در طول سالهای نخست پس از انقلاب، مسئله مهاجرت ایرانیان به خارج از کشور، مسئلهای سیاسی و ژورنالیستی شده بود؛ اغلب آنها بعنوان ضدانقلاب و خائنینی که به سرزمین خود پشت کردهاند، معرفی میشدند. البته این تصور در سالهای اخیر و بواسطه موج جدیدی از مهاجرت تخفیف پیدا کرد.
وقتی در ساحتِ خودآگاه از انگیزه و علت این مهاجرتها پرسش میشود، مهاجرین درباره دلایلِ تصمیمشان اغلب پاسخهایی شخصی و متفاوت ابراز میکنند؛ دلایلِ سیاسی، عقیدتی، اقتصادی، رفاهی و… . تنوعِ این پاسخها به حدی است که شاید بتوان گفت به تعدادِ افراد، دلیل برای مهاجرت نیز وجود دارد و بعید است بتوان برای این وضع الگوی مشترکی بهدست آورد.
بنا بر آمارهای مختلف در سالِ ۱۳۹۵ نزدیک به هفت میلیون ایرانی در کشورهای دیگر به صورتِ دائم زندگی میکنند؛ یعنی نزدیک به ده درصدِ جمعیتِ کشور. تصور عمومی آن است که این موجِ گسترده پدیدهای بیسابقه است و سابقه تاریخی ندارد.
با وجودِ این تکثر و تنوع اما رشتههای باریک و مستحکمی وجود دارد که این دریای متلاطم را به پدیداری همگن و منسجم تبدیل میکند. همچنانکه این وحدتِ رویه حتی در طولِ زمان نیز مشاهده میشود و بررسیهای تاریخی نشان میدهد این وضعیت نه تنها جدید نیست بلکه در طولِ تاریخِ دور و درازِ ایران نیز چندین بار تکرار شده است.
زمانی که در قرنِ چهارمِ پیش از میلاد، سردارانِ مقدونی به رهبریِ اسکندر راهِ شرق را در پیش گرفتند، به پادشاهیِ هخامنشی هجوم آوردند، و قلمروی آنان را تصرف کردند، تعدادِ زیادی از بزرگان و اعیانِ جامعة ایرانی که قادر به تحملِ این وضع نبودند، عطای ماندن در سرزمینِ مادری را به لقایش بخشیده و با خانوادة خود به هندوستان کوچیدند.
فروپاشیِ نسبتاً سریع و آسانِ پادشاهیِ ساسانی در مقابلِ تهاجمِ قشونِ خلافتِ اسلامی، مراتبِ بالاتر از دهقان در جامعة طبقاتیِ ساسانی را واداشت تا به امپراتوری تازه تاسیس تانگ در چین پناهنده شوند. پیروزِ ساسانی تحتِ حمایتِ آنان مدتی دولتِ در تبعید ساسانی را تشکیل داد. ایرانیان وقتی از بازگشت نا امید شدند تلاش کردند تا در سرزمینِ چین زندگی را تداوم بخشند.
دستگاهِ خلافت تا چهار قرن بعد از استقرار در ایران، اصراری به مسلمان کردنِ ساکنینِ سرزمینهای متصرفه نداشت. بنابراین بسیاری از اقشارِ اجتماعی متوسطِ رو به بالای باقی مانده از درة ساسانی با حفظِ هویتِ خود در شرقِ ایران زندگی میکردند. این روند با روی کار آمدنِ دولتِ سلجوقی و افزایشِ فشار بر غیرمسلمانان، تغییر کرد و بسیاری از آنان ترجیح دادند به جای تغییرِ آیین به سرزمینهای دیگر پناه ببرند که اولویتِ خویش را مقابله با پیشرویِ مسلمانان قرار داده بودند .بنابراین سومین موجِ گسترده از مهاجرت آغاز شد که این بار هم به سمتِ هندوستان و هم به سمتِ چین و هم به سمتِ امپراتوریِ بیزانس در غرب بود.
