از منظر بینالنهرین که بنگریم دیلمون جاییست که از آن مس و قلع، الوار و چوب درختانی چون شمشاد و صندل، طلا و نقره و عقیق و لاجورد، ظروف مسی، پارچههای کتانی و پشمی و فراوردههای کشاورزی چون خرما، پیاز، روغن زیتون و انواع حبوبات و غلات و آرد گندم و جو، پنیر و ابزارهای کشاورزی چون بیل و کلنگ مفرغی و در نهایت کارگران، صنعتگران و هنرمندان به دولتشهرهای بینالنهرین میآید. دیلمون سرزمینی کوهستانی که توسط ایزدان برکت یافته و با آب تازه و فراوان متنعم شده و مکان زندگی ابدی و جایگاه نامیرایان و سرزمین کاریزها و پردیسها و باغهای سرو است.
بیعلت نیست که به گواهی اسناد پادشاهان بینالنهرین همواره در چیرگی بر این سرزمین تلاش میکردند تا جاییکه هیچ سرزمین خارجی دیگری به اندازۀ دیلمون برای پادشاهان و اندیشمندان میانرودان چنین جاذبهای نداشته است. مثلا از کتیبههای آشوری پیداست که مکرر شبیخونهایی به سرزمینی آنسوی کوه زده شده است و غنایمی از آن به چنگ آمده است. لذا این پرسش پدید میآید که چرا پادشاهان قدرتمند بینالنهرین عزم تسخیر و استقرار در آنسوی کوهستان را نمیکردند و پس از هر بار تهاجم باز به موطنشان بازمیگشتند. واقعیت آن است که بسنده کردن به صورتِ ظاهرِ آگاهیهایی که بینالنهرین دربارۀ دیلمون به ما میدهد همچون شناخت فیل در تاریکی است، یعنی اموری را آشکارتر و برجستهتر میکند و چیزهایی را میپوشاند و لاجرم غلطانداز خواهد بود. لیکن اگر بتوانیم راه به پسِ پشتِ این گزارشها ببریم توانستهایم اطلاعی صحیحتر به دست آوریم و این در صورتی میسر خواهد بود که به تفاوت ژرف میان محیط بینالنهرین و فلات ایران واقف شویم.
بینالنهرین باستان سرزمین آبرفتهای حاصلخیز و رودهای روان و آفتاب تابان است و همتراز درۀ رود نیل و سند و یا جلگۀ چین و یا حتی پیش از آنها، در زمرۀ قدیمترین نواحیای است که مسکون و متمدن شده است. بینالنهرین را به سبب برخورداری از منابع حیاتی بالفعل و وافر میتوان «محیط مساعد» نامید. بیسبب نیست که در عهد عتیق نشانی بهشتی که آدم (ع) بدان تبعید شد به بینالنهرین شباهت دارد. در عوض در بینالنهرین نه خبری از کوهستان هست و نه منابع معدنی و دیگر ذخایری که کوهستان عرضه میدارد؛ چه ذخایر فلزاتی که لازمۀ بنیادین ساخت ابزارهای روزمره است و چه ذخایر سنگهای قیمتی که لازمۀ زندگی تشریفاتی و شاهانه است.
اما فلات ایران مختصاتی یکسر متفاوت دارد؛ شرایط کوهستانی و پویای زاگرس، عرض جغرافیایی آن و وقوعش بر روی کمربند بیابانی کرۀ زمین، تنوع اقلیمی و … همگی در زمرۀ عواملی است که سبب شده منابع حیاتی متنوع در آن موجود باشد، لیکن بالفعل و دردسترس نباشد؛ یعنی تقریبا برخلاف بینالنهرین در آن نه خبری از آبرفتهای فراوان حاصلخیز است و نه رودهای وافر و جاری. ضمن آنکه عمدۀ منابع و مواد معدنی که شرایط کوهستانی و پویای فلات ایران همراه میآورد در حجابی از زمین و یا زمان پنهان شده است و نیاز به تشخیص و فراوری دارد؛ بدین اعتبار میتوان فلات ایران را «محیط مستعد» نامید. یعنی جاییکه در آن استعدادهایی برای حیات وجود دارد لیکن باید پرورانده شود.
دانستن این تفاوت محیط برای درک تفاوت شگرف در بینش اهالی بینالنهرین و ساکنین شرق زاگرس اهمیت دارد؛ اینکه عمدۀ آنچیزی که از فلات ایران به سمت بینالنهرین روان است آوردههایی است که ماحصل فرآیند پیچیده و مهم «از قوه به فعل آوردن» است و این همان فرآیندی است که در بینالنهرین موضوعیت ندارد و لذا بدیهی است که الواح و گزارشهای بینالنهرین اشارۀ مستقیمی به آن نداشته باشند. البته وقتی این موضوع را بدانیم پی خواهیم برد که آنچه در این الواح آمده تلویحا به این فرآیند اشاره دارد؛ از معادن فلزات، تا سنگهای قیمتی، غلات بنیادین چون گندم و جو، روغنها و پنیرها و دیگر انواع عصارهها و فراوردههایی که محصول فرآیندی جوهری و شیمیایی است، و خلاصه هر آنچه دستاورد از قوه به فعل آوردن و یا به تعبیری «تربیت» است میبایست از اینجا به بینالنهرین رفته باشد، چه آدمی در محیط مستعد بود که متوجه شد ورای خشکی ظاهری، منابع آب در لایههایی از سطح زمین مدفون است و در برخی جاهاست که میتواند در شکل چشمه در سطح زمین به منصۀ ظهور رسد و ایدۀ کاریز مقتبس از چنین کشفی بود؛ در اینجا بود که فهمید در دانههای گیاهی نیرویی برای نشو و نما هست که در صورت افتادن در خاک مناسب و تربیت شایستۀ آدمی میتواند رشد کند و ثمر دهد و کشاورزی را آغاز کرد؛ در اینجا متوجه شد که در میان تنوع بسیاری از پستانداران برخی از گونهها، ورای ظاهر وحشی و نامأنوس، استعدادی برای انس و همزیستی با انسان دارد که میتوان از آن بهره برد و بدیسان حیوان را تربیت و اهلی کرد و … . همۀ اینها بدین معناست که زاگرس بیش از اینکه مواد خام و یا محصولات دیگر به بینالنهرین بخشیده باشد، ایدههای بنیادینی عرضه کرده که هرکدام به نوبۀ خود زندگی بشر را متحول ساخته است.
