گرچه شاخ و برگ و بیخش اولست/ آنهمه از بهرِ میوه مرسلست
وقتی از «تاریخ» سخن میگوییم معمولا کمتر از آن «گذشتۀ نزدیک» را مراد میکنیم؛ پنداری ناخودآگاه ارزش تاریخ را در هرچه دورتر بودنش از اکنون میپنداریم. این در حالیست که همه میدانیم تاریخ آن شناختی دربارۀ گذشته است که فارغ از فاصلهاش با ما، باید به کار اکنون و آینده بیاید. گذشتههای دور، چه «متوجه» باشیم و چه نباشیم، بر اینکه امروز چه کسی هستیم و در کجا ایستادهایم، اثر گذشته است. لیکن این گذشتۀ نزدیک است که آثار و عوارض آن هنوز وجودیِ ما نشده است ولذا برای آنکه به کار امروز بیاید، باید آن را موضوع «توجه» قرار دهیم.
گذشتۀ نزدیک، خصوصا در جامعهای که احوالاتش ناخوش است، مغفول واقع میشود. چنین جامعهای صرفا گذشتۀ دور را معتبر میداند؛ هر قدر حالش وخیمتر باشد، گذشتۀ دورتر. لذا در اوقات بدحالیِ فرهنگ، معمولا نوعی باستانگرایی، کهنهپرستی و سَلَفیگری را شاهدیم. کماهمیت شدن گذشتۀ نزدیک، آیندۀ نزدیک را نیز کمفروغ و جامعه را نسبت به آن ناامید میکند. چنین جامعهای اگر سخنی از آینده میگوید و یا برنامهای برای آینده میریزد، معمولا آیندۀ دور را مدنظر دارد. برای درک نسبت گذشتۀ نزدیک و دور با وضعیت فرهنگ و احوالات جامعهمان، مثال درخت بسیار راهگشاست.
اگر موجودیت درخت را به سه قسمت ریشه، تنه و شاخهها، و برگ و بار تقسیم کنیم، شاید برای بقای درخت، بیشترین اهمیت را به ریشه بدهیم. ایبسا درختی که هیچ ثمری ندارد و حتی تنۀ آن آسیب سختی دیده، ولی از آنجا که هنوز ریشههای آن استوار در خاک است، به بقای آن امیدوار باشیم. ریشه به سان شیشۀ عمر درخت است. از این نظر تنۀ درخت و شاخسار آن، در درجۀ بعدی اهمیت قرار دارد ولیکن باز هم این تنه است که قامت درخت را استوار نگه داشته و مهمتر از آن وظیفۀ انتقال مواد مغذی را برعهده دارد. آسیب تنه و یا شاخههای اصلی به سختی قابل جبران است. ولیکن فارغ از این دو بخش، آن بخشی از درخت که در آن جوش و خروشِ حیات هویداست، بخش سوم است؛ یعنی سرشاخههای ترد و برگ و بار. این قسمت است که در بهار جوانه زده و سبز میشود، در تابستان به بار مینشیند، در پاییز خزان میکند و در زمستان به خواب میرود و همین سبب میشود ما از سلامت و زایایی درخت مطمئن شویم. همین بخش از درخت است که از همۀ سرمایهای که درخت به سالیان طولانی، در شکلِ ریشههای عمیق و ساقۀ تنومند اندوخته، ارتزاق میکند. اصلا آنچیزی که وجود ریشه و تنه و تکوین آنها در طول سالیان را توجیه میکند، به بار نشستن و طراوت این بخش است. و اگر این بخش به هر علت از زایایی و پویایی بیفتد، در واقع اندوخته و سرمایۀ درازمدت درخت است که معطل و بینتیجه مانده است.
