زمین که میلرزد در کسری از ثانیه همه به مهمترین داشتهمان میاندیشیم، غالبا هم چیزی عزیزتر از جان نمییابیم و «دستِ خالی» از خانه میگریزیم. اما حتی اگر زنده بمانیم تصور زندگی در فقدان عزیزترین کسان و چیزها و جاها آسان نیست. لیکن زلزله در ایران مسئلۀ امروز و دیروز نیست؛ ایران سرزمینی پویاست و به صورت تاریخی هیچ نقطهای از آن مصون از زلزله نبوده. اما سخت است باور اینکه پدران ما در چنین سرزمینی، هربار زندگی را از صفر آغاز کرده باشند و به جز شیون بر از دسترفتهها تمهید دیگری نیاندیشیده باشند. امروز وقتی به رویارویی با زلزله میاندیشیم تنها راهکار را استحکامبخشی سازهای مییابیم. اما زندگی بر روی فلات بیقرار ایران سبب شده بود شیوههای به حداقل رساندن آسیبهای ناشی از زلزله در تاروپود زندگیمان تنیده شود و به همۀ وجوه آن رسوخ کند. از کالبد و فضاهای خانه بگیریم تا نوع مناسبات همسایگی تا سرشت صناعتها و پیشهها و حتی روایتها و آیینها به ترتیبی بود که زلزله حتی اگر دستاوردهای مادی ما را تهدید میکرد ولیکن همچنان مستمسکهایی اجتماعی و حرفهای و معنایی برای ادامۀ زندگی باقی بود.
یکی از بهترین مصادیقِ تدبیر در برابر زلزله، صندوقخانه بود که روزگاری بخش جداییناپذیر خانههایمان بود. صندوقخانه امنترین جای خانه بود و ایبسا به جز محارم کسی راه بدان نداشت؛ تربت کربلا، قوارۀ مخملی سوغات کاشان، جامۀ آخرت متبرک به طواف کعبه، در کنار همۀ اینها جهیزیهای بود که به تدریج برای دختر خانه جمع میشد و هر کدام تحفۀ شهری بود و با خاطرۀ سفر یا زیارتی عجین شده بود. پنداری صندوقخانه آینۀ بیمها و امیدهایمان بود و آنچه در آن گرد میآمد هم تحمل بزنگاههای مخاطرهآمیز را ممکن میکرد و هم رؤیاهایمان را دستیافتنیتر و از اینرو به هستیمان معنا و امید میبخشید. به این تعبیر صندوقخانه صرفا یکی از فضاهای خانه نبود بلکه حکم لنگر زندگیمان را داشت؛ با وجود چنین لنگرهایی کشتی حیاتمان در طوفانها هرقدر کژ و مژ میشد واژگون نمیگشت. این صندوقخانه بود که «ترس» را مترادف با «اندیشه» قرار میداد و به «نگرانی» معنای «چشم به راه آینده» بودن میبخشید. ناآرامیهای فلات ایران منحصر به زلزله نیست؛ وقوع سیل، تهاجم، قحطی و خشکسالی به ساکنین این سرزمین آموخته بود که عزیزترین ماحصل عمرشان را نه فقط در صندوقخانۀ خانهها که در صندوقخانۀ دل و ذهنشان حفاظت کنند. اگر صندوقخانۀ خانههایمان حافظ داراییمان بود، صندوقخانه دل و ذهن متضمن هستیمان بود و در آن مهمترین داشتهمان یعنی «فرهنگ» نگهداری میشد.
بیعلت نیست که به سال ۱۱۹۲ق وقتی در شرایط ملتهب سقوط کریمخان و روی کار آمدن آقا محمد خان، در کاشان زلزلهای مهیب رخ داد این شهر ظرف نه سال توسط خود کاشانیان همچون جواهری از نو بازسازی شد. آنچیزی که در این میان به یاری کاشانیان آمد رجوع کاشانیان به صندوقخانۀ دلشان بود، همانچیزی که میتوان «کاشانی بودن» نام نهاد؛ در این صندوقخانه صفاتی چون همت و سختکوشی، قائمیت به ذات، کیمیاگری گرد آمده بود و اینها درست همانچیزهایی است که نه تنها در زلزله آسیبی نمیبیند بلکه جبران مافات را سهلتر میکند. پیش از این نیز رجوع کاشانیان به این صندوقخانه بارها به کمکشان آمده بود؛ محراب زرین فام مسجد عمادی با تاریخ ۶۲۳ق یعنی همزمان با حملۀ مغول به این شهر گواهی میدهد که صنعتگران این شهر توانسته بودند به شیوهای کارکنند که یا کمترین آسیب را از التهابات ببینند و یا ظرف مدت کوتاهی خود را احیا کنند. اکنون مدتی است که صندوقخانه از خانههای ما غایب شده و نسبت به صندوقخانۀ دل نیز دچار نسیان شدهایم فلذا در بلاها خود را بیلنگر و بیدفاع احساس کرده و دچار استیصال میشویم. درحالیکه صندوقخانۀ دل همواره همراه ماست و با وجود نسیان باز نقش خود را در ناخودآگاه ایفا میکند. لیکن آنچه از خودِ بحرانها خطرناکتر است رفتارهای ناشی از احساسِ استیصال ماست؛ همچون سرنشینان کشتیِ گرفتار طوفان که یادشان رفته این کشتی لنگر دارد و از روی اضطراب مرتکب رفتارهای خسارتبارتر از طوفانزدگی میشوند. در زلزلۀ اخیر رفتارهایی چون رفتوآمد بیهدف در خیابانها و ایجاد ترافیک و یا هجوم به پمپبنزینها از این قبیل بود.
از سوی دیگر راهکاری که متخصصین در برابر زلزله بر آن پایفشاری میکنند مقاومسازی کالبدی است. غافل از اینکه بالاترین حد مقاومسازی اگر بدون رجوع به فرهنگ باشد باز ناپایدار و غیرمطمئن است و همواره بیم آن هست که نیرویی بالاتر از تحمل ما آنچه ساختهایم را درهمشکند. به جای تصلب راهی که فرهنگ ما همواره برای تاب آوردن بیقراریهای فلات ایران نشان میدهد انعطافپذیری برای مستهلک کردن نیروها و از سرگذراندن آنهاست. اما تنها بخشی از تابآوری موکول به تمهیدات سازهای است، بخش مهمتر آن رجوع به اندوختههای ساحت معنایی است که کمبود بضاعت در ساحت مادی را جبران میکند و در عین حال از نسیان نسبت به داشتههای صندوقخانۀ فرهنگ میکاهد. به عنوان مثال با غبارروبی از نماد «بته جقه»، یعنی سروی که سرخم کرده، صفت سیالیت فرهنگ ایرانی آشکار میشود؛ یعنی انعطاف دربرابر ناملایماتِ موقتی در عینِ راستقامتی همیشگی. چرا که ناملایمات هر قدر سخت همواره نقطۀ آغاز و پایان دارد و هنر ما زندگی کردن بین دو بحران بوده است.
یادداشتی که در ۲۷ دی ماه ۱۳۹۶، در ستون «نگاه آخر» روزنامه اعتماد منتشر شد.