دورِ بعدیِ مهاجرتِ وسیع مربوط به تحولاتِ پس از حملة مغول بود که با روی کار آمدنِ تیمورِ گورکانی و سپس صفویه به شدت افزایش یافت. در این دوران بیشتر اهلِ تصوف بودند که زندگی در غربت را به ماندن در وطن ترجیح دادند. زیرا مخصوصاً در دورة صفویه و با قبضِ داعیة قطبیت توسط پادشاهان، عرصه بر آنها تنگ شد. در این موج عرفای بزرگ همراه با خیلِ پیروانشان بیشتر به هندوستان و چین و عثمانی پناه بردند. در دورانِ معاصر نیز بر اثرِ تحولاتِ متعاقبِ انقلاب اسلامی آخرین موجِ مهاجرت شکل گرفت که مقصدِ آن اغلب کشورهای اروپای غربی و آمریکای شمالی است.
نکتهای که وجود دارد این است که اولین موج مهاجرت از نظر تاریخی با آخرین موجِ آن ۲۳ سده فاصله دارد. در این مدت شرایط سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، و موقعیت بینالمللی تغییرات بسیاری کرده است اما با وجودِ این تحولات عظیم، وجوهِ اشتراکِ مهم و حیرتانگیزی در میانِ تمامِ این امواج مشاهده میشود.
اولاً جامعة مهاجر با وجود بعد مکانی و زمانی، هویتِ فرهنگیِ سرزمین مادریِ خود را تداوم بخشیدهاند. آنانی که بعد از حملة اسکندر به هندوستان کوچیدند، پس از چند سده دوباره به ایران بازگشتند و در منطقة فارس ساکن شدند. اما نه به مثالِ بیگانگان بلکه با داعیة احیای تمدنِ هخامنشی. در قرنِ سومِ میلادی همانان به قصدِ زدودنِ آثارِ تمدنِ یونانی علیهِ اشکانیان قیام کرده و پادشاهیِ ساسانی را بنا نهادند. یا در میانِ موجِ دومِ مهاجران در شهرهایی مثلِ آکسو، یینینگ، و ارومچی در غربِ چین هنوز نامهای قابلِ تشخیصی مثلِ شهیار را میتوان یافت که پس از یک و نیم هزاره صراحتاً دلالت بر عناصرِ هویتیِ باقیمانده از دورة ساسانی میکند. پارسیان که پس از هشت قرن تا امروز یکی از اقلیتهای مهم و تاثیرگذارِ هند به شمار میروند، بازماندگانِ مهاجرینِ موجِ سوم در دورة سلجوقی هستند. در میانِ مهاجرینِ بعد از مغول از یک سو نمونههای بسیاری چون میرسیدعلی همدانی را در کشمیر مییابیم که پیروانش چنان رفتار کردند که به آنجا نام ایران صغیر اطلاق شده، از سوی دیگر ایرانیانی که در دورانِ زند و قاجار بازگشتند همراه خود جریانِ خاموش شدة تصوف را احیا کردند.
منطقه چچن در شمال کوهستانِ قفقاز، مقصد مهاجرینی از ایران در چند قرن قبل بوده است. بازماندگانِ آنان هنوز که هنوز است و علیرغم تجاوزات فرهنگی روسیه، تعلقشان را به سرزمین مادری فراموش نکردهاند. آنان با وجود اینکه تقریباً ارتباطی با ایران ندارند، روی سنگِ قبرِ عزیزانشان نشانِ رسمیِ دولتِ ایران را حک میکنند؛ قبل از انقلاب شیر و خورشید نقر میشد، و بعد از انقلاب هم نشان جمهوری اسلامی را. آنها اصلاً کاری به اوضاعِ سیاسی و روابطی با دولتِ ایران ندارند بلکه فقط به این ترتیب میخواهند تعلق خود را به رویای سرزمین مادری آشکار کنند.
