پاسخ احساسی به چنین پرسشی پسندیده نیست و دوست ندارم به پاسخهای مستعمل اکتفا کنم. شک نیست که ایران از موقعیتی استثنایی در تاریخ جهان برخوردار است؛ ایران خاستگاه کهنترین شهرهای جهان است. اولین جایی که حیوانات مهم اهلی شدند و نخستین جایی که فلز کشف شد ایران بود. چنین موقعیتی به اهالی این سرزمین به قول مرحوم فروغی «استعداد ادای وظایف انسانیت» را داده است. از دل چنین فرهنگی است که مولانا، حافظ، سعدی و … پیدا شدند که هر کدام به تنهایی رویدادهای مهمی در حیات بشریاند و مسلما پیدایششان در زمینۀ فرهنگ ایرانی بر استعداد این زمینه دلالت دارد و چیزی نبوده که در هر جایی بتواند رخ دهد. این فرهنگ ایرانی است که به علت قدمت و غنایش، و به علت موقعیت خاص طبیعی و تاریخیاش توانسته محمل چنین پیدایشی شود. طرفه آنکه اهل این سرزمین، بهرغم همۀ مصائبی که بر ایشان رفته که برخیشان چنان مهیب بوده که برای نابودی ملت و سرزمینی کفایت میکرده، به اتکای همین فرهنگ توانستند کمر راست کنند و به بقای خود ادامه دهند. برای درک بهتر این موضوع لازم نیست به گذشتههای خیلی دور برویم. جنگ هشتسالۀ گذشته آینۀ خوبی برای درک سازوکار پنهانی فرهنگ ایرانی به منظور حفظ بقاست.
پس از انقلاب اسلامی و در شرایطی که شیرازۀ امور از هم پاشیده بود ودولت تازهکار نیز هنوز کاملا بر اوضاع مسلط نبود و انتظام ارتش نیز به شدت دستخوش از هم گسیختگی شده بود، به یکباره کشور متحمل حمله سختی شد که موجودیتش را هدف قرار داده بود. شدت و ناگهانی این حمله تبدیل به آن بزنگاهی شد که بقای فرهنگ را به مخاطره انداخته بود و در چنین موقعیتی فقط امری در مقیاس و اندازۀ فرهنگ میتوانست به کمک آید. اولین نمود حضور فرهنگ ایرانی در عرصۀ مقابله با تهاجم دشمن، مقدس کردن امر دفاع بود که خیزشی همه جانبه را در پی داشت؛ وقتی جنگ «دفاع مقدس» نام گرفت دیگر جنگ نبود. از منظر فرهنگ ایرانی، دفاع اگرچه نوعی جنگیدن است، اما از آنجاکه برای بازگرداندن شرایط صلح وثبات است و نه برای ایجاد سلطه، امری مشروع و فینفسه مقدس است. بنابراین در ردیف سایر مقدسات قرار میگیرد. از همان ابتدای جنگ لفظ «دفاع مقدس» برای اطلاق به جنگ جاری رواج یافت بیآنکه هیچ شائبۀ سوءتعبیر و یا سوءاستفادهای در آن راه یابد. به زعم بنده این اصطلاحی بود که فرهنگ ایرانی استخدام کرده بودو این حُسن انتخاب باعث شد که همگان این رویداد را به درستی به جا آورند. درست به همین علت نیز توانست آنقدر فراگیر شده و مؤثر واقع شود. گویی قبل از رواج این اصطلاح، مقدس بودن این دفاع پذیرفته شده بود آنقدر پذیرفته که وقتی این عنوان برایش انتخاب شد در مدت کوتاهی شایع شد.
