ایران پایگاه و پناهگاه معنویتِ ادیان

باید پرسید که چرا ایران خاستگاه آیین مهر و دین زرتشتی و مانویت بود. چرا آیین بودا از هند برخاست ولی پس از مدتی خراسان یکی از مهمترین نواحی بودایی جهان شد بطوریکه از طریق بوداییان خراسان بود که آیین بودا به چین معرفی شد. چرا مدفن و بقعۀ بیش از ده تن از انبیاء بنی اسرائیل در ایران بود و مثلا حضور پیروان حضرت یحیی یعنی صابئین یا مغتسله دست‌کم از دورۀ اشکانی در ایران و عمدتا در خوزستان مستند است.
1395/11/01

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب

از هر زبان که می‌شنوم نامکرر است

 

سرزمین ایران از دیرباز مهد پیدایش و یا محمل گسترش بسیاری از ادیان و مذاهب بوده است. این موضوع در وهلۀ نخست، به علت گستردگی جغرافیایی این سرزمین و قرار گرفتن آن در میانۀ ربع مسکونِ زمین، ممکن است بدیهی به نظر آید ولی نباید از آن ساده گذشت. باید پرسید که چرا ایران خاستگاه آیین مهر و دین زرتشتی و مانویت بود. چرا آیین بودا از هند برخاست ولی پس از مدتی خراسان یکی از مهمترین نواحی بودایی جهان شد بطوریکه از طریق بوداییان خراسان بود که آیین بودا به چین معرفی شد. چرا مدفن و بقعۀ بیش از ده تن از انبیاء بنی اسرائیل در ایران بود و مثلا حضور پیروان حضرت یحیی یعنی صابئین یا مغتسله دست‌کم از دورۀ اشکانی در ایران و عمدتا در خوزستان مستند است. چرا به تعبیری سه مغی که بشارت تولد حضرت مسیح را به حضرت مریم دادند از ایران بودند و یکی از ایشان در راه بازگشت به موطنش وفات یافت و به روایتی کلیسای حضرت‌مریم ارومیه بر سر مزار ایشان بنا شد. چرا بعدتر و پس از عروج ملکوتی‌ حضرت مسیح وقتی شرایط زندگی برای حواریون و نوکیشان مسیحی در قلمرو امپراطوری روم و شامات دشوار شد، سرزمین ایران نخستین جایی بود که آنان توانستند ابراز مسیحیت کنند و به طور علنی و رسمی مناسکشان را به جا آورند، تا جاییکه یکی از کهن‌ترین کلیساهای مسیحیان که به دست خود ایشان بنا شد، یعنی کلیسای حضرت‌مریم ارومیه در ایران واقع است.

به نظر می‌رسد نمی‌توان یگانه علتِ مجموعِ این واقعیات را بخت و اقبال و یا مختصات جغرافیایی ایران دانست. همۀ اینها حکایت از ویژگی و یا بالاتر از آن بینشی در اهل این سرزمین می‌کند که می‌توان از آن تعبیر به «حقیقت‌جویی» کرد. به سخن دیگر اهل این سرزمین بنا به قرار گرفتن در معرضِ ادیان و از رویِ انفعال نبود که به لباس دینی درمی‌آمدند، بلکه آنان چون تشنۀ درک حقیقت بودند و دیده‌ای «گوهرشناس» داشتند، وقتی کلامی راستین عرضه می‌شد، پیرو واقعی‌اش می‌شدند. و اگر خوب دقت کنیم میان مؤمنانِ حقیقی به یک دین و کسانی که صرفا ملتزم به رعایت شرایع آن دین‌اند تفاوت بسیار است. این مؤمن حقیقی است که چون خود گوش به حقیقت سپرده و دل در گرو آن دارد، می‌تواند «قلب»های حقیقت‌جوی دیگری را نیز «منقلب» و گرفتار کند.