امروز تصورِ عمومی بر آن است که جامعة ایرانیِ مهاجر از هویتِ فرهنگیِ خود دست شسته و هویتِ فرانسوی و آمریکایی و … را پذیرفته است. حتی اگر در نسلِ اول چنین نشده، با گذشتِ دو نسل حتماً این اتفاق خواهد افتاد. اما با اتکا به این سابقه میتوان ادعا کرد که چنان نخواهد شد. تاریخ گواه است که جامعه ایرانی هر کجا که رفته – حتی اگر صدها سال هم از اقامتش بگذرد – تعلق خاطر خود نسبت به یاد سرزمین مادریش را از دست نمیدهد و ایران به مثابه یک شخصیت عزیز و سرزمینی رویایی و خاطرهای دلانگیز همواره زنده میماند.
دوم اینکه با وجود انبوهی از توجیه و استدلال، دلیل اصلیِ مهاجرتِ دستهجمعی، وقوعِ تحولاتِ سیاسی و اجتماعیای بوده که در پی آن جای «متن» و «حاشیه» در جامعه تعویض شده است. در میانِ ایرانیان به حاشیه رانده شدن و تحقیر که اغلب محصولِ چنین تحولاتی است، مهمترین نیروی رانش برای تصمیمات مهم از جمله ترکِ خانه اجدادی است. تحقیری که یونانیان بر اشرافزادگانِ مادی و پارسی تحمیل میکردند، تعابیری چون موالی به معنای بندة آزاد شده و عجم به معنای زباننفهم که اعراب مسلط بکار میبردند، بر زبان انداختنِ واژگانی چون گبر و آتشپرست دربارة زرتشتیان در دورة سلجوقی، و اطلاقِ عمری بر اهل سنت و القاب محترمینِ عثمانی بر فرودستانِ دربارِ صفوی یا به راه انداختنِ دعواهای حیدری نعمتی در شهرها پس از رسمی کردنِ مذهبِ تشیع در دورة صفوی نشانههایی از کوچک کردنِ بزرگان و ایجاد فرصت برای به حاشیه راندنِ آنان است. قاعدهای که در دورة معاصر در القابی چون طاغوتی و غربزده و … تجلی یافته، حال آنکه میدانیم بسیاری از مهاجرینِ معاصر چنین نبودهاند. دلایلی که آنها برای مهاجرتِ خود برمیشمرند در نهایت نشان دهندة گریز آنان از شرایطی که است که خود را مستحقش نمیدانند.
سوم اینکه مسئلة همة این مهاجرین فقط دور شدن از مهلکه و نجات جان و مال خود نبوده است. الگوی رفتاری ناخودآگاه آنان نشان میدهد همگی پیش از آغازِ سفر همیشه جایی معلوم را به عنوانِ مقصدِ مهاجرتِ خویش برگزیدهاند و مهمترین ویژگیِ آن برگزیده این بوده که مهمترین جای عالم در آن زمان باشد. هندوستان در هنگامِ سقوطِ هخامنشی در یکی از درخشانترین اعصارِ تمدنیِ خود بوده و تجربة نخستین دولتِ فراگیر و مقتدر به نامِ مائوریا را از سر میگذرانده است؛ در حالیکه همان زمان حاشیة دریای مدیترانه یا چین دچارِ رکود و جنگ بود. همزمان با طلوع خلافت اسلامی، سلسلة تانگ در چین رونق و شکوهی مثالزدنی داشته است و گسترهای آباد و عظیم را دربرمیگرفته است. بنابراین برای بازماندگانِ ساسانی بر هند ترجیح داشت. در دورة مغول امنیت و آفاقِ گشودة آناتولی جذابیت داشت و در دورة صفوی هندوستان میزبانِ سخاوتمندی برای اهلِ تصوف بود. امروز هم مهمترین جای جهان و کانونِ ارتباطاتِ بینالمللی در اروپای غربی و آمریکای شمالی قرار دارد. پس عمده مهاجرتها به این مناطق انجام میشود و ایرانیان کم شماری را پیدا میکنیم که به کشورهای فقیرِ آمریکای جنوبی یا آفریقا یا شرقِ آسیا مهاجرت کرده باشند.