نحو دیگر ابراز وجود فرهنگ ایرانی دراین برهه، ظهور تمامقد تنوع فرهنگی ایران با همۀ ظرفیتها و اختصاصاتشان در صحنۀ جنگ بود. از دوره مشروطه و از عصر تجدد به اینسو همواره تلاش متعمدانه و خودآگاه غالب ما ایرانیان بر این بود که آنچه هستیم نباشیم و شبیه دیگری باشیم. پس از انقلاب، دستکم برای مدت کوتاهی، زور تجدد برای دستکاری در سیاق فرهنگی کم شد، به این معنی که سازوکارهای رسمی ادارۀ کشور بنیۀ تأثیرگذاری را از دست داده بودند. همین نیز سبب شد که صحنۀ ابتکار عمل و تصمیمگیری برای دفاع بر عهدۀ عموم ایرانیان گذاشته شود و همین بسیاری از معادلات را به نحو دیگری تغییر داد. در کشوری برخوردار از تنوع فرهنگی بسیار، این عموم به معنی اقوام متنوع بودند؛ کر، لر، آذری، بلوچ، فارس و … . تنوع فرهنگی در ایران ماحصل مهاجرت اقوام مختلف به ایران نیست، بلکه منشأیی درونسرزمینی دارد. به این معنی که کردها در ایران کرد شدهاند، آذریها در ایران آذری شدهاند، بلوچها در ایران بلوچ شدهاند، نه آنکه از جای دیگری به ایران مهاجرت کرده باشند. برای مثال کردستان از ابتدا موطن کردها بوده و کردها از جای دیگر به ایران مهاجرت نکردهاند. کردها همان قوم ماد هستند که از گذشتههای دور در اینجا بودند، به همین ترتیب آذریها نیز از مادها ریشه گرفتهاند؛ لیکن تفاوت در زیستبومشان که یکی در کوهستان و دیگری در دشت است، به تدریج باعث تمایز این دو از هم شده است. این تنوع فرهنگی بسیار متفاوت است با تنوع فرهنگی سرزمینهای مهاجرپذیر. ریشه داشتن این تنوع فرهنگی در ایران سبب انداموارگی آن شده است؛ تنوع فرهنگی در ایران اندامهای پیکری واحد را ساختهاند که همان فرهنگ ایرانی است. به تعبیر دیگر فرهنگ ایرانی موجودیتی است که در عین واحد بودن بسیار اندامواره است. همین انداموارگی نیز به آن چابکی و انعطافی بخشیده که بتواند اوضاع دشوار را پشت سر بگذارد. در هر موقعیت صعب هر کدام از این اندامها نقش منحصر به فردی داشتهاند که مقوم حفظ بقای کل بوده است. به عنوان مثال از دیرباز هرگاه کیان این مملکت به مخاطره میافتاده، نخستین جایی که خطر را درک میکرد، ایالت آذربایجان بود. آذربایجان همچون مادر نخستین کسی بود که متوجه خطر میشد و به تبع نخستین کسی بود که به چارهاندیشی میافتاد. در جنگ هشتساله نیز همین اتفاق روی داد. پس از آذربایجان، اولین جایی که به واکنش واداشته میشد معمولا مازندران بود. در روایتها و یادها مازندرانیها را صفشکن مییابیم. در عملیات متعدد جنگ هشتساله نیز نخستین جایی که سیاه پوش می شد مازندران بود. این از آنرو بود که مازندرانیان بسیار شجاع و کم حوصلهاند و همیشه چون تیری آماده در چلۀ کمان، آمادۀ پرتاباند. آنجایی که از عهدۀ نقش پدافندی و حفاظت خوب برمیآمد، کردستان بود. وظیفۀ آباد کردن زمینهای سوختۀ جنگ، برعهدۀ یزدیها بود. خلاصه آنکه برای هر وظیفه و نقشی، در فرهنگ ما اندامی وجود داشت که به بهترین وجه از عهده نقشش برمیآمد. موفقیت ما در این جنگ نیز مدیون ادارۀ آن به شیوۀ مدرن نبود. یعنی نظام دفاعی ما نظامی مدرن نبود، که در جبهه یک فرمانده داشته باشیم و یک رزمنده اعم از بسیجی، سپاهی و یا سرباز و ارتشی. فاصله این جایگاهها با هم بسیار کم بود. اینها هرکدام از جایی از این سرزمین پهناور آمده بودند و از هرکدام آنان کاری متفاوت ساخته بود، لیکن فصل مشترکی نیز داشتند که همان دفاع از کشور در برابر تجاوز دشمن بود، دفاعی که جنبه قدسی داشت. همین بود که آنان همچون ارکستری با سازهای گوناگونان چنان تنظیم میکرد که در نهایت از آن نوای واحدی به گوش میرسید. اینگونه که بنگریم ما با تاکتیک فرهنگی توانستیم در برابر دشمن صف آرایی کنیم و خطر دشمن را دفع نماییم و نه تاکتیک نظامی آنهم از نوع مدرن. به عبارتی سادهتر کسی نقشه نکشید چگونه مقاومت کنیم، بلکه امر دفاع به حال خودش رها شد چنانکه اراده و قدرتی نتوانست مانع به ظهور رسیدن فرهنگ شود و ازقضا خوب پیش رفت و به نتیجه رسید. من ایران را درست به دلیل همین فرهنگ سیال، بسیط، غنی، راهگشا، وحدتبخش و متنوعش دوست می دارم. فرهنگی که باورکردنی است، دستاوردهای عینی دارد و اگر مزاحمی سرراهش نباشد به بهترین وجه عرض اندام میکند و نه فقط حفظ بقا که سعادتمندی ما در گرو آن است.
روزنامۀ شرق، هشتم مرداد ۱۳۹۸.