بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
زین سیل دمادم که در این منزل خواب است
ایران سرزمینی پویاست؛ نه فقط از نظرِ اجتماعی بلکه حتی طبیعت ایران هم آرام و قرار ندارد. ایران بر روی کمربند بیابانی کرۀ زمین واقع شده که از شمالِ چین و صحاریِ مغولستان و ختن و ترکستان تا عراق و شام و عربستان و صحرای عظیم شمالِ آفریقا و حتی قارة آمریکا نواری پهناور را تشکیل داده. این سطح وسیع که نزدیک به یک سوم مساحت خشکیهای زمین را پوشانده، هرچند به صورت تاریخی در بخش متمدنِ زمین قرار دارد، اما تراکم جمعیت در آن به سرزمینهای سردسیر و تازهمتمدن نزدیک است. بیابان معمولاً پست و مسطح و خالی از تنوع و پویایی است. مگر آنکه استثنائی قاعده را برهم بریزد؛ چیزی مثلِ کوهستان. ایران از سوی دیگر بر کمربند کوهستانی کرۀ زمین هم واقع شده؛ سلسله جبالی رفیع معروف به آلپ ـ هیمالیا که از قلبِ اروپا تا دلِ آسیا را چین و شکن داده است.
بر محلِ تقاطعِ کوهستان و بیابان نشستن است که بیابانهای ایران را پویا و در نتیجه قابل زندگی کرده است. چینها و شکستها و گسلها، منابع حیاتی مثل آب و کانی و املاح را به سطح زمین و دسترس بشر نزدیک و بدین ترتیب صحرای خشک و لمیزرع را به مجمعالجزایری از آبادیها بدل کرده است. این چنین است که سرزمینِ ایران بر هر دو کمربند مهم و حیاتی کرة زمین چون نگینی درشت میدرخشد. اما از سوی دیگر در اثر همین تقاطع، کژخلقیهای طبیعت مثل خشکسالی و زلزله و سیل و شورهزار نیز متناوبا حیات انسان را به طور جدی تهدید میکند. البته سیلش مثل مانسونهای استوا و زلزلهاش به تداوم و شدتِ لرزههای ژاپن نیست، بلکه پشت پردهای از زمان محجوب است؛ یعنی هست اما همیشگی نیست و وقتش هم معلوم نیست.
بدین اعتبار اجدادمان، بنا به تجربۀ تاریخی دریافته بودند که همواره باید در پیِ رفعِ حجاب زمین و حجابِ زمان باشند. یعنی برای رنگین کردن سفرۀ زندگی به پسِ پردۀ ظاهرِ خشک و فقیر طبیعت نفوذ کرده و از دل آن باغهای بهشتآسا و نعمات گوارا بیرون کشند. در همان حال برای بقا، خود را آمادۀ زندگی میان دو تهدیدِ در کمین کنند. از همینرو بر سیل و زلزله نام بلا نهادهاند که یعنی آزمون.
بارش برف در منطقه گیلان و مخصوصاً شهر رشت بدلیل رطوبت زیاد امر نادری است. اما هر چند دهه یکبار برفی سنگین میبارد که در زمرۀ همان بلایاست. در سال ۱۳۸۳ این بلا باعث شد تا چند روز اهل رشت در وحشت از قحطی و تاریکی و سرما، ناظر فروریختن سقف حدود ۱۹ هزار بنا باشند. وقتی به گذشته رجوع میکنیم میفهمیم مشابه همین بلا در ۱۳۲۷ و ۱۳۵۱ و احتمالا پیشتر هم نازل شده، اما معمرین رشتی در خاطرات از فروریختن سقف، چیزی به خاطر ندارند بلکه فقط از خوشیهای آن تعریف میکنند. عمدتا به این خاطر که اهل رشت یادشان نرفته بود که کجا زندگی میکنند و هرچند این اتفاقی بود که هر چند دهه یکبار میافتاد ولی کسی از وقوعش غافلگیر نمیشد. داناییِ تاریخیِ زندگی در شهر رشت، مردم را به تدابیری برای رویارویی با این موضوع مجهز کرده بود؛ چه با ابزارهای معمول و چه با باورها و آیینها. چنانکه هم سازههای سقف آماده این رخداد بوده و هم در زمرۀ اقلام جهیزیۀ هر دختر رشتی یک پارو لحاظ میشد. در صورتیکه سال ۸۳ دلیل اصلی بحرانیتر شدن شرایط، و ریختن سقفها هم بر اثر عدم آمادگی سازه بود و هم کمبود پارو!
