همه جا خانۀ عشق است چه مسجد چه کنشت
دوشنبه هفتم اسفندماه در خانۀ اندیشمندان علوم انسانی بزرگداشتی برای هارون یشایائی برگزار شد و بیمناسبت ندیدم که اینجا چند کلمهای درباره ایشان بنویسم. آشنایی من با هارون یشایایی یا همان «پرویزخان» خودمان به دوران بنیاد فارابی برمیگردد. پرویزخان تهیهکنندۀ سینما بود و با ما رفتوآمد داشت و من خیلی زود متوجه شدم با آدمی حرفهای آشنا شدهام؛ حرفهای به معنی کسی که وجودا برخوردار از اخلاقیات ارزشمند این حرفه بود و مَنِشی سینمایی داشت. از آن بالاتر در زمرۀ آن آدمهایی بود که کارش را با دلش میکرد، نه با دستش. کارنامۀ سینماییاش هم بدون فرازونشیب و همۀ کارهایش واجد ارزش بود. در همۀ آن سالها میدیدم که در سکنات و کردارش اعوجاجی نیست و ثباتشخصیت دارد. به همین خاطر ورای حس همکاری نسبت به وی تعلقخاطر داشتم. خصوصا که پرویزخان هم خوشمحضر بود و هم بامطالعه و باسواد. یعنی فعالیتش در سینما بنا به عشق شورانگیز و کورکورانه نبود بلکه حاصل روشنبینیای بود که مداقه در فرهنگ و هنر به وی بخشیده بود.
در همان سالها پرویز خان مسئولیت انجمن روشنفکران کلیمی در ایران را برعهده داشت. چه در دوران تحصیل و چه در محیط کار کمنبودند کلیمیانی که با ایشان حشرونشر داشتم ولی فرصت آشنایی با پرویزخان فرصت مغتنمی بود برای اینکه بتوانم تصویری تمامقدتر و شفافتر از جامعۀ کلیمیان ایران پیدا کنم؛ نه فقط احوالات معاصر ایشان را، بلکه خصوصیات ایشان را با همۀ عمق تاریخیاش. همانقدر که آینه در نشان دادن واقعیات بیاراده است، پرویز خان هم از روی صفا، منعکسکنندۀ تصویری بیزنگار است. در این آینه به خوبی پیداست که جامعۀ کلیمی ایران در وهلۀ اول ایرانی هستند و بعد کلیمی. آنان ایران را سرزمین میزبان نمیدانند بلکه خانۀ خود میدانند و از اینرو حتی وقتی ایران را ترک کردهاند همواره قلبشان برای ایران تپیده است. صفات فرهنگی ایرانیان چون رندی و کیمیاگری و طنازی و رواداری در جامعۀ کلیمی نیز ظهور دارد و بهترین شاهدش پرویزخان است. از همینروست که تفکیک جمعیت کلیمی از مابقی جامعه بهسان بیشتر شهرهای اروپایی (شاهدش گتوهای یهودیان در حاشیۀ این شهرهاست) در ایران دیده نمیشود. درست بهعکس در غالب شهرهای ایران محلۀ یهودیان در قلب شهر بوده و نه در حاشیۀ آن. حتی زندگی کلیمیان و مسلمانان ایران در کنار هم تنها مبتنی بر «حسن همجواری» نبوده یعنی اینطور نبوده که مزاحمتی برای هم نداشته باشند، بلکه کیفیتی «مسالمتآمیز» داشته؛ یعنی تؤام با انس و الفت بوده که به انسجام و یکپارچگی در محلات و شهر میانجامیده تا آنجاکه تمیز و تشخیص تمایزات دینی گاه بسیار دشوار بوده است. البته جامعۀ ایران در طول تاریخ، دوران قبض و بسط اجتماعی متعددی را تجربه کرده است؛ در دوران ناخوشاحوالی، و بر اثر سوءتدبیر و یا شیطنتهای آگاهانه، تمایزات مذهبی و فرهنگی دستمایهای