(ملت مالک، ملت مستأجر)
وقتی صحبتی از زلزلههای مخرب میشود معمولا فهرستی تکراری از نام چند شهر را میشنویم؛ بوئینزهرا، فردوس، طبس، رودبار، بم. پیداست که به فاصلههایی کمتر از یک دهه در جایی از ایران زلزلهای مهیب رخ داده که تبعاتش همۀ کشور را لرزانده و همه را باخبر کرده است اما پیش از این چه؟ زلزلۀ بوئین زهرا به سال ۴۱ روی داد، قاعدتا کسانیکه هفت، هشت دههای از عمرشان گذشته باید بتوانند زلزلههای مهیب متقدمتر را نیز به ما یادآوری کنند ولیکن چنین نیست. البته علل مختلفی را میتوان برشمرد؛ مثلا تقارن تأسیس سازمان زمینشناسی با زلزله بوئینزهرا، ایفای نقش مرحوم تختی در این ماجرا، اوجگیری مبارزات سیاسی با رژیم پهلوی در آن سالها و نظایر این. اما به زعم بنده مهمترین علت تحولی بود که از همین برهۀ زمانی در بینش و منش ما نسبت به سکونت در این سرزمین روی داد؛ همانچیزیکه فهم ما از زلزله و به تبع آن کیفیت مواجهۀ ما با زلزله را نیز متأثر ساخت.
در تواریخ به دفعات از زلزلههای مهیب شهرهای معتبری چون تبریز، شیراز، کاشان و … که بعضا این شهرها را با خاک یکسان کرده خبری هست. حتی در متون از آن با عناوینی چون بلا و مصیبت یاده شده ولیکن زلزله امری بعید و غیرمترقبه شمرده نمیشد؛ شاهدش آنکه به فاصلۀ کوتاهی بازماندگان روی پای خود به جبران مافات و بازسازی از دست رفتهها میپرداختند. از آغاز دهۀ چهل و حتی اندکی قبلتر، زلزله «از خلاف آمد عادت» دانسته و جبران خسارات ناشی از آن وظیفۀ دولت مرکزی پنداشته شد. از آن زمان نه فقط در موضوع زلزله که در دیگر مسائل خرد و کلان از برفروبی کوچهها بگیریم تا تأمین آب زراعی و آشامیدنی و دفاع از مرزهای سرزمین کسی خود را متعهد نمیداند. به عنوان مثال در جنگهای ایران و روس اگر اهل آذربایجان منتظر واکنش دولت میماندند، ایبسا امروز تبریز نیز جزو ایران نبود. لیکن اهل آذربایجان خود را «مالک» قلمروشان میدانستند و دولت مرکزی را «خدمترسان». پیرو همین احساس مالکیت بود که زلزلۀ سال ۱۱۹۲ق کاشان را با خاک یکسان کرد ولیکن کاشانیان قائم به ذات خود شهرشان را حتی بهتر از قبل بازسازی کردند و در آنچه به میراث گذاشتند کمترین اثری از شتابزدگی و رفتار سطحی دیده نمیشود. اتفاقی که از دهۀ چهل به بعد رخ داد و در حادثهای چون زلزلۀ بوئین زهرا آشکارتر شد انصراف ما از مقام «صاحبخانگی» و استقرار در موضع «مستأجرین» بود؛ تابدانجا که حتی نسبت به حیاتیترین مسائل سرزمینمان کمترین اثری از تعهد و دلسوزی دیده نمیشود.
اگر تا پیش از این هر شهر یا روستا آورده و ارزشی منحصر بفرد در مقیاس سرزمینی داشت که باعث رنگینتر شدن سفرۀ سرزمین میشد زان پس همۀ زیستگاهها سهمخواه سفرهای از پیش آماده شدند. طبیعی بود که وقتی اهل یکجا در بازسازی شهر خود نقشی نداشته باشند، آنچه از نو ساخته میشود منحصربفرد نخواهد بود؛ برای همین غالب شهرهایی که در دهههای اخبر به دست دولت بازسازی شدند نه تنها عطر و طعم استثنایی خود را از دست دادند که عملا آثار مصیبت در چهرهشان تا همیشه باقی ماند و تبدیل به «ناکجا» شدند.
البته به قیاس بیشتر قاعدهها در این میان استثنائاتی نیز وجود دارد به عنوان مثال چندی پیش با شهری به نام «اسلامیه» آشنا شدم که قصۀ جالبی دارد؛ زلزلۀ سال ۱۳۴۷ شهر تاریخی تون را خراب کرد. پس از زلزله دولت برای زلزلهزدگان شهری در نزدیکی تون بنا کرد به نام فردوس. اما در این میان گروهی از اهالی نیز به ناحیۀ ییلاقی تون رفتند و در آنجا مستقلا باغشهری احداث کردند و «اسلامیه» نامش نهادند. بدین اعتبار بازسازی اسلامیه پیرو همان سنت مواجهۀ با زلزله در این سرزمین بود و از این جهت سند مهمی است. این مواجهه ما را یاد دورانی افسانهای میاندازد؛ دورانی که در همین پنج دهه آنقدر از ذهن ما دور افتاده که بیشتر به قصههای شاه و پریان میماند. دورانی که مهمترین ثروت اهل هر زیستگاه «اهلیت»شان بود که با اتکای به آن پس از هر بحران به سرعت از شرایط عسروحرج خارج میشدند و نه تنها در جبران مافات باری بر کسی تحمیل نمیکردند بلکه آنچه میساختند یگانهتر و قیمتیتر از قبل میشد. دورانی که اهل هر شهر خود را صاحبخانه میدانستند و در وهلۀ نخست سعی میکرد مسائلش را قائم به ذات خود حل و فصل کنند. روزگاری که ما سهیم در آبادانی سرزمینمان بودیم و نه سهمخواه منابع آن. روزگاری افسانهای که ما مستقر در طبع فرهنگی خود بودیم؛ طبعی که سعادت را در گرو شکار منابع نقد نمیداند بلکه سعی میکند با پرستاری قوهها را تشخیص دهد و فعلیت بخشد. مثال اسلامیه باطلالسحر تفکری است که یگانه راه ادامۀ حیات در این روزگار را از جا کنده شدن و عدم اهلیت و حتی مبارزه با مختصات و مقتضیات این سرزمین میداند. هرچند اسلامیه شهری کوچک است لیکن در تاریکی محض روشنی به قدر یک کبریت نیز برهان قاطع است.
روزنامه اعتماد، ۱۵ بهمن ماه ۱۳۹۶.