سال ۱۳۵۶ برادرم دبیرستانی بود که پدرم تصمیم گرفت او را برای ادامۀ تحصیل به خارج بفرستد. در جریان تدارک برای رفتنش، روزی مادرم از من که برادر بزرگتر بودم خواست که همراهش برای خرید کفش مناسبی بروم. آنزمان حوالی چهارراه امیراکرم تا چهارراه ولیعصر، همهاش کفشفروشی بود. در همان اول کار از تماشای ویترینهای پر از کفش مغازهها احساس کردیم دستمان در انتخاب باز است. به همین خاطر قرار شد اول گشتی بزنیم و چندتایی را زیرسربگذاریم و بعد اقدام به خرید کنیم. همین کار را کردیم، وارد اولین مغازه که شدیم، فروشنده با خوشرویی استقبال کرد و ما هم کفشی که برادرم انتخاب کرده بود نشانش دادیم. وقتی فروشنده پرسید: «چه شمارهای؟» پاسخ دادیم: «شمارۀ ۴۵» و فروشنده با لحنی عصبی گفت: «من اصلا شمارۀ ۴۳ بالاتر ندارم آقا»، برادرم تازه نوجوانی را پشت سر گذاشته بود و طوریکه انگار بهش برخورده باشد از من پرسید: «چیزی که من میخوام انقدر عجیبه؟!» من هم سعی کردم آرامش کنم و گفتم: «نه! بازار به این بزرگی حالا این یکی این شماره رو نداشت». به مغازۀ دوم رفتیم و باز از فروشنده کفش کاندیدشده را خواستیم، فروشندۀ دوم هم وقتی شمارۀ ۴۵ را شنید، با بیاعتنایی گفت: «من اصلا این شماره کفش رو نمیآرم»، اینجا بود که فهمیدیم بیش از اینکه ما به عنوان مشتری بتوانیم کفشی را انتخاب کنیم، مغازهدارهایند که با طیف کفشهایی که در مغازه چیدهاند، مشتریانشان را انتخاب کردهاند و گویا اغلب فروشندگان نخواسته بودند که برادر من جزو مشتریانشان باشد. برای همین از مغازۀ سوم به بعد به جای اینکه کفش انتخابی را نشان دهیم، شمارۀ پای برادرم را میگفتیم تا ببینیم آیا مغازهدار ما را به عنوان مشتری انتخاب کرده یا نه! وارد مغازۀ سوم شدیم و سلام کردهنکرده به مغازهدار گفتیم: «کفش شمارۀ ۴۵» و مغازهدار بیاینکه زحمتی به خودش بدهد با حرکت سر انکار کرد و این یعنی ما را انتخاب نکرده بود. برادرم کمی حساس بود و خوب میفهمیدم که نامید شده، گفت: «برخوردشان طوریه که انگار من مقصرم که پام بزرگه و کفششان اندازۀ من نیست، یکی نیست بگه شماها مقصرید که جنسهاتون جور نیست» گفتم: «نگران نباش! بالاخره پیدا میشه» گفت: «حالا گیریم که یکی از اینا هم کفش ۴۵ داشته باشه، هر چی اون داشته باشه که من نمیخوام» گفتم: «عجله نکن! مگه نیومدی کفش بخری؟» وارد مغازۀ چهارم شدیم و گفتیم: «کفش شمارۀ ۴۵» و اینبار مغازهدار با لحنی جاهلمآبانه گفت «از شمارۀ یک تا ۴۳ اینجا مدل به مدل کفش چیدیم حالا هر کی میاد عدل شمارۀ ۴۴، ۴۵ میخواد، چه خبر شده؟!». به برادرم گفتم: «ببین! معلوم میشه فقط تو نیستی که شمارۀ پات بزرگه». وارد مغازۀ پنجم شدیم و مغازهدار گفت: «۴۵ نداریم ولی ۴۴ داریم، بذار بیارم ایشالله که میره تو پات». آورد و برادرم پوشید و گفت: «تنگه» از مغازهدار اصرار که «این کفش جا باز میکنه» و از ما انکار که «نه آقا! خوب باید کفش راحت هم باشه»، سماجت مغازهدار حال هردویمان را بد کرده بود بطوریکه از مغازه که بیرون آمدیم برادرم ناامید میگفت: «من دیگه کفش نمیخوام، من ایران کفش پیدا نمیکنم، اینجا سایزها کوچیکه، میرم همون خارج، اونجا حتما سایز من پیدا میشه»، نمیدانم چرا غیرتم اجازه نمیداد بیخیال شویم و برگردیم، هر طور بود میخواستم برادرم را مجاب کنم که ایران هم کفش پیدا میکند و اصلا اگر اینجا پیدا کند بهتر است. داشتم با خودم فکر میکردم واقعا تقصیر برادر من چیست که اندازۀ پایش بزرگ شده و در ضمن اگر قرار نبود خارج برود باید اینجا چکار میکرد، واقعا باید پابرهنه میماند یا حق انتخاب داشت. خلاصه ما تا تاریکی هوا دنبال کفش گشتیم و در نهایت از میان صدها مدل دو مدل کفش پیدا کردیم که از آنها شمارۀ ۴۵ وجود