از خلاف‌آمد عادت

در دهۀ اول بعد از انقلاب موضوع میراث فرهنگی کراهتی داشت و خود وقوع جنگ نیز عملا همۀ ذهنها را معطوف به جنگ کرده بود و اساسا توقع اینکه به میراث توجهی شود توقع بیجایی بود و حال در چنین اوضاعی حساسیت جماعتی نسبت به میراث و خصوصا بحث حفاظت کار قهرمانانه‌ای بود.
1396/10/17

من‌باب مقدمه بیش از اینکه بخواهم دربارۀ محتوای این کتاب که گزارشی از سفر دو همکار باستان‌شناس به شهر تفلیس است سخنی بگویم، میل دارم توضیحی دربارۀ مؤلفین کتاب و عالمشان بدهم. شرح دشواری‌های مأموریت سفر تفلیس در آن سالها چنانکه به قلم شیرین جناب آقای حیدری آمده است، در وهلۀ نخست ممکن است از نظر خوانندگان نوعی انجام وظیفه البته تؤام با حس مسئولیت و وظیفه‌شناسی بیاید. حتی ممکن است محتوای کتاب نیز در ترازوی شرایط و امکانات امروز سنجیده شود. طبیعتا به این تربیت داوری‌ منصفانه سخت خواهد بود. ولی به زعم بنده این گزارش، بیش از اینکه گزارش یک مأموریت کاری متداول باشد، با توجه به شرایط آنروز گزارش یک قهرمانی است؛ مثل داستان پطروس فداکارِ هلندی که انگشتش را در رخنۀ سد فروبرد و شهر و حتی سرزمینی را از خطر آب‌گرفتگی رهاند. اما چه قرابتی میان داستان پطروس و این مأموریت وجود دارد.

اولا آنچه عمل پطروس را واجد ارزش می‌کرد این بود که در نیمۀ شب و در حالیکه همه در خواب و بیخبری بودند چنین کاری کرد و این بسیار شبیه شرایط میراث فرهنگی در آن سالهاست. سالهایی که جامعه نسبت به ارزش و اهمیت میراث فرهنگی در خواب غفلت بود و حتی بر بدنۀ سازمان نیز فضای کرختی حاکم بود؛ بطوریکه با وجود موانعی که بر سر راه کار کردن وجود داشت و نمونه‌هایی از آن در مقدمۀ مؤلف نیز آمده است، هیچ کاری نکردن بسیار راحت‌تر از کار کردن بود و لذا اگر کسی کاری می‌کرد همچون پطروس حکم مأموریتش را بیشتر از جانب دل و وجدان خود گرفته بود، تا از سوی نهاد و سازمانی متشکل و جدی.

دوم اینکه پطروس دست خالی بود و با حداقل امکانات یعنی با انگشتش وارد میدان شد و متحمل این خطر شد که بر اثر سرمازدگی انگشتش را از دست بدهد. به همین قیاس، این گزارش محصول دورانی است که از پیش بردن کاری، نه تنها موکول به میل و انگیزۀ شخصی بود بلکه ای‌بسا موکول به هزینه‌ای شخصی بود؛ چه مالی و چه جانی. لذا معمولا شاهدیم که کارهای بزرگ معمولا با حداقل امکانات و بعضا با دست خالی صورت می‌گرفت چراکه اگر کسی قرار بود معطل امکانات کافی بماند معمولا هیچ کاری از پیش نمی‌برد.

سوم اینکه کار پطروس در ظاهر کوچک ولی در واقع مقیاسی شهری و حتی ملی داشت؛ از آنجا که در دهۀ اول بعد از انقلاب موضوع میراث فرهنگی کراهتی داشت و خود وقوع جنگ نیز عملا همۀ ذهنها را معطوف به جنگ کرده بود و اساسا توقع اینکه به میراث توجهی شود توقع بیجایی بود و حال در چنین اوضاعی حساسیت جماعتی نسبت به میراث و خصوصا بحث حفاظت کار قهرمانانه‌ای بود. حالا بعد از پایان جنگ این بار به خاطر سازندگی شرایط سختتر می‌شود. اینکه توسعه اینطور فهمیده می‌شود که میراث مانعش است.