برای ایجاد تخاصم فرهنگی میشده و کام جامعه را تلخ میکرده است. ولی این استثنائات را نمیتوان بر شخصیت کلی جامعۀ ایران تعمیم داد، چراکه تاریخ به طور کلی نشان میدهد که بدنۀ جامعۀ ایرانی، ورای سیاستها و تدابیر شیطنتآمیز حکام، همواره در کنار هم در صلح و آرامش زندگی میکردند و روابطی بسیار عمیق و پایدار داشتهاند. برهان قاطع این سخن خاطرهای شیرین از خود پرویز خان است با عنوان «او مسلمان، من کلیمی» که از خواندنش لذت بردم؛ پرویز خان دوران کودکی را در محلۀ عودلاجان تهران گذرانده است، در این محله کنیسای هاداش از قدیمیترین کنیساهای تهران در فاصلۀ نزدیکی از مسجد سهراهدانگی واقع شده و این خود نشانهای است بر درهمتنیدگی و مودت پیروان این دو آیین. او تعریف میکند که چون یهودیان بنابر وظیفۀ شرعی شنبه نباید آتش روشن کنند، کلیمیان این محله شنبهها از همسایگان مسلمانشان میخواستند که اجاق یا بخاریشان را روشن کنند. در دوران کودکی اصغرآقا از رفقای پرویزخان داوطلبانه روزهای شنبه خانۀ آنان را روشن و گرم میکرد. حالا دیگر مدتها از آن زمان گذشته و همه چیز تغییر کرده. اصغر آقا هم به حج تمتع رفته و حاجاصغر شده است. بسیاری از کلیمیان آن محله را ترک کردهاند ولی اصغرآقا هنوز ساکن آنجاست و دیگر از ریشسفیدان محل شده. شنبهها آنهایی که بتوانند برای انجام مراسم خود را به کنیسا میرسانند. عبادت کلیمیان وقتی معتبر است که حداقل ده مرد بالغ و عاقل در حین مراسم در کنیسا حضور داشته باشند و دیگر وظیفۀ اصغر آقا مراقبت از مراسم کنیسای محلهشان است که نکند بر اثر غیبت جمع کمرونق و خاموش شود. او هر شنبه زودتر از بقیه نماز صبح و قرآن میخواند و منتظر میماند تا کلیمیان بیایند و چراغ کنیسا را برایشان روشن کند. اگر هر یک از اعضای قدیمی از جمله خود پرویزخان به هر علتی غیبت کرده باشند هفتۀ بعد مورد عتاب و خطاب اصغر آقا قرار خواهد گرفت. حاجاصغر خصوصا به آقا موسی پیشنماز معلول کنیسا توجه دارد و هر بار کسی را مأمور میکند که ترتیب آوردنش به کنیسا را بدهد و گاه پیش میآید که خودش دنبال او میرود و او را میآورد. به این ترتیب کنیسای قدیمی عودلاجان بخشی از رونق و روشناییاش را مدیون حاج اصغر است و این به نظرم عین مسلمانی است. این مثال خوب نشان میدهد که ایرانیان بنا به طبع فرهنگی به هر دینی که گرویدند به ظاهر آن دین اکتفا نکردند و تلاش کردند به حاق آن مشرف شوند. لذا از آنجا که همۀ ادیان منبعث از حقیقتی واحد است، میان مسلمان و کلیمی و مسیحی و … فرقی نمیماند. توصیۀ همۀ ادیان به «مهربانی» است و مهربانی چیزی نیست جز پاسداشت و روشن نگهداشتن چراغ محبت و عشق. به این تعبیر من فکر میکنم پرویزخان هم به قیاس دوست قدیمیاش حاج اصغر، تبلور «مهربانی» است. آرزو میکنم خداوند همیشه چراغ دلش را روشن نگه دارد و خیر دنیا و آخرت را نصیبش کند.
روزنامه اعتماد، ۱۵ اسفند ۱۳۹۶.