چهارم اینکه ایرانیان از اینکه در سرزمینِ مقصد یک تجمعِ هویتیِ بسته تشکیل دهند، پرهیز کردهاند. شاید مهمترین دلیلِ این موضوع سیالیتِ فرهنگِ ایرانی و ویژگیِ قائمیت به ذاتِ ایرانیان باشد که میتوانند هویتِ خود را با کمترین اتکا بر مظاهرِ فرهنگی همچون پوشاک و خوراک و الگوهای همزیستی و … هم حفظ کنند و همچون اجتماعاتِ هندی یا چینی یا عرب و … تمایل و نیازی به تشکیلِ یک محیطِ بستة فرهنگی برای محافظت از هویتِ خود ندارند.
ایرانیها حتی اگر در شهری غریب کنارِ هم زندگی کنند هم کمتر تمایل به آشکار ساختنِ ارتباط با یکدیگر، ورای عرفِ جامعة میزبان را دارند. بدین وسیله آنان میتوانند در عین حفظِ هویتِ خود، چه در ظاهر و چه در لهجه و چه در سبکِ زندگی، تفاوتِ خود را با بافتِ اجتماعیِ محیط به حداقل کاهش دهند. در نتیجه ظاهراً میان ایرانیها اتحاد و همبستگی، از آن جنس که در میان دیگر جوامعِ اقلیت وجود دارد، مشاهده نمیشود اما آنها بدین ترتیب خود را در منظر جامعة میزبان به مثابهِ یک اقلیت جلوه نمیدهند و توانستهاند از آسیبهای ناخودآگاهِ اقلیت بودن، مثلِ شهروندِ درجة دو محسوب شدن و حاشیهنشینی، رهایی یابند.
این رهایی به آنان کمک میکند تا در ساختار اجتماعی میزبان به نحو شایستهای نفوذ کنند و مراتبِ ترقی را بپیمایند. در صورتی که اگر اهلِ یک سرزمین در ذهنیتِ جامعة محلی خود را حاشیهنشین و شهروند درجه دوم تثبیت کرده باشند، افرادِ آن جامعة اقلیت با وجود داشتنِ دانش و کفایت به سختی میتوانند در جامعه میزبان به موقعیتهای بالا صعود کنند.
پنجم اینکه آن مزیتِ فرهنگی در کنارِ اینکه کمتر ایرانیای حاضر است تن به کارهای پست بدهد و حتی اگر ناگزیر به انجامِ آن شود خود را ایرانی معرفی نمیکند، موجب شده تا ایرانیها همواره استقرار در مراتبی بالاتر از متوسط را در هرمِ منزلتیِ جامعة میزبان شایستة خود بدانند و همیشه رشد به سمتِ نوکِ آن هرم را هدف گیرند. این ویژگی در طولِ تاریخ به آنان فرصت فتح قلههای اجتماعی را بخشیده است. اینکه در تمدنِ مائوریا تاثیراتِ شایانی از تمدنِ هخامنشی برجای مانده و تا امروز در نشانِ شیرِ سه سرِ دولتِ هند ردِ خود را برجای گذاشته، اینکه پیروز نامِ خود را در چین به پیلو سه تغییر داد و در دربارِ امپراتورِ تانگ تا جایی پیش رفت که مجسمة او در میانِ شش نگاهبان مقبرة امپراتور گائوزونگ مشاهده میشود، اینکه تاتا ثروتمندترین خانوادة هندی از جمله پارسیانِ مهاجر است، اینکه پیش از آنکه مغولان گورکانی آداب ایرانی را به هندوستان ببرند، گروهی از بزرگان مثل وزیر شمسالدین التتمش، وزیر فخرالملک عصامی، قاضی جلالالدین کاشانی، قاضی نورالله شوشتری و قاضی منهاج سراج جوزجانی به دهلی و بنگال رفتند و بسیاری از امیران و پادشاهان غوریه را با فرهنگ و تربیت ایرانی بار آوردند، اینکه ایرانیانی که به روم کوچیدند ـ و مولانا مشهورترین ایشان است ـ بواسطه سوار شدن بر موج عثمانی تا اروپای شرقی نفوذ کردند همگی شواهدی است دال بر آنکه انتظار میرود در میانِ ایرانیانِ معاصر نیز کم کم روسای احزاب و قاضیالقضاتها و وکلای مجالس و وزرا و دولتمردانِ بزرگ در دنیای غرب ظهور کنند.
