بر سر تعیین مرزها و قلمروها در آنجا بوده، در ایران با واحد طبیعی متنوعی مواجهیم که در آن تمامیت هیچ قلمروی طبیعی به تمامیت دیگری صدمه نمی‌زند. حتی آن زمان که در فقدان حکومت مقتدر مرکزی، هر بخش از ایران به شکل ملوک‌الطوایفی اداره می‌شد، این تکثر به حیث سیاسی بود و وحدت فرهنگی که منبعث از وحدت طبیعی این قلعه بود برقرار می‌ماند. همۀ اینها از آنروست که هم تنوع و هم وحدت طبیعی در ایران امری اصیل و پیش‌داده است و نه اعتباری و برساخته.

ب؛ ایران: «یک واحد» تاریخیِ پر و پیمان: به تبع آنکه ایران واحدی طبیعی است، واحدی تاریخی هم هست. اهل این سرزمین همچون اهل یک محله‌ به مرور زمان دارای سرگذشتی مشترک شده‌اند. در هر محله رویدادهایی در جریان است؛ عروسیِ دختر یکی از اهالی، دزدی در واحد دیگر، نذری‌پزان، اسباب‌کشی، موقعیت اورژانسی و … هر پیشامد به‌فرض‌آنکه برای یکی از اهالی رخ داده باشد ولی غالب اهالی یا در آن نقشی ایفا می‌کنند و یا دست‌کم از آن مطلع می‌شوند. طبیعتا هر قدر همسایگی سابقۀ طولانی‌تری داشته باشد، اولا هر کس به مهارت و نقشش در صحنۀ محله بهتر معرفی می‌شود و ثانیا فرصتی برای شناخت دیگران پیدا می‌کند. این همان سرمایه‌ای است که به اتکای آن جایی را «محله» و عده‌ای را اهل آن محل می‌دانیم. مشابه همین روند است که جایی را «شهر» و عده‌ای را اهل شهر و خطه‌ای را «سرزمین» و عده‌ای را اهل آن سرزمین می‌کند. چیزیکه سبب می‌شود جمعیت متفرقی از افراد را فارغ از مقیاسش «جامعه» بنامیم، ایفایِ نقش منحصربفرد هر عضو است.

تا پیش از دورۀ معاصر، در بسیاری از جنگ‌ها، مثل جنگ‌های ایران و روس، یک یا تعدادی ایالت مستقیما درگیر جنگ بود و در باقی نواحی زندگی تقریبا شرایط عادی داشت. حتی ویرانگری مغولان همۀ نواحی ایران را یکسان متأثر نساخت. ولیکن واکنش اهل ایران بدان همچون اعضای یک محله بود. یعنی اولا همه ایرانیان خود را مخاطبِ این رویدادها و مسئول رفع پیامدهای آن می‌دانستند و ضمنا هر یک به ایفای نقشی می‌پرداخت که تاریخ برایش تعیین کرده بود؛ برخی ادوات رزم را تهیه می‌کردند، ناحیه‌ای دیگر اسب و شتر را تأمین می‌کردند، گروهی بنا به صفت دلیری برای رویارویی به خط مقدم می‌شتافتند و اهل خطه‌ای دیگر مسئولیت آبادانی‌ خرابی‌های جنگ را بر عهده داشتند.

