در آینۀ آیین محرم

دینداری از نظر ایرانیان هیچگاه محدود به حفظ ظاهر یعنی مراعاتِ احکام شریعت نبوده است. ایرانیان هیچگاه به ظاهر دین اکتفا نکردند. باطنِ دین برای ایرانیان «راه» بوده، راهی که در انتهای آن معشوق نشسته است. باطن همۀ ادیان الهی برای ایرانیان یک حقیقت بیش نیست؛ طی طریقِ عشق. اختلافی در ظواهر اگر هست از جهت راه نیافتن و توجه نکردن به باطن است.
1393/02/31

انسانها را می‌توان از روی خاطراتشان و آنچه در ذهنشان ماندنی شده، شناخت و ملت‌ها را از روی آیین‌هایشان. آیین محرم نیز آینه‌ای است که می‌توان در آن کیستیِ ایرانیان را مبتنی بر ارزش‌های ماندنی‌شان تشخیص داد. هر آیین صفتی از صفتهایِ ملتزمین به آن آیین را به بهترین وجه آشکار می‌کند. در آینۀ محرم باور ایرانیان به عشق از همه بهتر متجلی شده است.

دینداری از نظر ایرانیان هیچگاه محدود به حفظ ظاهر یعنی مراعاتِ احکام شریعت نبوده است. ایرانیان هیچگاه به ظاهر دین اکتفا نکردند. باطنِ دین برای ایرانیان «راه» بوده، راهی که در انتهای آن معشوق نشسته است. باطن همۀ ادیان الهی برای ایرانیان یک حقیقت بیش نیست؛ طی طریقِ عشق. اختلافی در ظواهر اگر هست از جهت راه نیافتن و توجه نکردن به باطن است. با این رویکرد معنوی و باطنی به دین است که اختلاف میان ادیان نیز منتفی می‌شود و اختلافات ظاهری جای خود را به وحدت باطنی می‌دهد و اهل ادیان مختلف با هم طریق مدارا و رواداری پیش می‌گیرند. ایران در طول تاریخ مأمن ادیان مختلفی بوده است؛ ای‌بسا پیروان ادیان الهی که بر اثر برخی تعصبات مذهبی ناگزیر به ترک سرزمین و موطن خود می‌شدند، اما به علت رویکرد باطنی ایرانیان به دین، این سرزمین را پناهگاهی می‌یافتند که می‌توانند در آن آزادانه دین خود را حفظ کنند. از اینجهت می‌توان ایران را پناهگاه معنویت ادیان شمرد.

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه/ چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند (حافظ)

عشق چیست. عشق قدم گذاشتن در راهی پر بلاست؛ آن امانتی است که بر همۀ کائنات عرضه شد و هیچ کس آن را نپذیرفت به جز انسان. انسان در مقام پذیرندۀ این امانتِ سنگین، دیوانه قلمداد شده است.

آسمان بار امانت نتوانست کشید/ قرعۀ کار به نام من دیوانه زدند (حافظ)

اما دیوانه نه به معنی مذمومش، بلکه به معنی مجنون یا کسی که محاسبات و ملاحظات عقل حسابگر را اساس زندگی قرار نداده است. انسان اگر با دیوانگی نسبت نداشت عشق پدید نمی‌آمد. از اینجاست که منطق عشق پا از منطق عقل و محاسبات بشری فراتر می‌گذارد. شیفتۀ لیلی، مجنون خطاب می‌شود چون کارش از منطق و حساب و کتاب و ملاحظات گذشته است. دیگر حتی اخلاق هم از رسیدن به این مرحله جا می‌ماند و آنانکه به این مرتبه می‌رسند متهم به بی‌اخلاقی و شرک می‌شوند، ولی عاشق باکی از بدنامی ندارد.

