در نقد ناممکن یا بیهوده دانستن خلاقیت
هرکس در عمرش دو بیتی شعر گفته باشد، میداند در زندگی هر شاعر لحظات نابی وجود دارد که گویی باب عالم معنی بر او گشوده شده و او را همراه میبرد. شاعر خود نمیفهمد کی و چطور کلمه پشت کلمه گذاشت و مصرع پشت مصرع. در این اوقات، دستانش به روانی برگی شناور بر آب، روی کاغذ میلغزد و در انتها هم او معمولا خود باور نمیکند آنچه که گفته، از ذهن و قلم خودش تراویده است. در این اوقات به زعم شاعر سهلترین کار جهان شاعری است. لیکن این حالات و لحظات همیشگی نیست. خارج از این احوالات، سخنورترین شعرا، سختترین کار عالم را شاعری مییابند و خود را عاجز از بیان مصرعی. همین تصور بسیاری را متقاعد کرده که خلاقیت الهام و معجزهای بیرونی است که تنها بر سر معدودی انسانها میبارد و آنان در اینکه هیچ ارزش خلاقانه تولید نمیکنند بیتقصیرند.
اما واقعیت جز این است. همۀ ما انسانها از آنجهت که انسانیم و مقیمِ خانۀ زبان، بالقوه شاعریم. لیکن تفاوت شاعر با غیرشاعر، دو کیفیت متفاوت از سکنی گزیدن در این خانه است. شاعر کسی است که در انتظار دقالباب شعر است. درست به این علت که او خود را اهل این خانه میداند و مخاطب اصلیِ الهامی که بر در میزند. به این تعبیر شاعری پیشۀ معدودی از افراد نیست. شاعری خود را اهل این خانه دانستن است. از این نظر شاعر در آن بسیار اوقاتی که مشغول شاعری نیست در حال آماده شدن برای نزول اجلال شعر است. ارادۀ شاعر در گردگیری و غبارروبی از معانی روزمره و مغفول است که او را مستعد دریافتهای جدید میکند، همچون صاحبخانهای که هر دم خانهاش را به امید سررسیدن میهمان میپیراید. شاعر منتظر است که دیده بشوید و به امری واحد که ایبسا هزاران بار پیش از او دستکاری و دستمالی شده، طور دیگری نظر کند؛ او در لحظۀ تراویدن شعر خود را یگانه مخاطب معانی جدید میداند و تصورش این نیست که چون دیگران شعر گفتهاند سعی او بیهوده است. به زعم شاعر ابداع دوباره و چندبارۀ چرخ، نه تنها اتلاف وقت نیست بلکه در دستگاه شعراست که هر لحظه چرخی دیگر آفریده میشود و کار اوست که به چرخ چنان توسع معناییای دهد که دیگران به خود جرأت ندهند آن را چیزی آفریده شده یکبار برای همیشه بدانند. برای شاعر آسمان چرخ است، گریبان چرخ است و کمان هم چرخ؛ پس این کدام چرخ است که نباید از نو اختراع کرد! از این نظر شاعری سراسر خلاقیت است و خلاقیت چیزی جز شاعری در عرصههای مختلف نیست. خلاقیت تنها از این اطمینان شاعرانه برمیآید که هیچ جزمیتی در معنا وجود ندارد و معانی در هر لحظه در حال تبدل و زاییده شدن هستند.
ما فارسیزبانان بهجهت اقامت در زبان فارسی میدانی بس فرّاخ برای خلاقیت در اختیار داریم. فرهنگ و زبانمان ما را از تصلب مفاهیم میرهاند و دائما نهیب میزند که هر چیز را هزار طور ببینیم. این یعنی معانی دائما در حال دقالباب این خانهاند و آن آذرخش الهامات غیبی ازقضا بر سقف این خانه و هر که در آن است، بسیار میبارد. از اینروست که روزگاری صنعتگران شاعر بودند، زارعین شاعر بودند، معماران و مهندسین هم شاعر بودند. شاعر در معنی کسی که هر چیز را آبستن معانیای پنهانی میداند و بسته به آنکه چقدر بتواند به حقیقت نزدیک شود مستعد دریافتهای منحصربفردتری است که تا پیش از آن به دیدۀ کسی نیامده بود. تعجب ندارد که تا پیش از دورۀ معاصر، نه خلاقیت موقوف به هنر بود و نه هنر چیزی جدای از زندگی چون ادویه و رنگی افزودنی به آن. اما چند دههای است که این باور همهگیر شده که خلاقیت در گرو الهاماتی است که فقط درب خانۀ هنرمندان را میزند. ضمن آنکه مقام هنرمندان را نیز به رامشگرانی که فقط میتوانند اسباب تفریحی برای سردارانِ عرصههای جدیتر باشند میکاهد. بیخود نیست که در این مدت، به جز عرصۀ هنر که یگانه عرصهای است که معتاد و مواجببگیر نفت نشده، در همۀ آن عرصههای دیگر جای خلاقیت را رانت پر کرده است.
عجیب است که فرهنگ و زبانی تا این اندازه اهالیاش را براند به سمت هزارگونه تماشا کردن و آنوقت اهل این زبان خود را دست و پای بسته در زندان تنگ تقلید بیندازند. این باور غلط که «چرخ را نباید از نو اختراع کرد» تنها میتواند تراوشات ذهنی کسی باشد که نسبت به این خانه نااهل است و بسیار باشد که الهام بر در این خانه کوفته اما از آنجا که او خود را محل نزول خلاقیت ندانسته، در را نگشوده است. دوصد حیف و افسوس. ایکاش دوباره اهل این خانه شویم.
روزنامه اعتماد، ۴ تیر ۱۳۹۸.