تاریخ در واحد طبیعی ایران، به اندازۀ تاریخ حیات بشر قدمت دارد. به جز ایران، هستند سرزمینهای دیگری چون مصر و یونان و چین و هند و … که بدینسان از قدمت تاریخی برخوردارند ولیکن تاریخ در همۀ آنها امری متداوم نیست؛ مصر و یونان و روم دچار انقطاع تاریخی شدند یعنی حکمتی که بر اثر تعامل تاریخی با محیط خود انباشته بودند به عللی متروک شده و از زمانی به بعد حیات تاریخی‌ جدیدی را آغاز کردند؛ مثلا مصر باستان و مصر فاطمیون نسبتی با هم ندارند. وقتی انقطاع تاریخی روی می‌دهد، بسیاری از رازهای گشوده شده دوباره محجوب شده و از یادها می‌رود. در این میان چین، هندوستان و ایران در زمرۀ معدود سرزمینهایی است که قدمت تاریخی‌شان بر اثر هیچ طوفانی منقطع نشده است. البته در ادواری، نواحی مختلف ایران در نبودِ حکومت مرکزی مقتدر، به دست حکومتهای محلی اداره می‌شد ولیکن عدم وحدت سیاسی نباید ما را به تصور عدم یکپارچگی و وحدت تاریخی بیاندازد. در ایران عوامل تاریخ‌ساز حبس در مرزهای سیاسی نبوده است. مثال آن زندگی بسیاری از بزرگان ما چون بوعلی یا مولاناست. بوعلی در فاریاب به دنیا آمد و مدتی از عمر خود را در بخارا و جرجان و بعد ری و همدان و اصفهان گذراند در این مدت قلمروی سامانیان و دیالمه و آل بویه و سلجوقی را درنوردید ولیکن احساس نکرد که از سرزمین و تاریخی پا به سرزمینی با تاریخی دیگر گذاشته است.

ج؛ ایران: «یک واحد» اصیل فرهنگی: تاریخ و طبیعت مشترک، ایران را به پیکره‌ای واحد تبدیل کرده که سرگذشت هر گوشه‌ای از آن به نوعی سرگذشت کل آن است. از همینروست که در هر دوره‌ای از تاریخ که بخشی از ایران در التهاب به سر برده کل این پیکر را به درد آورده است. کسانیکه سرگذشت مشترک داشته‌اند، مثل آن است که در کورۀ واحدی ذوب شده و در هم ممزوج شده‌ و تألیف یافته‌ و موجودیتی واحد را شکل داده‌اند. سابقۀ سکونت تنوع فرهنگی در ایران آنقدر زیاد است که این تنوع را نمی‌توانیم منبعث از زندگی در جای دیگری جز ایران بدانیم. لرها و کردها و بلوچ‌ها و … از جای دیگری به ایران نیامده‌اند؛ آنان در ایران بوده که کرد، لر یا بلوچ شده‌اند. این متفاوت است با کشورهایی چون امریکا یا استرالیا یا حتی اروپا که تنوع فرهنگی از جای دیگری به آن کوچیده‌اند و هنوز درآمیخته چون اعضای یک پیکر واحد نشده‌اند. لذا هویت در آنها امری اصیل نیست و باید مراقب آن بود و همواره بیم آن می‌رود که اصرار زیاده از حد بر اختصاصات فرهنگی و قومیتی، مخل وحدت ملی باشد. برای همین شهروندان کشوری چون کانادا، تشویق می‌شوند حتی‌الامکان بر مظاهر هویتی مشترکی چون تابعیت کانادا، پرچم کانادا و … اصرار ورزند. تنوع فرهنگی در ایران به صفتِ ممزوج بودن، مقومِ وحدت فرهنگی است؛ یعنی کرد بودن کردها، یا لر بودنِ لرها، نه تنها ایرانی بودنشان را تهدید و نفی نمی‌کند بلکه آن را تقویت می‌کند. به سخن دیگر در ایران، کرد بودن، لر بودن یا فارس بودن دلیل قاطعی است بر ایرانی بودن. حتی آن قلمروهای وسیع‌تری که خارج از مرزهای سیاسی ایران امروز است، ولی انس با شاهنامه دارند و نوروز را به مثابۀ آیینی کهن برگزار می‌کنند و یا زبان فارسی زبان واسطۀ ارتباطی‌شان است (نه لزوما زبانی که در خانه بدان سخن می‌گویند)، جزو این قلمرو است و شریک در سرنوشتِ این واحد.