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مباش/ شیخ صنعان خرقه رهن خانۀ خمار داشت (حافظ)

راه عشق راهی پر نشیب و فرازست؛ تنها «جذبه» است که این راه را برای انسان رفتنی می‌کند. جذبۀ معشوق کششِ رفتن ایجاد می‌کند. مردمان در این وادی دو گروه می‌شوند: برخی نخست پای به راه می‌گذارند و با طی مراحلی و تحمل دشواری‌هایی دچار جذبه می‌شوند؛ اینان را «سالک مجذوب» گفته‌اند. اغلب سالکان و راهروان اینچنین‌اند؛ یعنی عشق کم‌کم به آنان عرضه می‌شود و نه یکباره و نتیجتا به تدریج ظرفیت و تاب تحمل آن را می‌یابند. برای این گروه عشق در ابتدا آسان می‌نماید و آنگاه مشکلها می‌افتد. ولی هستند معدودی در این میانه که از همان ابتدا دچار جذبه می‌شوند و آنگاه راه را بی‌سروپا و در حالِ بیخودی طی می‌کنند؛ اینان «مجذوب سالک» خوانده شده‌اند (کشّاف اصطلاحات فنون). طبیعتا مجذوب سالک زودتر از منطق عقل و محاسبه خلاص شده و این راه را متهورانه‌تر می‌پیماید. برخی را نیز در اصطلاح اهل تصوف «مجذوب مطلق» نامیده‌اند. مجذوب مطلق دیگر هیچ بهره‌ای از عقل ندارد و سراپا عشق است؛ آنچنان لبریز که هیچ فاصله‌ای میان خود و حق نمی‌بیند. حق را خود و خود را حق می‌داند و از اینرو به ظن کسانیکه این منطق را درک نمی‌کنند، کافر و مشرک دانسته می‌شود. حسین حلاج و عین‌القضات همدانی از این دسته‌اند. کشتن آنها برای قطع اثر آنان از این دنیا بوده است درحالیکه یاد و نام آنان بیش از دیگران در این عالم مانده است.

انسان میل به ماندگاری دارد و این ماندگاری را در عشق می‌جوید. سخن عشق یادگاری است که در این گنبد دوار می‌ماند؛ باقی سخن‌ها رفتنی‌ است. وقتی به تاریخ نگاه می‌کنیم متوجه می‌شویم رویدادهایی که تظاهرِ بهتر و بی‌مهاباترِ سخنِ عشق بودند نزد ایرانیان ماندگارتر شدند. عاشقانی که با عمل و گفتار خود بی‌صبرانه اسرار هویدا کرده‌اند مطمئنا در این راه جان داده‌اند ولی بهتر در خاطره‌ها مانده‌اند، چرا که بی‌باکانه طی طریق کرده‌اند. در این وادی هر که پاکبازتر باشد ماندنی‌ترست.

راه اغلب اولیاء به شهادت رسیده است ولی اغلب آنان این راه را با حلم بیشتری رفته‌اند؛ از میانۀ اولیاء امام حسین (ع) در کیفیت طی طریق کم و بیش استثناء بوده است. او و یارانش مجذوبان مطلق بودند چراکه رفتارشان عاری از حسابگری و منطق دنیوی بود. سیدالشهدا با اِشعار و اشراف به قلّت دوستداران خود و زیادی خیل دشمن به استقبال شهادت رفتند، گوییکه از ابتدا غرق و مجذوب در شهادت بودند. ایرانیان در آینۀ این رویداد آن جذبۀ عشق و پاکبازی را بهتر درک کرده‌اند و با آن ارتباط نزدیکتری برقرار کردند، از همینرو بیش از دیگر وقایع آن را شاخ و برگ دادند و از آنِ خود کردند و با گذشت بیش از سیزده سده هنوز متذکر آن‌اند.

حقیقت امری متظاهر نیست بلکه پوشیده و محجوب است. راهی که به باطن و حقیقت دین و در واقع به معشوق می‌رسد پر از دامهاست. از اینرو در باور ایرانیان راه‌رو نیاز به دلیلِ راه و راهبر دارد؛ یعنی «ولی». «ولی» کسی است که به پیچ و خم راه آشناست و در این دشواری‌ها از راه‌رو دستگیری می‌کند.