داشت و برادرم از بین این دو مدل یکی را به سلیقۀ خودش «انتخاب کرد». با اینکه انگار همۀ کفشفروشیها دست به یکی کرده بودند که «ما را انتخاب نکنند» ولی عاقبت ما انتخابمان را کردیم. اول فکر میکردیم سلیقۀ ما در انتخاب اولویت دارد و بعد میدیدیم که بیآنکه بدانیم خصوصیات ما مثل شمارۀ پا از پیش انتخابهای ما را محدود کرده است. من در طول راه برگشت در تاکسی سعی کردم به برادرم توضیح دهم که اصلا انتخاب کردن یعنی همین. در همۀ امور زندگی از خرید کفش و لباس تا خودرو و خانه و انتخاب رشتۀ دانشگاه و حتی سوار شدن تاکسی، ما همواره تصورمان این است که ماییم که در مقام انتخابیم، ولی در همۀ این موارد پیشتر، کفاش با کفشهایی که انتخاب کرده، لباسفروش با لباسهایی که در مغازه دارد، دانشگاه با رشتههایی که عرضه کرده، سوپر مارکت با اقلام مغازهاش و سازندگان با کیفیت آپارتمانهایی که ساخته تلاش کرده ما را به عنوان مشتری انتخاب کند و یا نکند، با همۀ این احوال ما هم ناگزیریم که انتخاب کنیم. چون موجودیت ما به انتخاب کردن بسته است؛ معمولا هم کفش و لباس و کالا و حتی رشتۀ انتخابی ما عینا همانی که میخواهیم نیست. ایدهآل را یا خودمان باید پدید آوریم و یا باید اتفاقا در معرضش قرار گیریم که معمولا در اوقات نادری رخ میدهد و بنابراین همیشه انتخاب ما از بین متوسطهاست. اگر به این علت که ما جزو مشتریان منتخب نیستیم خودمان هم از انتخاب منصرف شویم، معنیاش این است که نباید کفش و لباسی بپوشیم، نباید غذایی بخوریم، نباید درس بخوانیم، و یا خانهای بخریم و حتی نمیتوانیم سوار تاکسی شویم. و همۀ اینها یعنی باید از زندگی ساقط شویم. پس بودن ما همیشه به انتخاب کردن از بین گزینههای موجود وابسته است.
برادرم از این گلایه داشت که او گزینههای کمی برای انتخاب داشته ولی به نظر من خود انتخاب نکردن هم نوعی انتخاب است؛ او یک کفش انتخاب کرده بود برای انتخاب شدن و کلی کفش انتخاب کرده بود برای انتخاب نشدن. اگر آنچیزی که انتخاب میکنیم بر زندگی خودمان تأثیر مستقیم دارد، طیف چیزهایی که انتخاب نمیکنیم به صورت غیرمستقیم بر کاسبی فروشندگان مؤثر است بدین معنی که اگر کالاهای فروشنده به دفعات انتخاب نشوند او مجبور است در آنچه عرضه کرده تجدیدنظر کند. چون همانقدر که مشتری موجودیتش در انتخاب است، فروشنده نیز موجودیتش به داشتن مشتری وابسته است پس مشتری میتواند با انتخابها و حتی عدمانتخابهایش نقش تعیینکنندهای در آنچه عرضه میشود داشته باشد و به این ترتیب موجودیت و مختصات و سلیقهاش را به رخ فروشنده بکشد. پس به رغم آنچه به نظر میآید، فاعلِ انتخابْ ماییم و در نهایت فروشندگان اگر میخواهند به کارشان ادامه دهند، ناگزیرند واقعیت را بپذیرند و رویۀ خود را تغییر داده و به خواست مشتریانِ رو به فزونی تن دهند.
جالب است که در زمانۀ جوانی و نوجوانی من تعداد کسانیکه اندازۀ پایشان ۴۵ بود زیاد نبود، و این آدمها عجیب و استثنایی به نظر میآمدند ولی من میدیدم که در جوانی و نوجوانی برادرم بر اثر تحولات در وضع تغذیه و بهداشت عمومی به تدریج نسلی میبالید که اندازۀ قدشان بلندتر و شمارۀ پایشان بزرگتر بود و الآن این تعداد به مراتب بیشتر از قبل شده، بطوریکه شمارهپاهای کوچکتر استثنایی شمرده میشود و این یعنی دیگر فروشندگان نمیتوانند از این جامعۀ وسیع مشتریان صرفنظر کنند. از سوی دیگر این تعداد آدمهای بلندقامت، هم پابرهنه و بیلباس نمیمانند و فکری به حال خود میکنند و یا مشتری بازارهای خارجی میشوند. بنابراین اگر فروشندگان نجنبند مجبورند کفشهایشان را خودشان بپوشد یا پای بچههایشان کنند، البته اگر شمارۀ پای بچههای خودشان ۴۵ یا حتی بیشتر نباشد!
یادداشت برای روزنامه اعتماد، ۳ اسفند ۱۳۹۴