در واقع مصیبتی که طی شش دهۀ گذشته گریبان ما را گرفته، ایمان آوردن به علم و تکنولوژی وارداتی است و اینکه تصورمان این است که این تکنولوژی فارغ از مختصات سرزمینمان در هر جایی به کار میآید. بنابراین آموزههای پیشینیانمان را به بهانۀ سپری شدن مقتضیات گذشته، یکسره به فراموشی سپردهایم و در عوض تلاشمان این است که عینا مطابق آییننامهها و استاندارهای سرزمینهای ایستا عمل کنیم. دلیل فروریختن سقفها در رشت آن بود که مقاومت سازهها مطابقِ آییننامۀ ساخت و ساز عمومی پایهریزی شد. این قوانین مبتنی بر عدد میانگین بارش ۷۵ سانتیمتری است و عطف بحرانی ۱۶۰ سانتیمتری رشت را نادیده میانگارد. برای همین در نهایت علتِ مصیبت وارده نیز بارش برف اعلام شد؛ یعنی برف را مقصر قلمداد کردند که آییننامه را مراعات نکرد!
این رویه چنان نهادینه شده که ظرف همین مدت کوتاه کلا فراموش کردهایم که در سرزمینی پویا زندگی میکنیم و از اتفاقاتی که میافتد، دائم شگفتزده میشویم و آنرا در زمرۀ «حوادث غیرمترقبه» میشمریم. متأسفانه میزان نسیان به حدی رسیده که این سؤال برایمان پیش آمده که اصلا چرا پیشینیان ما فلات ایران را برای زندگی انتخاب کردند. واقعیات زندگی در سرزمینی پویا همچون مواجهه با غولی هولناک شده که از ترسش همه ترجیح میدهند نادیدهاش بگیرند. به دور و بر خود بنگرید. ماهی نیست که یکی از این غولها در نقطهای از این سرزمین، از پشت پردۀ زمان، خودی نشان ندهد و در پیاش موجی از اضطراب در دلمان درنیفتد و باز بهسرعت به دست فراموش سپرده نشود؛ مثل بحران اخیر و شدید خشکسالی که تو گویی دربارۀ جا و زمانی دیگر است.
بازگردیم به گیلان. یکی از بلاهای درۀ ماسوله، سیلی است که هر هشت الی ده سال یک بار جاری میشود و ذهن و خاطرات کهنسالانِ ماسولهای هنوز مملو از قصههایی راجع به آمادگی برای آن است؛ همه از کودکی برای مواجهۀ با سیل آموزش میدیدند. چوپانهایی که در ارتفاعات حضور داشتند به محض مشاهده بارقههای سیل با سوت مخصوصی دیگران را خبر میکردند. سنتی وجود داشت که هرکس با شنیدن سوت تکرارش میکرد و خود به بلندترین نقطهای که میتوانست پناه میبرد. چون سرعت صوت از سیل بیشتر بود قبل از سررسیدن آن اغلب اهالی خود را به جایی امن رسانده بودند. پلِ روی رودخانه طوری ساخته شده بود که در مقابل سیل بیکمترین مقاومتی خراب میشد تا مسبب تشدید آن نشود. از همه تاثیرگذارتر صندوق نذوراتی بود که درآمد آن بعد از هر سیل وقف تعمیر پل میشد و استادکاری که استادیاش در آن بود که پلی ضعیف بسازد تا مثل خار در چشم سیل فرونرود. اهل ماسوله با دانایی تاریخیشان، خود را در مقابل بحران ناشی از پویایی سرزمین بیمه کرده بودند. این دانایی تاریخی در جایجای سرزمینمان و در مقیاسهای مختلف بصورت بالقوه وجود دارد. کافیست نخوت موهوم ناشی از حلالمسائل پنداشتن علم و تکنولوژی جدید را کنار بنهیم و به موازات بهرهگیری از آوردههای جهانی، باور سابقمان به این گنجینهها را نیز بازیابیم.
منبع: روزنامه اعتماد، ۳۰ آبان ۱۳۹۵.