تعلق خاطر ایرانیان به گوهرِ ادیان بوده که سبب می‌شد مغ‌ها منتظر و بشارت‌دهندۀ میلاد مسیح باشند؛ در این معنی ادیان هرچند در شرایع و بروز و ظهوراتشان با هم تفاوتهایی دارند ولی از آنجا که همه حقیقت واحدی را عرضه می‌دارند باطنا اتحاد دارند و چون ایرانیان بنا به بینش فرهنگی‌شان می‌توانستند متوجه مقصد و مقصود و حاصل واحد ادیان شوند هر گاه که ملتزم به دینی می‌شدند، با پیروان دیگر ادیان آسمانی نیز طریق رواداری و تساهل را پیش می‌گرفتند و اصلا همین سبب می‌شد که ایران پایگاه و «پناهگاه معنویتِ ادیان» مختلف شود:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند (حافظ)

در قرائت معنویِ ایرانیان از دین، مفهوم ولایت مفهومی بنیادین است. در این معنی دینداری به التزام به بایدها و نبایدهای شرعی، خلاصه نمی‌شود بلکه به معنی «رهرویِ راهِ حقیقت» شدن است؛ و کسی که در پست و بلند این راه، در حکمِ چراغ راهنماست، «ولی» است. در این نگرش، ایمان آوردن به معنی «پیمان بستن» با راهنما و «بر سر پیمان ماندن» است، برای همین است که  مسیحیت که عمدۀ تأکیدش بر معنویت و باطن دینداری است، از بدو تولد تا مرگ و به انحاء مختلف، مسیحیان را به تجدید عهد دعوت می‌کند. اصلْ قرار گرفتنِ معنویتِ دین در مسیحیت ورای شریعت، در این واقعیت که حضرت عیسی‌مسیح(ع) داعیۀ آوردن شریعتِ نو نداشتند و خود را پیرو شریعت موسی(ع) می‌دانستند آشکار می‌شود، این یعنی حضرت مسیح برای احیای معنویت و جوهر دین مبعوث شده بودند. گرایش به معنویت، در نمادها و آداب مسیحی بروز و ظهور استعاری فراوانی یافته است؛ اینکه یکشنبه روز کلیساست و یکشنبهSun+day) ) منسوب به «خورشید» است و اینکه قبله‌گاه مسیحیان و خصوصا کلیسای شرق رو به طلوع آفتاب ساخته می‌شده، حکایت از تشبه جستن حضرت مسیح به خورشید دارد یعنی راه‌نمای عالم و کسی که در پرتو وجودشان می‌توان طی طریق کرد.

در بینش ایرانیان از دوران باستان، هستی واجد انتظامی است که مبتنی بر راستی است و آنچه این انتظام را حفظ می‌کند، عهد و پیمان است، لذا هر آنچیزی که معنای پیمان‌شکنی داشته باشد در واقع مخل این انتظام و قبیح است. به همین سبب است که وقتی عمیقا تأمل می‌کنیم متوجه می‌شویم از دیرباز همۀ اعیاد و مراسم و آداب و آیین‌ها در ایران به نوعی قصد داشته است، عهد و پیمان آدمی با کل واحدِ متعال را به آدمی تذکر دهد. همانطور که در این کتاب نیز به خوبی به تصویر کشیده شده است، هر کدام از آیین‌های مسیحیت، از تولد؛ و تشرف به مسیحیت به واسطۀ غسل تعمید؛ و سپس آیین ازدواج در پیشگاه کلیسا؛ و آنگاه مرگ و اصلا در نیایش‌های هفتگی و روزانه و اعیاد و مراسم دیگر، ورای اهمیتِ خودِ مناسک، معنای تجدید پیمان دارد. همانطور که در انجیل متی اشاره شده، حضرت در مراسم شام آخر حواریون را به خوردن نان و شراب دعوت کرد و فرمودند: «بگیرید و بخورید این است بدن من و این است خون من که اجراء پیمان تازه را تأیید می‌کند و برای آمرزش گناهان بسیاری ریخته می‌شود». گویی با نوشیدن شراب و خوردن نان، حال ایشان در مسیحیان حلول می‌کند و مؤمنین مسیحی از نور وجود ایشان بهره‌مند می‌شوند و عهد می‌بندند که پس از ایشان همچنان در همان راه باقی بمانند.

