تقریباً در سراسر تاریخ ایران، سلسلههای حکومتگر از میان عشایری سربرآوردند که عموما ریشه در خارج از قلمروی این سرزمین داشتند، لیکن ظرف مدت کوتاهی مبتلای به فرهنگ ایرانی شدند. عمده بار این استحاله بر دوش کسانی بود که از یکسو ریشههایی عمیق و اصیل در ایران داشتند، و از سوی دیگر ایران را خوب میشناختند. نگاهی به دورانهای مهم و تأثیرگذار ایران آشکار میکند که پایههای تختِ شاهان و خلفا بر کف با کفایت یک وزیر قرار داشته است؛ بزرگمهر، برمکیان، بلعمیان، حسنک وزیر، خواجه نظامالملک، خواجه رشیدالدین فضلالله، خواجه نصیرالدین طوسی، قاضی عیسی ساوجی، ساروتقی تبریزی، و غیره. میرزا تقی خان فراهانی جزء آخرین زنجیرههای این سلسله معتبره بوده است و در دوران معاصر شاید مشهورترینشان.
حاکمان ایرانی در بهترین حالت فرهنگدوست بودهاند، در حالیکه وزراء خود در زمرۀ فرهیختگان و فرزانگان بودهاند. در واقع نزد ایرانیان فرزانگان مستحق وزارت بودند، و از اینرو در مکتوبات کهن ایرانی، ارسطو را وزیر اسکندر و کنفوسیوس را وزیر فغفور چین میدانستند چراکه به زعم ایرانیان هر پادشاه مقتدر لاجرم وزیری حکیم بر کنار دارد.
از نظر حکماء و قدماء و حتی ائمه علیهم السلام حکومت بر دو رکن استوار است که هیچ یک فارغ از دیگری نبودند و به هم وابستهاند؛ یکی عدل و دیگری عمارت. وظیفۀ حاکم برقراری عدل است و وظیفۀ وزیر عمارت و آبادانی؛ به تعبیر قدما «چنانکه کالبد بی جان زنده نباشد، مُلک بیوزیر نیز پاینده و بارونق نباشد». باز بنابر همین اعتقاد اساسی است که عمدۀ مدیریت مملکت همواره بر دوش وزراء بوده است و با وجود وزرای مجرب و لایق و کاردان ملوک هر که باشند در کار مملکتداری خللی وارد نمیشود. زیرا پادشاه تنها مسئول ایجاد امنیت کشور بوده است. سلاح وزیر تدبیر و کارش آبادانی و آسوده داشتن رعایا و تفقد کردن اهل صلاح و تربیت کردن علما و … است. طبیعتاً تا عمارت و آبادانی و آسودگیِ مردم نباشد، مُلک معنایی ندارد که بخواهد مَلِک داشته باشد.
ازینرو نسبت ملوک به وزرا مثل نسبت خار است به گل. یعنی وجود گل حضور خار را بامعنا میکند. این دلالتی است که وزراء همواره با توسل به تدبیر سعی میکردند به ملوک بفهمانند. در واقع سعی میکردند تیغ شمشیر او را به جایی که صلاح مملکت است هدایت کنند و به این ترتیب به مردم راحتی و آرامش خاطر رسانند. یعنی وزیر همواره وکیل و وصی و شفیع مردم بوده نزد قدرت و کسی است که تلاش میکند منافع و حقوق مردم را در نظام حکومتداری پی بگیرد. معمولاً هم هرگاه تدبیر وزیران نتوانسته بر برّندگی شمشیر ملوک فائق شود، اولین کسی که قربانی شده خود وزیر بوده است و وزیرکشی در تاریخ ایران تکرار شده و پژواکی بسیار در اذهان مردم در طول تاریخ داشته است. گذشته از آنکه سرگذشت امیرکبیر با سرنوشتِ غالب وزرای ایرانی همخوان بوده است، از جهات دیگر نیز به الگوی آرمانی وزارت نزد ایرانیان نزدیک بود:
- نخست اینکه وی اهل ناحیۀ وزیرپرور تفرش بود؛ جایی که پنداری آب و خاکی مستعد برای پرورش مردان باکفایت دیوانی داشت. او از جایی آمده بود که وزیران بسیاری برای ترقی این آب و خاک تحویل مملکت داده است. یعنی از همان جایی آمده بود که باید میآمد.