معمولاً نسل اول مهاجران اوقات خود را در انتظارِ تغییری در سرزمینِ مادری سپری میکنند. بنابراین مدام درد هجران از وطن سر میدهند و صحبت از این میکنند که به زودی اتفاقاتی خواهد افتاد که ما بازمیگردیم. بنابراین هیچگاه راضی نمیشود چمدانهایش را باز کند مبادا اگر موقعیتی بوجود آمد از بازگشت بماند. اما نسل دوم آرام آرام شروع میکند خود را با جامعه میزبان هماهنگ کردن در آن ریشه دوانیدن. اغلب از نسل سوم به بعد شایستهترین موقعیتها در حوزه علم، تجارت، سیاست و … فتح میشود و چنان نفوذی در عمیقترین لایههای آن جامعه میکنند که به باور نمیگنجد؛ منتها با این تبصره که ایرانی بودن خود را از دست ندادهاند و هرچه از ایشان سر میزند عطر و طعمی ایرانی دارد.
در واقع این مسئله که هویتِ ایرانی میتواند خود را با کمترین وابستگی به مظاهرش حفظ کند، تشخیصِ رد پای سرنوشتسازِ ایرانیان را در سرزمینهای دیگر بسیار دشوار میسازد. افسانة ورودِ پارسیان به هند که برای نمایندة حاکم مشتی شکر در ظرفی لبالب از شیر را حل کردند تا نشان دهند حضورشان در گجرات نه تنها مخل نیست بلکه به بهتر شدنِ آن جامعه کمک میکند، استعارهای از وضعیتِ خاصِ جامعة ایرانی در سرزمینهای بیگانه است. در طولِ تاریخ شمشیرِ ایرانیها برای تصرفِ دیگر سرزمینها همواره نفوذِ جوهری است. به عبارتِ دیگر فرهنگِ ایرانی همیشه با فتحِ دلها در جهان پیشروی کرده است؛ اینکه آیینِ بودایی توسطِ مهاجرینِ ایرانی تا شرق چین، سیلا (شبه جزیره کره) و حتی ژاپن نفوذ کرده و بعدها در قرن پنجم و ششم هجری در قالبِ یک مثنوی حماسی به نامِ کوشنامه توسطِ حکیم ایرانشان مستند شده، اینکه وقتی «چین نامه» اثر میسیونر یسوعی ماتئو ریچی مربوط به اوایل قرن شانزدهم را ورق میزنیم و میبینیم صحبت از رواج آیینِ تصوف در چین میکند که اندکی دیگر سرتاسر آن سرزمین را تابع خود میسازد، اینکه اسلام در میانِ مردمِ بالکان بواسطة بکتاشیه پراکنده شده اما نه شکلِ مساجدشان را به آنها تحمیل کردهاند و نه صورتهای فرهنگیِ خود را، اینکه مردمِ کشمیر تا خطبة عقدِ خود را به زبانِ فراسی نخوانند باور به جاری شدنِ آن صیغه نمیکنند جملگی حکایت از آن دارد که باید منتظر نشست و دید که بسیاری از عرصههای مهم و بزرگ توسطِ کسانی فتح خواهد شد که در ظاهر اصلاً شبیه به ایرانیها نیستند اما در تمامِ سکنات و رفتارهایشان نقشمایة فرهنگیِ نیاکانِ خویش را ناخودآگاه بروز داده و اصلاً از این تفاوتِ نامحسوس بعنوانِ یک ظرفیت و استعدادِ ممیز برای رشد بهرة کافی میبرند.
اگر بخواهیم از این بحث، یک مدل برای پیشبینیِ آینده استخراج کنیم، میشود نتیجه گرفت که ما در آیندهای نه چندان دور شاهد آن خواهیم بود که جامعه ایرانیِ خارج از کشور به عنوان یک پل ارتباطی بین ایران و جهان عمل خواهد کرد و شاید بتوان آنرا مهمترین لابی طبیعی و فرهنگی ـ و نه سیاسی ـ جهان دانست که نسبت به سرنوشت رویای سرزمین مادریش بیتفاوت نیست و هر آنچه از عهدهاش برآید برای تعالیِ آن انجام خواهد داد.
