پرویز تناولی «شیر ایرانی» را از انقراض رهاند!

به مدرسه که رفتم، شیر برایم همان شخصیتِ اصلیِ قصه‌های کلیله و دمنه شد؛ موجودی محترم و البته باجبروت که باقیِ شخصیت‌های قصه برای خدمت کردن به او از هم سبقت می‌گرفتند. همینطور که بزرگ می‌شدم می‌فهمیدم قصه‌پردازی حول شخصیت شیر در تاریخ و ادبیات ما تمامی ندارد؛ شیر آن حیوانی بود که می‌گفتند گوشت آدم مؤمن را نمی‌خورد.
1396/04/17

شیر دنیا جوید اِشکاری و برگ

شیر مولی جوید آزادی و مرگ (مولوی)

 

پنج شش ساله که بودم، نخستین‌ تماس‌هایم با مجسمه‌های شهری، از خلال مجسمه‌های شیرِ مقابل بناهای رضاشاهی بود؛ مثلِ ورودی بانک ملی، یا ورودی محوطۀ دانشکدۀ افسری و … . این شیرها چنان غرّان و ترسناک بود که من نرسیده به آنها آرزو می‌کردم پدرم راهش را کج کند تا از سوی دیگر خیابان بگذریم. هیبت این مجسمه‌ها فرقی با شیر بیشه‌ که از قفس فرار کرده، نداشت. من در همان زمان هم شمایل شیر کم ندیده بودم؛ شیرِ نقش‌بسته بر روی کاشی‌کاری‌ها، شیرِ نشسته بر علمِ عزاداری سیدالشهدا، شیر آرامیده بر کنار شمایل حضرت امیر(ع)، و فواره‌های سنگیِ شیر حوض‌های قدیمی و …، هیچکدامشان ترسناک نبود و در عالم کودکی می‌توانستم به آنها نزدیک شوم و دست در گردنشان بیاندازم. حتی در مراسم تعزیه خاطرم هست که یکی از شبیه‌خوان‌ها در جلدِ شیری می‌رفت و بر سر پیکر سید‌الشهدا سوگواری می‌کرد و من از آن ترسی نداشتم.

به مدرسه که رفتم، شیر برایم همان شخصیتِ اصلیِ قصه‌های کلیله و دمنه شد؛ موجودی محترم و البته باجبروت که باقیِ شخصیت‌های قصه برای خدمت کردن به او از هم سبقت می‌گرفتند. همینطور که بزرگ می‌شدم می‌فهمیدم قصه‌پردازی حول شخصیت شیر در تاریخ و ادبیات ما تمامی ندارد؛ شیر آن حیوانی بود که می‌گفتند گوشت آدم مؤمن را نمی‌خورد. شیر آن موجود صاحب‌تشخیصی بود که در دشت ارژن به اشارۀ امام علی (ع) مزاحم سلمان فارسی نشد. شیر با همۀ درندگی‌اش وقتی در مجلس بزرگانی چون شیخ‌بهائی و میرفندرسکی وارد شد، در کنار میرفندرسکی آرام گرفت. خلاصه اینکه در این نقل‌ها دیگر چیزی از سبعیت و درنده‌خویی شیر بیشه نمانده بود و می‌شد از قفس آزادشان کرد. وقتی انسم با میراث فرهنگی بیشتر ‌شد، شیر برایم نه تنها از خشونت تهی، بلکه با معانی‌ نغزتری عجین شد؛ در جهان فرهنگ ایرانی، شیر پاسبان مهر (خورشید)، یعنی به معنای دقیق کلمه «مهربان» است. پیروزی صورتِ فلکیِ شیر بر صورتِ فلکیِ گاو بود که نوروز را پدید می‌آورد و … . پنداری ایرانیان شیری که در «عالم واقعیت» اهلی نمی‌شد را در «عالم معنا» و از رهگذرِ روایات و افسانه‌ها و تمثیل‌ها، به‌تدریج اهلی کرده بودند؛ یعنی آن هیبتِ زمخت و درّندۀ شیر را کنار زده بودند، تا باطنِ شجاع و باشکوه و حامی‌اش فرصت ظهور پیدا کند.

به تصویر کشیدن شیرِ بیشه، چه در نقاشی و چه در مجسمه، تا دورۀ پهلوی اول تقریبا در تاریخ ما بی‌سابقه بود؛ این شیرها هیچ تباری نداشت و زادۀ مدرنیزاسیون خشک رضاشاهی بود و مابه‌ازایشان فقط در میادین و باغها و ساختمانهای اروپایی پیدا می‌شد. در عوض این شیر اهلی‌شدۀ عالمِ معنا بود که تا اعماق تاریخ ما نفوذ می‌کرد: از نقوش تخت‌جمشید، تا بیرق پادشاهان ساسانی و عَلَم پادشاهان سلجوقی و غزنوی، شیروخورشید نقش‌بسته بر روی سکه‌ها و تاج‌ها و … که از فرط کهن بودن نمی‌دانیم قدمتی چند هزاره باید برایش قائل شویم.