اگر دینداری را مسیر سلوک بدانیم آنگاه همۀ مراحل زندگی به تعبیری به منازل این راه تبدیل می‌شود؛ از همه مهمتر ازدواج و زناشویی است. ازدواج در مسیحیت به معنی هم‌راهی تمام و کمال با همسر در همۀ احوال و یکی از جلوه‌های پیمان بستن و وفای به عهد است. بدین اعتبار طلاق در مسیحیت دیگر صرفا معنایی صوری و اجتماعی نخواهد داشت، بلکه معنایی هستی‌شناختی و معادل با پیمان‌شکنی دارد و ازینروست که بسیار مذموم تلقی می‌شود. به اعتبار دلالت ازدواج بر پیمان، نه فقط در مسیحیت که اساسا در قلمرو فرهنگ ایرانی فارغ از اینکه ایرانیان پیرو چه دینی بوده‌اند، رویکرد ایمانی به باطن و کنه دین طلاق را در زمرۀ دروغ و پیمان‌شکنی و امری مذموم شمرده است.

اگر به ظواهرِ مادی اکتفا کنیم مرگ به معنی نیستی و فقدانِ شخص درگذشته است. طبیعتا اگر مرگ را به معنای «عدم» بدانیم زیارت تربت متوفیان معنایی ندارد. در حالیکه ایرانیان تلاش کرده‌اند که همچون هر موضوع دیگر، پرده از روی مرگ نیز کنار زنند. لاجرم در پس این پرده همان چیزی را یافته‌اند که در مرتبۀ مادی از بین رفته بود؛ یعنی «حیات». اما حیاتِ پس از مرگ، با حیات پیش از آن تفاوتی اساسی دارد؛ این حیاتی است که دیگر دچار کون و فساد نمی‌شود و ابدی است. کسی که از دنیا رفته، دچار فساد نشده بلکه از چرخۀ کون و فساد رهیده است و به آن جوهرۀ لطیف و ماندگار حیات رسیده است و ای‌بسا سهمش از حیات از ما زندگان بیشتر باشد. بنابراین برخورد ما با وی نیز همچون امری حی و حاضر است و نه معدوم. حتی باور به زندگی اخروی نیز امری سابقه‌دار در ایران است؛ اینکه از هزاره‌ها پیش از میلاد مسیح در ایران تدفین از نوع «خاکسپاری»ِ پیکرِ متوفی موضوعیت داشته است و حتی رفتگان را به شکل جنینی به خاک می‌سپردند، دلالت بر باور به جهان پس از مرگ و حشر دوباره دارد. همین تلقی از مرگ در مسیحیت نیز به طور کامل بروز و ظهور یافته است.