- دیگر اینکه طی کمتر از چهار سال وزارتش در دربار ناصرالدین شاه اصلاحات فراوانی کرد؛ اصلاحاتی که در دوران جدید نزد ایرانیان ضروری به نظر میرسید همه از عصر او آغاز شد و تقریبا در کارنامۀ خود همۀ اصلاحاتی که از وزیری مردمدار انتظار میرفت را داشت؛ اصلاح وضعیت بهداشت، نظام، شهر، تحصیلات و … . اگر خواجهنظامالملک نظامیهها را تأسیس کرده و خواجه رشیدالدین دانشگاه بزرگِ ربع رشیدی را، امیرکبیر هم دارلفنون را بنا کرد تا کشور را از وابستگی به بیگانگان برهد؛ و این یعنی آبادان کردن و اصلاح مردمان و جوانان که نزد ما از دیگر انواع آبادانی نیز مهمتر است.
- سوم اینکه امیرکبیر به دستور ناصرالدین شاه و با دسیسۀ فرومایگان کشته شد؛ یعنی او نیز مانند دیگر وزراء محبوب و در عین حال مظلوم واقع شد. «مظلوم» به معنای واقعی کلمه یعنی «در تاریکی واقع شده»؛ یعنی کسی که آنطور که حقش است «به جا آورده نشده» است، و چون جایی برای او در دستگاه ظالم نبوده از سر راه برداشته شده است.
از آنجا که وزیر به صورت تاریخی نقش قیّم مردم را در مدیریت مملکت ایفا میکرده است، جامعه وقتی وزیری لایق از دست میداد احساس یتیمی میکرد و رفتارش همچون مصیبتزدگان بود؛ یعنی درک میکرد که وزیرش به خاطر او و حق او جان باخته است بنابراین بر گردنش دینی دارد.
جریان قتل امیرکبیر به همین دلیل یکی از غمبارترین صحنههای تاریخ قاجاریه شده است و چنان داغی بر پیشانی شاه جوان زد که تا پایان عمر و حتی تا امروز نتوانست آن را از چهره بزداید؛ قتل امیرکبیر مردم ایران را تا چند سده صاحب عزا کرد درحالیکه قتل خود شاهشهید اصلاً چنین طنینی نداشت. هنوز هم امیرکبیر برای ایرانیان واجد صفات برازنده یک وزیر یعنی «خوشسخنی، خط خوش، خوی خوش و تواضع» است.
داستانها و قصههایی که دربارۀ وی ساخته و پرداختهاند و در افواه جامعه جاری است، گواهی میدهد که میرزاتقیخان ورای شخصیت تاریخیاش، واجد شخصیتی روایی به نام امیرکبیر شده که شأنش اجل از شأن تاریخی اوست. به عبارت دیگر شخصیت تاریخی امیرکبیر این ظرفیت را داشته که مردم در آینۀ او، چهرۀ وزیر آرمانی خود را ببینند و بستایند. اشتباه است اگر این قصهها را خرافه و غیرواقعی بدانیم چرا که بازگویندۀ حقیقتی دربارۀ آمال و آرزوها و باورهای یک ملت است؛ خواه عینا مطابق واقع باشد و خواه نباشد. پس بر ما است که تلاش کنیم امیرکبیر را آنطور که در فرهنگ ایرانی منعکس است، بشناسیم و به این بیاندیشیم که ارادت آنان نسبت به این شخصیت از چه ریشه گرفته است.
[1] پیامی که به مناسبت رونمایی از مجسمه امیرکبیر در برج میلاد تهران در ۱۸ دی ماه ۱۳۹۳ نوشته شد.