مدرنیزاسیون خصوصا در آغاز سدۀ اخیر، سنتِ اهلی کردن شیر به واسطۀ هنر را همچون همۀ سنت‌های دیگرمان، معطل و متروک کرده بود. هنرهای تجسمی که در مدارس و هنرستانها تدریس می‌شد عموما سرمشقش را از غرب می‌گرفت و بیش از اندازه واقع‌گرا بود که بخواهد در عالمِ معنا شیری تازه بیافریند که فرزندِ خلفِ شیرهای ایرانی باشد. شیرهای جدید شیری نبود که ذوالفقار به دست گیرد؛ شیری نبود که خورشید از پشتش طلوع کند؛ شیری نبود که تا مقام اسداللهی ارتفاع گیرد و خلاصه شیری نبود که قلب‌های ما را مسخر خود کند. از این شیرها انتظار خیر نداشتیم و فقط دعا می‌کردیم گرفتار شرشان نشویم!

مدرنیزاسیون در مسیرِ رودخانۀ جاریِ فرهنگ، سنگ‌هایی بزرگ انداخت ولیکن خوشبختانه هنوز موفق نشده راهش را کاملا سد کند. در این مدت هنر ایرانی دو جریان متمایز یافت؛ اول جریانی که یکسره منقاد مدرنیسم شد، و دوم جریانی که بی‌توجه به تحولات جهان، بر حفظِ صورتهایِ کهنه اصرار ورزید. لیکن تداوم فرهنگ نه به واسطۀ این دو جریان، بلکه به واسطۀ معدود هنرمندانی ممکن شد که در آثارشان میان باطنِ هنرهای ایرانی، و اقتضائات روز جهان، آشتی و تألیفی پدید آمد؛ مرحوم پیرنیا در حوزۀ موسیقی، حسین بهزاد در حوزۀ نگارگری از این قبیل بودند. این تداوم اندکی دیرتر در حوزۀ هنرهای تجسمی با آثار  هنرمندانی چون پرویز تناولی ممکن شد. علاقه، کنجکاوی و جستجوی دائمی تناولی در مظاهر فرهنگ ایرانی از جمله دست‌بافت‌ها و حجاری‌ها و فلزکاری‌ها و … به انس و تواضع وی در برابر این آثار انجامید و بی‌آنکه او اراده کرده باشد، دست‌پرورده‌هایش محملی برای ظهور و بروز جوهره‌ای کهن شد؛ چیزیکه در مجموعۀ «دیوارها»، «شیرین و فرهاد»، «هیچ»، «شیر» و  … پیش چشم ایرانیان و جهانیان قرار گرفت. بی‌علت نیست که او اصرار داشت در نمایشگاه اخیرش در موزۀ هنرهای معاصر، برخی آثار کهنِ موزۀ ملی و موزۀ رضاعباسی نیز به نمایش درآید تا اتصالِ آثارش به تبار فرهنگ ایرانی را آشکارتر کند.

شیر ایرانی در «عالم طبیعت»، در اواخر دورۀ قاجاریه و اوایل پهلوی، یعنی درست همان زمانی که ما مشغول ساختن کپی‌هایِ سنگیِ آن بودیم، از فلات ایران رخت بربست و منقرض شد. آخرین نمونۀ آن حدود هفت هشت دهۀ پیش، در حوالی دزفول دیده شد. به واسطۀ سیطرۀ نسیان فرهنگی، درست در همین برهه، بیم آن می‌رفت شیرِ ایرانی در «عالمِ معنا» نیز منقرض شود، ولیکن خوشبختانه بودند هنرمندانی چون پرویز تناولی که شیر ایرانیِ عالم معنا را از انقراض رهانیدند. راهش مستدام باد.

یادداشتی که به بهانة نمایشگاه آثارِ پرویز تناولی در موزة هنرهای معاصر با عنوانِ «شیرِ ایرانی» برای روزنامه اعتماد ۱۷ تیر ماه ۱۳۹۶ نوشته شد.

پست های مرتبط

من انتخاب می‌کنم پس هستم!
موزه: آشنایی که ما را از گمگشتگی نجات می‌دهد
بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم
توقف بیجا رونق کسب است
چرخ را هر لحظه باید اختراع کرد
واحد پول ملی و صفرهای مزاحم
شناخت در تاریکی یا شناخت در روشنایی
دعوت به شکیبایی
جای ما در جهان اولین جنگ جهانی
پیرامون شعار ایکوفوم در همایش «موزه و تقدس»
راستگویی هم کافی نیست
قائمیت به ذات
دربارۀ امید
«کاری» باید کرد
حلوا برای زنده‌ها
موزه ورزش
مدیریت نسیان
واقعیتی که همۀ رسانه‌ها پنهان می‌کنند
جدال با واقعیت
پرسه زدن: وقت‌کُشی یا وقت‌شناسی