قصه چیست از مشکلی آشفتنست
وآنچه نتوان گفت هرگز گفتنست (عطار)
«در همۀ تصویرهایی که این کتاب در ذهنم باز میکند» از سینیهای مسی بزرگ پر از آجیل بگیریم تا سینما مایاک اصفهان و دیوان الفت و باسلق و مارمالادِ قنادی هشتبهشت و تویوتای قهوهای زاون قوکاسیان چیز مشترکی هست که مدتها بود در کمتر کتابی یافته بودم. البته داستان همان داستانهای همیشگی است؛ داستان بیماری و مرگ، داستان عشق و ازدواج، سرنوشتهای تلخ و شیرین و … . شخصیتها هم همان شخصیتهای همیشگیاند؛ مادر و مادربزرگ و پدر و پدربزرگ و … و اصلا مگر قصه چیست جز بازی کردن با رویدادها و اشخاص و چیدن دوباره و چندبارهشان کنار هم و شاخ و برگ دادن به آنها. اما شاید دههها بود که کمتر پیش میآمد با خواندن قصهای مزهای بیاید زیر زبانم و من بیآنکه برایم مهم باشد که بالاخره کی با کی ازدواج کرد و یا کی سرنوشتش چطور رقم خورد، آرامآرام قصه را بچشم و کیف کنم؛ فرقی هم نمیکند که سینما مایاک رفته باشم، سنم به دیدن فروشگاه فردوسی قد دهد یا نه، مادربزرگم شب یلدا آش دوشوار پخته باشد و … . به هر حال همۀ این تصاویر درست مثل جریان طبیعی زندگی خودم مرا غرق میکند و من آنها را چون خاطرات خوش مرور میکنم و احساس نمیکنم ناظری بیگانه و خارج از داستانم.
چند دههای بود که مادر، محبت، دوست، زیارت و حتی اصفهان و مشهد و طبس از قصهها غایب بود، نه اینکه نباشد، بود ولی انگار چیزی کم داشت. انگار در رگ کاراکترهایشان خون جریان نداشت، درِ خانهها که باز میشد بوی برنج دمکشیده نمیآمد، اصفهانش چارباغ نداشت و اگر داشت خبری از آبمیوه و بستنی و بلال و یا مسافران تازهواردی که عابرین را دید میزدند نبود. شبها و روزها تفاوتی نداشت؛ شب قدرش قدری نداشت و شب یلدا چیزی بیش از سیام آذرِ تقویم نبود و تفأل زدن به حافظ هم کلیشه شده بود. انگار نه انگار که برای همۀ ما بالاخره پیش آمده که یلداها گاهی حافظ را فراموش کرده باشیم و بعدش دلمان سوخته باشد، یا دیوانمان را در اسبابکشی گم کرده باشیم و یا مثل نویسنده وقتی بچه بودیم دیوان را در حوض انداخته باشیم و صدایش را درنیاورده باشیم و ازقضا همینها هم بوده که از آن شب، یلدایی فراموش نشدنی ساخته. شب یلدای این داستان مثل شبهای یلدای کودکی خودمان است، نه اینکه عینا همان باشد ولی در آن خیلی چیزهای مشترک هست. همانقدر که نویسنده با خواندن کتاب «سوگ مادر» مسکوب، «وارد لحظۀ مشترکی با نویسنده» شده ما نیز با خواندن یکایک سطور این کتاب وارد لحظههای مشترکی با نویسنده میشویم. علتش این است که «زندگی» با همۀ تفاوتهایش امری مشترک است. اصلا چیزیکه فرق دارد «تفالۀ زندگی» است، که اتفاقا «زندگی» نیست و فقط «زنده بودن» است. مرگ، زنده بودن را تهدید میکند و نه زندگی را. زندگی آن عصارۀ ماندگار و مشترک است، تصویری که به چنگ نمیآید ولی تماشایی است و ما را مبهوت میکند؛ مثل تصاویری که میافتد در آینهکاریِ حرم حضرت رضا و نویسنده چه خوب گفته که «در آینهها همه هستیم، ولی تا میخواهی دست بزنی و بپرسی «پس کجایید، نیستید» میروند در تراش آینهای دیگر میلغزند». آینهکاری عصاره همۀ تکثر پیش رویش را میگیرد و آنچه به بینندۀ روضۀ منوره تحویل میدهد مجلسی پرتلالو و مواج و رقصنده است که پنداری همه، حتی آنها که دیگر نیستند، در آن حاضرند. آینهکاری مثل گرفتن گلاب از گل است. حقیقتِ داستان هم عصّاریِ زنده بودن است برای گزارش کردنِ زندگی. قصه گفتن سخت است چراکه زندگی سیال و به بیان نیامدنی است و مدام از دستمان سُر میخورد و در میرود ولی به قول عطار قصه درست از جایی شروع میشود که برمیآشوبیم و عزم گفتن ناگفتنیها را میکنیم. در «زندگی» ورای مادرها که سمیهاند یا زهرا یا مریم، «مادرانگی» مشترک است. مادرانگی آن عصارهای است که در آن محبت بیدریغ و همیشگی هست. نویسنده با خواندن «سوگ مادر»، «مادرانگی» را مرور کرده و ما نیز با خواندن «نزدیک داستان» مادرانگی را دوباره در مادرمان مییابیم، حتی اگر دیگر نباشد، چون حتی اگر نباشد باز طعم مادریاش زیر زبان هست. نه فقط مادری که دوستی را هم در دوستی او با زاون مرور میکنیم. ما دوست زاون نبودهایم ولی مهم نیست؛ تاریخ سینما و دغدغههای زاون، آنطور که نویسنده تعریف میکند، میشود همان دریچۀ ملاقات ما با زاون و او را از همین دریچه از نزدیک میشناسیم. اصفهان و مشهد را هم همینطور باید «از نزدیک» شناخت. چه فرقی میکند که با اتوبوس به اصفهان برویم یا هواپیما یا قطار، در هتل اقامت کنیم یا خانۀ قوم و خویش، اصلا اصفهان برویم یا نرویم، مهم این است که بفهمیم چیست که اصفهان را اصفهان کرده؛ آن چارباغ و عکاسیها و خیاطیها و عابرینش، آن هشتبهشت و فوارهاش، آن نقشجهان و چادرهایش و به قول نویسنده آن «شیشههای رنگی اصفهانیاش که در آن میشود اصفهان را هر جور که بخواهیم تماشا کنیم که پر از آقای حقوقی، گلشیری، کیوان قدرخواه و الفت است. پر است از هشتبهشت و چهارباغ، پر از حمام و قبرستان». این اصفهان است که هم صفوی است و هم قاجاری و هم امروزی. هم دورنمای اصفهان شاردن است و هم عکسهای هولتسر و هم اصفهان نقشۀ سیدرضا خان است. البته برای چشیدن این عصارۀ اصفهان واسطهای نیاز است و آن واسطه باید اصفهانی باشد؛ باید اهل اصفهان باشد و نه فقط زادۀ اصفهان یا ساکن اصفهان. باید با دلش به دلِ اصفهان راه برده باشد و آن را ملاقات کرده باشد و الحق نویسنده کتاب چنین است. من هم معتقدم که کتاب «نزدیک داستان» اثر علی خدایی، داستان نیست عین زندگی است و لذا شاید از هر داستانی به حقیقت داستان نزدیکتر باشد که انقدر خوب میتواند ما را «همداستان» کند. من به سهم خود این کتاب را برای همۀ کسانی که میخواهند حالشان خوب شود تجویز میکنم؛ نزدیک داستان به قلم علی خدایی و با صدای علی خدایی.
یادداشتی که در ۱۲ دیماه ۱۳۹۶، در ستون «نگاه آخر» روزنامه اعتماد منتشر شد.