بسیاری به تفاوتی میان تنوع فرهنگی ایران و کانادا قائل نیستند و متوجه یگانگی در پسِ تنوع فرهنگی ایران نشده و آن را تکثر می‌پندارند. عموما کدورتهای جدید را از آنجا که میان دو قلمروی تاریخی (مثل سیستان و بلوچستان) است، به مثابۀ امری تاریخی و سابقه‌دار پنداشته‌اند، در حالیکه در تاریخ ردپایی از این سوءتفاهمات نمی‌یابیم. ضمن آنکه این قبیل منازعات دیگر منحصر به تنوع قومیِ لر و آذری و کرد نیست بلکه حتی به غالب شهرهای مجاور چون میبد و اردکان، رشت و انزلی، تبریز و اردبیل هم سرایت کرده است. کدورتهای میانش شهرها و جریانات واگرایانۀ قومی، محصول پروژۀ دولت – ملت‌سازی معاصر است؛ یعنی شروعش جایی است که ما نسبت میان وحدت ملی و تنوع فرهنگی را به جا نیاورده و آن را مخل وحدت دانستیم و آن را به حاشیه راندیم و تلاش کردیم با هویت‌سازیِ تصنعی به «کشور ایران» اعتبار دهیم. یگانه راه حل این نقار نیز آن است که بفهمیم ایران ورای یک واحد سیاسی (کشور)، یک واحد فرهنگی منسجم (سرزمین) است.

تنِ واحد بودن ایران، خصوصا در بزنگاه‌هایی از تاریخ آشکار شده. هربار خصمی از سمتی متعرض ایران شد، از سویی دیگر حیات فرهنگ ایرانی تجدید شده؛ اگر اسکندر از غرب حمله کرد، فرهنگ ایرانی از ناحیۀ شرق موفق به تجدید قوا شد. اگر اقوام عرب از سمت جنوب غرب به ایران وارد شدند، فرهنگ ایرانی از سمت شمال شرق و از ناحیۀ خراسان بزرگ و سیستان جانی تازه گرفت. اگر مغولان از شمال شرق هجوم آوردند، این بار شمال غرب ایران یعنی تبریز و اردبیل مرکز احیای فرهنگ ایرانی بود. حتی در دورۀ معاصر، تعرض عراق به ایران، باز همۀ اهل این خطه را همچون اهل یک خانه و خاندان به واکنش واداشت. نگاهی سرسری به مرزهای سرزمین ایران و مقایسۀ آن با مرزهای میان امریکا با کانادا، یا مرزهای عراق و سوریه، لیبی و مصر و … که با خط کش ترسیم شده نشان می‌دهد که بیش از نود و چند درصد مرزهای سرزمین ما مرزهایی طبیعی – تاریخی – فرهنگی و نه قراردادی است و در این میان معدود مرزهایی که طی توافقات سیاسی تعیین شده، هنوز هم موضوع مناقشات است.