به کوی عشق منه بی‌دلیل راه قدم/ که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد (حافظ)

برای بیعت با ولی و یا تجدید عهد به او دست می‌دهیم. «دست» نزد ایرانیان همواره معنایی بیش از معنای متعین آن یعنی عضوی از بدن داشته است؛ دست مجاز از پیمان بستن و دست یاری و برادری دادن است. با ولی دست می‌دهیم که در این راه از او یاری خواهیم و او را یاری کنیم. از آن پس مرید و مراد چون دو برادرند. قطع کردن دست حضرت عباس در واقعۀ کربلا آن هنگام که می‌خواهد به برادر یاری کند و برایش آب ببرد به معنیِ تلاش برای بی‌اثر کردنِ تمنای او در یاری رساندن به ولی است؛ در واقع نشانۀ تلاش برای گسستن ریسمان اخوت و برادری و ولایتمداری است که ازقضا هیچگاه نمی‌گلسد و بالعکس تا به امروز دستِ از دست‌رفتۀ حضرت عباس نشانی بر بالای درفش عزاداران و متذکر ایثار و وفاداری تا پای جان است.

پیروزی عشق با تصرف گوهر دل است و تصرف جبری و با شمشیر را برنمی‌تابد. پیروز این میدان کسی است که دل را مسخر ‌کند و از همینروست که ماندگار می‌شود، همۀ اقسام پیروزی‌های دیگر در برابر این پیروزیِ باطنی ناپایدار و گذراست. ایرانیان با این معنی از تسخیر آشنا بوده‌اند؛ تأمل در تاریخ ایران نشان می‌دهد که هرچند در دوره‌هایی از تاریخ بسیار توانمند بودند ولی هیچگاه قهرا جایی را تسخیر نکردند، در عین اینکه بهترین مبلغان دینی ایرانیان بودند و ترویج بسیاری از ادیان در دنیا به واسطۀ ایرانیان ممکن شد، چراکه دلها را مسخر خویش و دعوت خویش می‌کردند. برای ایرانیان پیروز میدان رقابتِ عشق و شمشیر، عشق بوده است. عاشق مسلما در این راه خون‌ خواهد داد؛ هرچند عاشق کشتۀ این میدان است ولی مغلوب نیست چراکه خون بر شمشیر پیروز است.

روضه‌خوانی همان مرثیه‌خوانی در سوگ شهادت امامان است که چون مداحان بیش از هر کتاب دیگر  مقتل روضة‌الشهدا اثر مولا حسین کاشفی سبزواری (۸۴۰- ۹۱۰ق) را در ذکر مصیبت امام حسین می‌خواندند، روضه‌خوانی نام عامی برای مقاتل‌خوانی سیدالشهدا شد. زمان تحریر این کتاب پیش از رسمی شدن مذهب تشیع در ایران بود و این گواهی است بر اینکه فارغ از مذهب رسمیِ کشور، امامان همواره نزد ایرانیان جایگاه خاصی داشتند و ذکر مصیبت آنان رایج بوده است.

از سوی دیگر مولانا حسین کاشفی  به جز روضة‌الشهدا، مصنف کتب دیگری است از جمله رسالۀ معروف فتوت‌نامۀ سلطانی که نویسنده در نوشتن آن از بسیاری از کتابهای تصوف پیش از خود بهره برده است و حتی برخی او را از صوفیان عصرش دانسته‌اند. در ظاهر ارتباط تصوف و ارادت به اهل بیت برایمان محل پرسش است. نیک که بنگریم خواهیم دید امامان شیعه و به خصوص امام حسین (ع) در زمرۀ اهل فتوت شمرده می‌شوند و مرثیه‌خوانی در سوگ آنان از بابِ تذکر بر جوانمردی آنان بوده است.

گویند حضرت موسی (ع) از خداوند دربارۀ معنی فتوت پرسید و خداوند پاسخ داد: فتوت یعنی نفسی را که پاک به تو سپردیم تو نیز پاک به من سپری. پاکی نفس از آلودگی‌های نفسانی معنای اصلی فتوت است و از آنجا که نفس جوانان منزه‌تر از سالخوردگانی است که الودگی در نفسشان پایدار گشته، واژۀ «فتوت» ریشه در «فتی» به معنی «جوانی» دارد ولی معنایی اصطلاحی و عام‌تر یافته است. اینکه هنوز هم سوگواری برای جوانان کام‌نگرفته از دنیا، تمایزی آشکار با بقیۀ افراد دارد و چلچراغ و نخل و … از برایشان می‌آرایند گویای این اعتقاد دیرین ایرانیان است بر منزه بودن نفسِ جوانِ ناکام.