این اشتراکِ رویه در اعماقِ زمان و مکان به خوبی نشان میدهد که ورای تمامِ تفاوتهای ظاهری، و تکثر و تنوعی که در پسِ ذهنیتِ مهاجرتِ گستردة ایرانیانِ معاصر هم شاهدیم، اراده و نیرویی ورای اشخاص و رخدادهای سیاسی قرار دارد که همه را مجبور به بروزِ واکنشهای مشابه میکند. این نیرو و اراده در حقیقت نشانه آن است که فرهنگِ ایرانی، برخلافِ نظر بسیاری که آنرا در حالِ احتضار میپندارند، به شدت مشغولِ فعالیت و تکاپو است تا به شیوههایی تازه و راههایی جدید، فرصتی برای خروج از موقعیتِ جهانیِ ناشایستِ خود بیابد.
در این فضا که ساحتِ ارادی و خودآگاهِ ما یک سر مغلوبِ ساحتِ ناخودآگاه و غیرارادی است، غیراقتصادیترین و غیرمنطقیترین فعل آن است که مسئولین و سیاستگذاران بکوشند تا دست به ایجادِ لابیهای مصنوعی زده یا بر مسئله بازگشتِ مهاجرین، مخصوصاً نسلهای دوم و سوم، سرمایهگذاری کنند. البته منکر آن نمیتوان شد که بسیاری از مهاجرین در زمرة پدیدة «فرارِ مغزها» طبقهبندی میشوند و همراه با خود هزینه هنگفت سرمایهگذاری برای تحصیل و رشد را به کشورهای دیگر برده و ثمرة آنرا در باغِ دیگران عرضه میکنند اما روی دیگرِ این بسیار مثبت است. حتی میتوان از منفعتی عظیم سخن راند.
زیرا در طول تاریخ مهمترین عاملِ نشاط فرهنگی در ایران، تعاملِ پایدار با جهان و هضمِ دستاوردهای بیگانه در فرهنگِ ایرانی بوده است. ایران به دلیل موقعیتِ منحصربفردِ جغرافیایی در نقطهای واقع شده که همیشه واسطه ارتباطی بین شرق و غرب جهان بوده است. ما ناگزیر بودهایم با همه جهان تعامل داشته باشیم و دنیایی گسترده را بهجا بیاوریم. ایران جز در چند قرنِ اخیر همواره جهانی بوده است اما تحولاتِ جدید چنان شوکی به ما وارد کرده که نسبت به نقش تاریخی خود دچار نسیان شدهایم و وضعِ موجود را به تمامِ تاریخِ خود تسری میدهیم.
«جهانی بودن» ایران با بحثهایی که امروز درمورد «جهانی سازی» طرح میشود و موافقان و مخالفانِ مصممی دارد تفاوتِ ماهوی میکند. جهانی بودن به ما کمک کرده تا برخلافِ بسیاری سرزمینها و فرهنگهایی که منزوی بودهاند، همیشه از تعامل با دیگران استقبال کنیم و بهره بگیریم و غنیتر و پربارتر شویم و در عوض به جهان آنچه را که خود قاصر از تولیدش بوده، هدیه کنیم.
حتی امروز هم با وجود اختلال در ایفای نقشِ جهانی، ویژگیهای منبعث از جهانیبودنِ فرهنگِ ایرانی زنده و فعال است. در این شرایط چه ظرفیتی بالاتر از حضورِ هفت میلیون ایرانی که هرگز پیوندِ عاطفیِ خود را با وطن قطع نمیکنند، در مهمترین کشورهای جهان حضور دارند، استعداد و فرصت زیادی برای ارتقا در هرمِ منزلتیِ جامعة میزبان دارند، به طور ناخودآگاه عمیقاً نفوذ کرده و نقشهای مهم و آثاری ماندگار برجای میگذارند.
یادداشتی که برای پروندهای درباره ایرانیان مهاجر به خارج از کشور در ویژهنامه روزنامه اعتماد در دیماه ۱۳۹۶ منتشر شد.