هرچند در مطالعۀ درخت بسیار محتمل است که بخش برگ و بار را ساحتِ حیاتِ روزمره و کماهمیتِ درخت بدانیم، ولی چرخۀ حیاتی درخت با وجود و فعالیت این بخش است که کامل شده و تداوم آن تضمین میشود و به هر علت که درخت عاجزِ از آوردن برگ و بار شود، هرچند در کوتاهمدت تأثیری قابل ملاحظه نداشته باشد، ولیکن در اصل توان همافزایی و تنومندتر کردن ریشه و ساقه را از دست داده است.
شاید درخت بهترین مثال برای درک سازوکار فرهنگ باشد؛ چراکه فرهنگ به درخت، فقط از اینجهت که یکی فرهنگ و دیگری درخت است شبیه نیست! از این نظر موجودیتِ درخت در مرتبۀ ریشه و تنه، آن حیثیتی از فرهنگ است که از گذشتههای دور تکوین یافته؛ و در مرتبۀ سرشاخهها و برگ و بار، آن حیثیتی که به صورت روزمره در حال تکوین است و با آن نشاط و فروغِ فرهنگ را اندازه میگیریم.
چند دههای است که درخت فرهنگ ایرانی کمبار و سترون شده است و از این نظر اندوختۀ غنی فرهنگیاش معطل مانده است. حتی تا یکی دو دهۀ پیش بیم آن میرفت که این کمفروغی به طول انجامد و بقای فرهنگ به مخاطره افتد. اما خوشبختانه مدتی است که جامعه در حال بازیافتنِ حافظه و خصوصا حافظۀ کوتاهمدتش است.
جامعهای که گذشتۀ نزدیکش را فراموش کرده یا دچار ضعف حافظه شده است، نه میتواند از تجارب گذشتۀ دور بهره برد و نه امیدی به آیندۀ نزدیکش داشته باشد. تدریجا شاهدیم که برای جامعۀ ایرانی مرور گذشتۀ نزدیک اهمیت یافته است؛ اگر تا پیش از این شهری چون تهران که عمدۀ آثار تاریخیاش مربوط به دوران قاجاریه است، شهری تاریخی به حساب نمیآمد، امروز توجه به تاریخ تهران و خصوصا تاریخ معاصر آن، از سوی اهل تهران شدت گرفته است.
تقویتِ حافظۀ کوتاه مدت هم معلول خوشاحوالتر شدن جامعه است و هم علت آن و این موضوع به خودیِ خود رخ نمیدهد و نیازمند به تذکر و یادآوریِ گذشتۀ نزدیک است. اساسا بهرهمندی از تجربیات گذشتۀ دور نیز از مجرای گذشتۀ نزدیک ممکن است. همانقدر که مرتبۀ برگ و بارِ درخت نیازمند مراقبت باغبان است تا از باد و باران و تگرگ گزند نیابد، آرامش و امنیت و تذکر مداوم به جامعه نیز نیازمند مراقبت باغبانان است. این باغبانان نخبگان جامعه هستند. کسانیکه میتوانند مغزِ «بیزمان» و ارزشمندِ رویدادهای گذشتۀ نزدیک را از ورای پوستۀ روزمره و تکراری آن فراورده و پیش چشم جامعه قرار دهند.
در فقدان باغبانان دلسوز، سروکلۀ سودجویانی پیدا میشود که سودشان در بیثمری و انفعالِ درخت فرهنگ است و بدشان نمیآید آن را به این بهانه از بیخ برکنند. اینکه میبینیم علیرغم گذشته که جامعه در انفعال کامل بود، به تدریج «فاعلیت» جامعه بیدار میشود و میخواهد در همه چیز اعمال نظر و رأی کند اتفاق خجستهای است. فاعلیت جامعه را نباید به حساب خودرأیی یا سودجویی گذاشت و باید آن را تشویق کرد، هرچند کسانیکه عادت کردهاند حیاتِ جامعه بروز فاعلانه و پرجوش و خروش نداشته باشد، از این موضوع خوشنود نمیشوند.
منبع: روزنامه اعتماد، ۱۶ خرداد ۱۳۹۶.