جوانمردی پا از دایرۀ سن و سالِ طبیعی فراتر می‌گذارد و معنای آزادگی و ایثار مال و جان پیدا می‌کند و ازاینرو در واقعۀ کربلا تمام‌قد ظاهر می‌شود و امام حسین و یاران شهیدش در باورهای ایرانیان اهل فتوت‌ به جای آورده می‌شوند. آزادگی از متعلقات، ممدوح دین یا مذهب خاصی نیست بلکه از قدیم‌الایام ممدوح فرهنگ ایرانی بوده است و از این طریق به اغلب ادیان الهی که خاستگاهشان ایران بوده نفوذ کرده است. بهترین نماد آزادگی سرو است با سابقه‌ای چند هزار ساله. سرو بی‌سایه و بی‌ثمر و آزاده است و با معنای جوانی و رعنایی نیز مناسبت دارد. در تعزیه نشانه‌های بسیاری بر سرو دلالت دارند؛ علم عزاداری سیدالشهدا تجسم قرار گرفتن تعداد زیادی سرو در کنار هم است که سرو میانی بلندترست. شکل نخل‌های عزاداری در مناطق کویری ایران نیز یادآور سروقدان شهید عاشوراست.

نخل‌گردانی را بازماندۀ آیین سوگ سیاوش نیز دانسته‌اند که به تعزیه نیز راه یافته است؛ اگر چنین باشد دلالتی است بر زایایی فرهنگی ما. فرهنگ زایا پایبند به صورت نمی‌ماند و همواره جویندۀ قالبهای فراختر و متناسب‌تر برای بیان و انتقال مضامین اصیل است و وقتی می‌یابدش آن را به داشته‌های سابق می‌افزاید. اگر پیش از اسلام سوگ سیاوش اسباب تذکری بر مفهوم فتوت و جوانمردی بود، پس از اسلام ایرانیان واقعۀ کربلا را ظرف مناسبتری برای بیان این مضمون یافته‌اند و به تدریج این هر دو را با هم پیوند زدند و از دل آن آیینی متعالی‌تر پدید آوردند که هم ایرانی است و هم اسلامی. قطعا پیشینۀ این آیین منحصر به سوگ سیاوش هم نیست؛ چه بسا آیین محرم رسم و آیینهای کهن‌تری در دل داشته باشد. طبیعتا هر چه این پرده‌ها و لایه‌ها را بیشتر کنار زنیم به حقیقت آن نزدیک‌تر خواهیم شد و از این طریق ایرانیان را بهتر و بیشتر خواهیم شناخت.

مدتی است که تحت تأثیر نگاه غربی تلاش کرده‌ایم تعزیه و شبیه‌خوانی را با هنرهای نمایشی و تئاتر به مفهوم اروپایی آن مقایسه کنیم. نمایش هرقدر به یاری روایتِ قوی بتواند تماشاگر را همراه کند باز هم همواره در «نمایش» جدایی میان تماشاگر و روایت و راویان وجود دارد؛ تماشاگر حواسش هست که آنچه می‌بیند واقعیت ندارد و محض سرگرمی است. مهمترین رکن تعزیه اعتقاد قلبی و باور شبیه‌خوانان و تماشاچیان به واقعه است؛ چیزی که سبب می‌شود مرز بین تماشاگر و شبیه‌خوان از بین برود و همه با هم همنوا شوند. حضور قلب سبب می‌شود آنان حس کنند هم‌اکنون در صحرای کربلا حضور دارند و نه در صحنۀ نمایش. برداشته شدن فاصلۀ بین نظاره‌گر و موضوع نظاره، تعزیه را از نمایش به واقعیت تبدیل می‌کند؛ از همینروست که حتی مخالف‌خوانان به همراهی مردم بر مظلومیت شهدای کربلا اشک می‌ریزند.