می‌توانیم از صلح معانی متنوعی مراد کنیم؛ گاه منظورمان از صلح «حسن همجواری» است. حسن همجواری یعنی بسنده کردن به حداقلی‌ترین مرتبه از صلح؛ آن زمانی که در بهترین حالت برای هم ایجاد مزاحمتی نمی‌کنیم. در اینصورت صلح بیشتر به معنی به سر بردن در چارچوبهای مشخص و صلبی نظیر قانون است که عدول از آن صعب و پرهزینه است؛ بنابراین اگر تعرضی روی نمی‌دهد معنی‌اش دوستی و مودت نیست و بیشتر مترادف با «نه‌جنگ» است. اما مسلما وقتی از فرهنگ صلح سخن می‌گوییم به این مرتبه نظر نداریم. مرتبۀ بعدی از معنای صلح «روابط مسالمت آمیز» است؛ چنانکه در معنای «سلم» نیز مستتر است در این حالت پیوندهایی از جنس آشتی و مودت ما را به هم متصل نگه می‌دارد و حتی به الفت ما می‌انجامد. الفت مرتبۀ اولی‌تری از معنای صلح است. الفت یافتن دیگر صرفا ارتباط دوستانه علی‌رغم تفاوت‌ها نیست بلکه به معنی آغشتگی و یکی شدن است. الفت پیوندی دلی و جوهری است. وقتی دو موضوع به هم الفت می‌گیرند خواه‌ناخواه در شخصیت یکدیگر اثر می‌گذارند و بخشی از موجودیت یکدیگر را می‌سازند. تنوع فرهنگی در ایران نیز صرفا در صلح با هم به سر نمی‌برند، بلکه می‌توانیم بگوییم آنها در هم سرشته شده‌اند. اینگونه که بنگریم کردها بخشی از موجودیت و صفات خود را مدیون لرها هستند و لرها نیز بخشی از موجودیت خود را مدیون آذری‌ها و به همین ترتیب هر بخشی از این تنوع فرهنگی، چه در هستی و چه در ویژگیهایش، مدیون دیگری است و تصور ادامۀ بقا بدون آن دیگری برایش میسر نیست. این آن معنایی از صلح است که در ایران با آن مواجهیم؛ اینکه دیگری را «غیر» نمی‌داند بلکه بخشی از وجود خود می‌پندارد و از اینرو با آن در صلح است.

اغراق نیست اگر بگوییم صلح است که توانسته از دل اینهمه تنوع طبیعی، چنین تاریخ پرفراز و نشیب و متشتتی، و این اندازه تنوع فرهنگی موجودیتی یکپارچه و واحد چون ایران را بیافریند. به این اعتبار ایران برخوردار از تجربۀ تاریخی صلح است و از اینجهت در جهان امروز که تنوع بسیار در معرض تخاصم است و حتی ممکن است جلوی تداوم فرهنگی را بگیرد، ایران به استناد تجربۀ تاریخی‌اش، می‌تواند مرجع دیگران برای تدبیر تنوع فرهنگی‌شان باشد. خصوصا در زمانه‌ای که بحث «جهانی شدن» را بسیار می‌شنویم و به نوعی همۀ کشورها در مواجهۀ با جهانی شدن ناشی‌اند و ممکن است به سرعت فریب پروژۀ «جهانی‌سازی» را بخورند، طبیعی است که رجوع به تجربۀ تاریخی قلمرویی که ازقضا از جملۀ ویژگیهایش «جهانی بودن» است، بسیار راهگشاست. در این معنی، ایران چون بلدِ راهی است که می‌تواند کشتی «جهانی شدن» را با به رسمیت شناختن تنوع و اشاعۀ صلح در میان این تنوع جهانی، به سرمنزل مقصود برساند.

مقدمه‌ای بر کتاب خلاصه مقالات نخستین همایش ملی «فرهنگ صلح و تنوع فرهنگی» (شهریور ۱۳۹۶) که در آذرماه توسط پژوهشگاه میراث فرهنگی منتشر شد.

پست های مرتبط

همه عالم تن است و ایران دل
پسندی که شهری بسـوزد به نار
صلح رومی یا صلح ایرانی
آبروی ایرانیان؛ آنهایی که می‌ریزند و آنهایی که جمع می‌کنند!
چرا ایران را دوست دارم؟
وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
دیلْمون کجاست؟
تا ریشه در آب است امید ثمری هست
مدیریتی که به استقبال بیقراری‌ می‌رود
شیراز لطیف‌ترین شهرِ جهان
از خلاف‌آمد عادت
چرا ما ایرانیان نسبت به خود عیب‌جوییم؟
یا اوست درون دیده یا دیده خود اوست
نام ایران ما را یاد چه می‌اندازد؟
ایران یک واحد فرهنگی است
ایران یک واحد تاریخی است
ایران یک واحد طبیعی است
تنگه هرمزد
معجزه کوهپایه‌های زاگرس
ایران پایگاه و پناهگاه معنویتِ ادیان