هفتاد و در سالهای پس از جنگ هشت‌ساله و پشت سر گذاشتن دوران سخت، میراث فرهنگی به تازگی داشت از تاریکی به روشنایی می‌آمد، غالب مأموریتها و اساسا پروژه‌های آن دوران از اهمیتی ملی برخوردار بود. مثلا همینکه ایران و گرجستان پس از چند سده جدایی و دورافتادگی دوباره در شرایطی قرار گرفته بودند که بتوانند ارتباطات و نسبت تاریخی‌شان را به جا بیاورند. لذا این مأموریت همچون سفری به اعماق تاریکی بود در جستجوی نشانه‌هایی از پیوندهایی عمیق و کهن که طبیعتا برای هر دو کشور اهمیت بسزایی داشت.

در نهایت اینکه هر دو داستان مربوط به زمانی افسانه‌ای است. همانقدر که امروز برایمان دشوار است تصور دورانی که خطر رخنه سدهای هلند را تهدید کند تاجاییکه مرگ و زندگی موکول به اقدام بموقع یک پسربچه باشد و این موضوع بیشتر به افسانه شباهت دارد، امروز هم سخت است تصور شرایطی که در آن کسانی برای حفظ متعین‌ترین و ارزشمندترین میراث فرهنگی خود را به آب و آتش زده باشند و همۀ تلاششان را به کار گرفته باشند که امانت‌های ملی را از بلایا نجات دهند و به دست امروزیان برسانند. «دوران افسانه» الزاما زمانه‌ای در اعماق گذشته نیست؛ دوران افسانه بیش از آنکه به لحاظ زمانی با امروز فاصله داشته باشد، بنا به اوضاع و شرایط با امروز فاصله گرفته است و در واقع از خلاف آمد عادت است. لذا بسته به اینکه شرایط آن چقدر با عرف و عادات امروز فاصله دارد افسانه‌ای‌تر قلمداد می‌شود. حتی ممکن است همین امروز هم کسانی باشند که تعلق به دورانی افسانه‌ای داشته باشند، به این معنی که کارهایی که می‌کنند آنقدر با معیارهای متداول فاصله داشته باشد که از نظر دیگران قهرمان و یا دیوانه قلمداد شوند.

اما اگر بخواهم مثالی برای تقریب ذهنی محتوای کتاب حاضر بیاورم، واحدهای همسایگی قدیم به ذهنم می‌آید. اهل یک خاندان معمولا در یک خانۀ بزرگ و یا در واحدهایی مستقل ولی مرتبط با هم زندگی می‌کردند. بسیار اتفاق می‌افتاد که خانۀ دو برادر یا دو عموزاده در عین استقلال از طریق ساباط و یا دسترسی خصوصی دیگری مستقیما به هم متصل باشند. خاطرم هست که خانۀ عمو و پدربزرگ من چنین نسبتی داشت. لذا پیش می‌آمد که مثلا اگر مهمان سرزده‌ای برای مادربزرگم می‌رسید و غذا به اندازۀ کافی نبود او از سر محرمیت و از طریق این دسترسی مایحتاجش را از آشپزخانۀ پسرش تأمین می‌کرد و یا بالعکس مثلا برای مراسم نامزدی عموزاده‌ام یک لنگه فرش نفیس مادربزرگ مجلس را مزین می‌کرد. حالا پس از سالیان روزی را تصور کنید که بر اثر حادثه‌ای این ارتباط قطع شود و ما فراموش کنیم که ساکنین این دو خانه اهل یک خاندان بودند؛ پیداست که اگر متعلقات هر خانه را در خانۀ دیگری پیدا کنیم تعجب کنیم و حتی گمان بد بریم. این در حالیست که درست به‌عکس اگر هیچ نشان و اثری از ارتباط میان این دو نمی‌یافتیم جای تعجب داشت. بدین سان این کتاب گزارشی است از خبری که اهل یک خاندان پس از سالیان طولانی از هم گرفته‌اند؛ ممکن است از اینکه  زمانی این دو تا این اندازه به هم نزدیک بوده‌اند شگفت‌زده شویم و حتی ممکن است این آثار را متعلق به ایران فعلی بپنداریم درحالیکه واقعیت این است که این آثار گواهی است بر ارتباطی عمیق و کهن.