سنت‌ها نیز به سان درختان در صورتیکه زایا باشند، دربند صورتها و شاخ و برگ‌های کهنه نمی‌مانند. هر آنچه که زایاست لاجرم در طول زمان صورتهای نوی پیدا می‌کند هر چند که ماهیت و جوهرۀ آن ثابت می‌ماند. تا وقتی انسانها به آیینی، به رسمی و به قصه‌ای باور دارند و متذکر جوهرۀ آن هستند و با ان زندگی می‌کنند ناخودآگاه صورت آن را با حفظ ماهیت و معنا تغییر می‌دهند و به‌روز می‌کنند. وقتی کمال‌الدین بهزاد تصمیم می‌گیرد داستان یوسف و زلیخا را به نقش ‌آورد اولین نفری نیست که اینکار را می‌کند؛ پیش از او بارها این مضمون به تصویر کشیده شده است ولی بهزاد احساس نمی‌کند برای پایبند ماندن به اصالت باید عین صورتهای قبل را تکرار ‌کند. او مضمون اصیل را به قالب و صورت نگارگری عصر خویش در می‌آورد؛ هیئت و صورت آدمها، لباسهایشان، حتی صورت بنا و عمارت تظاهر همان عصر است.

از ایام دور تا دورۀ قاجار التزام ایرانیان به باورها و سنتهای کهن هیچگاه معنی کهنه‌پرستی به خود نگرفت، چراکه صورتِ سنتها که حبس در زمان است مبتنی بر اقتضائات زمان نو به نو می‌شد. در دربار قاجار وقتی خواستند داستان هزار و یکشب را دوباره به تصویر درآورند شخصیت‌های دربار هارون‌الرشید را تحویل به شخصیت‌های دربار قاجار دادند و احساس نکردند با این کار قصه را تغییر داده‌اند. جوهرۀ قصه حفظ شد و با تغییر و نو شدن صورت آن، از قضا پیوندش با زندگی روزمره آن دوره بیشتر هم شد. اینها همه گواهی است بر زایایی یک فرهنگ؛ وقتی یک فرهنگ زایایی‌اش را از دست می‌دهد، التزام به سنت معنی التزام به صورتهای کهنه به خود می‌گیرد.

زایایی فرهنگ ایرانی تا دورۀ قاجار سبب می‌شد آنان حتی به دستاوردهای غربی نیز آغوش باز نشان دهند و به سان جوانه‌هایی که می‌توانستند بر بیخ‌های کهن و ریشه‌کرده در این سرزمین پیوند زنند و از این طریق داشته‌هایشان را اعتلا دهند. پیوند زدن طراوت شاخه‌های نو را با مقاومت بیخ و بن کهن جمع می‌کند و گیاه را از هر دوی این ویژگیها بهره‌مند می‌کند. مواجهۀ ایرانیان در طول هزاره‌ها با دستاوردهای غیرخودی – آن زمان که فرهنگشان زایا بوده ـ همواره بدین منوال بوده است؛ یعنی نه متعصبانه بود و نه از سر خودباختگی. تا اواسط دورۀ قاجار ملاقات داشته‌هایِ جدیدِ دیگران نه ما را به سوی ترک همۀ داشته‌های خودمان کشاند و نه باعث شد متعصبانه به داشته‌هایمان بسنده کنیم و از تغییر آنها بهراسیم.

تکیۀ دولت شاید یکی از بهترین و آخرین نمونه‌های این پیوند زدن داشته‌ها و یافته‌ها باشد. تکیه دولت نشان می‌دهد که شکوه و عظمت اپراهال‌های اروپایی هرچند ناصرالدین شاه را برانگیخته ولی سبب نشده آن را یکسره جایگزین داشته‌هایش کند. او قصد کرده با حفظ ماهیت، نورسیده‌ها را به ریشه‌های کهن پیوند زند و از دل آن موجودی باطراوت‌تر پدید آورد.