به این ترتیب اگر با نگاهی حقیقت‌بین در عمقِ بینش مسیحی به موضوعات مختلف تأمل کنیم، آن را در تطابق با بینش فرهنگ ایرانی می‌یابیم؛ لذا نه فقط کلیسای مسیحیان که آیین و مناسک جاری در این کلیساها نیز از آنجا که به نحوی دلالت بر فرهنگ ایرانی و بینش ویژۀ ایرانیان به هستی دارد در زمرۀ میراث فرهنگی ایرانیان، خواه مسیحی و خواه غیرمسیحی، است. وقتی از فرهنگ ایرانی سخن می‌گوییم، صحبت از تنوع فرهنگی شگرفی می‌کنیم که تنوع ادیان را نیز شامل می‌شود. فرهنگ ایرانی در عین اینکه به طور خاص به هیچ‌کدام از این فرهنگ‌ها محدود نمی‌شود و در واقع در مضیقۀ هیچیک قرار نمی‌گیرد، همۀ این تنوع را نیز شامل می‌شود. اشتباه است اگر این تنوع فرهنگی را مخل حیات فرهنگ ایرانی بدانیم؛ به عکس این تنوع همواره مقوم حیات و وحدت فرهنگ ایرانی بوده است، چراکه از جوهرۀ واحد و مشترکی برخوردارست. اگر فرهنگ ایرانی را به نمایشنامه‌ای بزرگ تشبیه کنیم، اهل هر یک از این قلمروهای فرهنگی بنا به صفات و ویژگیهای خود نقشی در این نمایشنامه بر عهده داشتند در عین اینکه در نهایت کل این نمایشنامه موجودیت و پیام واحدی داشته است. از این نظر پیروان ادیان مختلف صرفا به این اعتبار که در قلمرو فرهنگ ایرانی زندگی می‌کنند «ایرانی» تلقی نمی‌شوند؛ اغراق نیست اگر بگوییم اصلا ایرانی بودن سبب شده که ادیان مختلف فرصت اشاعه پیدا کند و در هنگام عرضه به اعتبار حقانیتشان، ایرانیانِ حقیقت‌جو را به خود جلب کنند.

همین سنت و بینش بود که در دوران اسلامی نیز تداوم یافت، به این معنی که ایرانیان با دین اسلام نیز به نحو ویژه‌ای مواجه شدند و آن «به‌جا آوردنِ معنویت اسلام» بود. بسنده نکردن ایرانیان به شریعت اسلام و تعلق خاطر به باطن و معنویت آن، این بار نیز در باور و ارادت نسبت به مفهوم ولایت به منصۀ ظهور رسید. پیرو همین طرز فکر بود که تقریبا همۀ طریقه‌های صوفیانه و عرفانی و همۀ شاخه‌های مذهب تشیع و مذهب شافعی در میانِ اهل سنت که از همۀ دیگر شاخه‌ها به تشیع نزدیک‌تر است، مهد و محمل نشوونمایشان جهان ایرانی بوده است. مزارات و بقاعی که منتسب به وابستگانِ اهل بیت و بزرگانِ طرائق و مذاهب مختلف در جایجای ایران هست، همگی از جهت نسبتی که با ولایت و راهبری دارند محترم و مقصد زیارت و کانون توجه ایرانیان‌ شده‌اند. این خود شاهدی است بر اینکه اهل این قلمرو فرهنگی فارغ از اینکه پیرو چه دین آسمانی بوده‌اند، دغدغۀ فهم و طی طریق در مسیر تقرب به حقیقت متعالی را داشته‌اند.

مقدمه‌ای که در بهمن ۱۳۹۵ بر کتاب «کلیسای شرق آشوری» نوشته شد اما تاکنون منتشر نشده است.

پست های مرتبط

همه عالم تن است و ایران دل
پسندی که شهری بسـوزد به نار
صلح رومی یا صلح ایرانی
آبروی ایرانیان؛ آنهایی که می‌ریزند و آنهایی که جمع می‌کنند!
چرا ایران را دوست دارم؟
وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
دیلْمون کجاست؟
تا ریشه در آب است امید ثمری هست
مدیریتی که به استقبال بیقراری‌ می‌رود
شیراز لطیف‌ترین شهرِ جهان
از خلاف‌آمد عادت
صلح: چیزی بیش از «حسن همجواری»
چرا ما ایرانیان نسبت به خود عیب‌جوییم؟
یا اوست درون دیده یا دیده خود اوست
نام ایران ما را یاد چه می‌اندازد؟
ایران یک واحد فرهنگی است
ایران یک واحد تاریخی است
ایران یک واحد طبیعی است
تنگه هرمزد
حافظۀ جامعۀ ایرانی تقویت شده است