سخن آخر آنکه چنانکه پیشتر اشاره کردم فارغ از محتوا، اهمیت کتاب حاضر بیشتر من‌باب شهادتی است که بر قهرمانی دو عزیز باستان‌شناس در دورانی افسانه‌ای می‌دهد. شرح دیده‌ها و شنیده‌ها و یافته‌هایشان در دورانی که چشم‌ها نمی‌دید و گوشها نمی‌شنید. البته قهرمانان این حوزه در آن دوران کم نبودند ولیکن نسبت به کل بدنۀ میراث فرهنگی پرتعداد نیز نبودند. در آن فضای تاریک کار فقط در شکل قهرمانانه ممکن بود و درین معنی اگر کسی کاری می‌کرد لاجرم کاری قهرمانانه کرده بود. بدینسان کتابی که در دست دارید ترسیم‌کنندۀ حدود و ثغور دنیایی است که خیلی وقت نیست که آن را پشت سرگذاشته‌ایم، البته هنوز چشم‌هایمان به روشنایی روز عادت نکرده ولیکن به پشت سر که نگاه می‌کنیم خدا را شکر می‌کنیم که تاریکی را پشت سر گذاشته‌ایم. امروزه دیگر کار قهرمانانه کردن دشوار شده است چراکه صرف کار کردن به معنی کار قهرمانانه نیست و طبیعتا امروز قهرمانان این صحنه کم‌تعدادتر ولی قهرمان‌تر از گذشته‌اند. بی‌شک این راه دور از گذشته تا امروز طی نمی‌شد و گذار از تاریکی به روشنایی روی نمی‌داد اگر عزیزانی چون جناب آقای ابراهیم حیدری و جناب آقای فائق توحیدی نبودند و تلاش نمی‌کردند از خواب غفلت برخیزیم؛ کسانیکه کمترین تمجید در حقشان موصوف کردنشان به صفت «وظیفه‌شناس» است. برایشان آرزوی توفیق و طول عمر دارم.

مقدمۀ کتاب «گزارش مأموریت به کشور گرجستان» اثرِ ابراهیم حیدری و فائق توحیدی که در دی‌ماه ۱۳۹۶ نوشته شد.

پست های مرتبط

همه عالم تن است و ایران دل
پسندی که شهری بسـوزد به نار
صلح رومی یا صلح ایرانی
آبروی ایرانیان؛ آنهایی که می‌ریزند و آنهایی که جمع می‌کنند!
چرا ایران را دوست دارم؟
وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
دیلْمون کجاست؟
تا ریشه در آب است امید ثمری هست
مدیریتی که به استقبال بیقراری‌ می‌رود
شیراز لطیف‌ترین شهرِ جهان
صلح: چیزی بیش از «حسن همجواری»
چرا ما ایرانیان نسبت به خود عیب‌جوییم؟
یا اوست درون دیده یا دیده خود اوست
نام ایران ما را یاد چه می‌اندازد؟
ایران یک واحد فرهنگی است
ایران یک واحد تاریخی است
ایران یک واحد طبیعی است
تنگه هرمزد
معجزه کوهپایه‌های زاگرس
ایران پایگاه و پناهگاه معنویتِ ادیان