نیم‌نگاهی به میدان‌های شهرهای کهن نظیر یزد و میبد و نائین و حتی تهران که در آنها مراسم تعزیه برگزار می‌شد نشان می‌دهد که تکیه یا میدان و یا حسینیه محوطه‌ای وسیع بوده است که دورادور آن را حجره‌هایی گاه یک یا دوطبقه فرا گرفته است. سمت قِبلی میدان یکی از حجره‌ها در ابعاد و ارتفاع بزرگتر می‌شود و شاه‌نشین نام می‌گیرد. در میانۀ میدان هم سکویی برای اجرای شبیه وجود داشته و مردمان در دهۀ محرم و اربعین و … دورا دور میدان در حجره‌ها و یا بر روی زمین می‌نشستند و شبیه را نظاره می‌کردند. وقتی به تصاویر تکیه دولت نگاه می‌کنیم متوجه می‌شویم در این تکیۀ نوظهور نیز اسلوب تکیه‌های کهن ـ نظیر تکیۀ تجریش در تهران ـ حفظ شده است همچنان حجره‌ها و شاه‌نشین وجود دارد، نمای داخلی کاملا با کاشی پوشیده شده است، و سقف آن به همان رسم قدیم چادری است که در ایام تعزیه پوشیده می‌شد و در باقی ایام مسقف نبود. تفاوت اصلی تکیه دولت و تکیه‌های متقدم بر آن در عظمتِ ابعادست که یقینا متأثر از شکوه اپراهال‌ها بوده است. یکی از موضوعات دیگر استفاده از چلچراغهای متعدد است که در انها شمع روشن می‌کردند البته تا پیش از آن نیز روشنایی تکیه‌ها در شب به کمک نور شمع بوده است. یکی دیگر از نورسیده‌هایی که در تصاویر جلب نظر می‌کند، حضور صندلی است که در آن زمان به تازگی به دربار و خانه‌های متمولین راه یافته بود و تکیۀ دولت نیز یکی از جایگاههایی است که شاه و اطرافیانش در موقع حضور در آن بر روی صندلی می‌نشستند. حتی برخی شبیه‌خوانان با صندلی عکس گرفته‌اند.

این تغییرات محسوس در صورت نشان می‌دهد این آیین در آن زمان نه تنها زنده که زایا بوده است. زایایی فرهنگ منوط به آگاهی و تذکر نسبت به جوهره‌هاست. وقتی اهل یک فرهنگ دچار نسیان نسبت به جوهرۀ فرهنگ خود می‌شوند ناخودآگاه برای حفظ فرهنگ خود به حفظ صورتهای کهنه روی می‌آورند. فرهنگ زایا یا فرهنگی که اهل آن حواسشان به حفظ هویت فرهنگی‌شان است، نیازی به حفظ صورتها نمی‌بینند و دائما آن را نو به نو می‌کنند. پس هرزمان دیدیم مدتهای مدیدی است که آیینی در قید قالبها و صورتهای کهن آن مانده و با هنرها و صنایع همان روز ارتباط برقرار نکرده است، باید متوجه شویم که فرهنگ زایایی خود را از دست داده و تنها زنده است. بر ماست که متذکر حقیقت آیین محرم شویم و تلاش کنیم این حقیقت را با زندگی روز مردم پیوند زنیم. نسیان آفت میراث مادی و معنوی ماست. نسیان سبب می‌شود میراث مادی ما چون جام حسنلو به یک شی‌ء عتیقۀ موزه‌ای تقلیل یابد و میراث معنوی ما چون آیین محرم تبدیل به نمایش شود. در حالیکه تذکر سبب می‌شود هر دوی اینها در زندگی امروز ما نقش ایفا کنند و تبدیل به آیینه‌ای شوند که ما خود را در آن ملاقات می‌کنیم.

[1] مقدمه‌ای برای چاپ مجدد کتاب «شبیه و آینه» که در ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۳ نوشته شد.

پست های مرتبط

پوست‌اندازیِ صورتِ آیین محرم!
درس‌های «کتابچه جمع و خرج سنه ۱۳۰۴»؛ درس اول
چرا ما ایرانیان نسبت به خود عیب‌جوییم؟
کنکاشی در نسبت شهر و آیین محرم
عکس‌های قدیمی غلط‌انداز است!
پرویز تناولی «شیر ایرانی» را از انقراض رهاند!
به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی
حافظۀ جامعۀ ایرانی تقویت شده است
حفاظت از عطر و طعم شهرها
درباره استاد محمدرضا شجریان
من که باشم در آن حرم که صبا/ پرده دار حریم حرمت اوست
صف سلام سرای فتحعلی‌شاه در قم
کسب جمعیت از آن زلف پریشان
بزنگاهِ بی‌ارادگیِ ناصرالدین‌شاه
امیرکبیر، میرزا تقی‌خان است یا میرزا تقی‌خان، امیرکبیر؟
مکتب قلب‌شناسی
مدرسه ملی سینما
سینما وجهان ایرانی
در باب سینمای دینی
در باب سینمای دینی
درباره یه حبه قند
درباره یه حبه قند