اینگونه که بنگریم حتی اطلاق اصطلاحاتی چون خاستگاه پردیسها، سرزمین مقدس و مکان طلوع خورشید و یا جایگاه نامیرایان نیز معنایی دیگر پیدا میکند؛ همانقدر که سنگهای معدنی و یا آب زلال در اعماق زمین چون جواهری است که در این سرزمین کشف شده و از قوه به فعل میآید، پنداری خورشید نیز در این سرزمین است که حجاب از رخ برمیکشد و طلوع میکند. در این سرزمین است که آدمی موفق شد با وجهِ نامکدر و نامحجوب گوهرِ حیات آشنا شود؛ حیاتی که حجاب مادیت از روی آن کنار رفته و دیگر دچار فساد نمیشود بلکه از چرخۀ کون و فساد رهیده و به مرتبۀ حیات جاودان رسیده است. در این معنی «تقدس» نیز چیزی نیست جز از پرده برون افتادن گوهر حقیقت و به این اعتبار حقیقت در هر جا یا شخص یا وقت یا چیزی آشکار شود، آنجا یا شخص یا وقت مقدس شمرده میشود.
اما زیستن در سرزمین مستعد ساده نیست؛ وقتی بنیادینترین منابع حیات نیازمند فعلیت بخشیدن است، زندگی موکول به راه بردن به دل و باطن موضوعات و تصرف جوهری در آنهاست و این میسر نمیشود مگر در اثرِ انس با امور مختلف از یکسو و آشناییِ نسل اندر نسل و طولانیمدت با فرآیند دقیق و عمیق و پیچیدهای که قادر است از تهدیدها و مانعیتها، منبعیت را در هر موضوع تشخیص دهد و آن را به کار گیرد. به سخن دیگر زیستن در محیط مستعد موکول به «اهلیت» و «پرستاری» از محیط است و طبیعتا برای کسی که به زندگی در محیط مساعد و با منابع نقد خو کرده، زندگی در محیط مستعد غیرقابل تصور و ناشدنی است و به همین علت نیز با وجود جاذبهای که فلات ایران برای اقوام بینالنهرین داشته است قصد اقامت در آن را نکردند و هربار پس از آنکه از منابع «بالفعل شده» آنچه را که میخواستند به چنگ آوردند باز به موطنشان مراجعت کردند. از منظر کسانیکه جز با منابع نقد آشنایی ندارند، فرآیند «بالفعل کردن» از آنجا که گویی امری ناموجود را پدید میآورد، بسیار سحرانگیز است و بیشتر به این میماند که جادویی در کار کردهاند. همین موضوع سبب میشود که تصویر عمومی از محیط مستعد، تصویری رازآلود و هزار و یکشبی باشد.
خلاصه آنکه بدین ترتیب که نظر کنیم بسیاری از موضوعات از تاریکی ابهام درآمده و در روشنایی بهتر به دیده میآید. یکی از این امور افسانۀ باستانی گیلگمش است که هرچند در وهلۀ نخست بسیاری از الواح بینالنهرینی واسطۀ آشنایی ما با آن بوده است ولیکن این واقعیت که گیلگمش در جستجوی آب حیات است و او برای رسیدن به این گوهر ابدی ناگزیر باید از موانع بسیاری عبور کند و مرادش را در پس پردهها بیابد، خاستگاه افسانه را به سرزمینی به جز سرزمین مساعد بینالنهرین بازمیگرداند. لبلباب داستان که تلاش در راه دست یافتن به گوهری محجوب و نادیده است و قهرمان داستان کسی است که اولا این قابلیت را دارد که به امری نادیده ایمان بیاورد و ثانیا در راه دست یافتن به آن شکیبا و پرحوصله باشد و ثبات قدم داشته باشد، مبیّن سیاقی از اهلیت در محیط مستعد است و این موضوع چون برهان قاطعی است که میتواند شک ما را مبنی بر اینکه گیلگمش اسطورهای دیلمونی است و خبری است که از اینسو به بینالنهرین برده شده و یا متناسب با شرایط آن محیط تغییر کرده است، برطرف کند. بیعلت نیست که در آثار یافت شده از جیرفت شواهد دال بر این افسانه سابقۀ بسیار بیشتری از آثار بینالنهرینی داشته باشد.
نقش و اهمیت محیط مستعد ایران و به تبع آن دیلمون، در پژوهشهای باستانشناختی همواره در سایۀ بینالنهرین قرار گرفته و نتیجتا هیچگاه آنطور که بایسته است مستقلا بدان پرداخته نشده است. کتابی چون کتاب حاضر در زمرۀ معدود پژوهشهای ارزشمندی است که تلاش کرده است گرد و غباری از چهرۀ این محیط بزداید و حق آن را بستاند. جا دارد در انتها از سرکار خانم ویدا برازجانی بابت پژوهش ارزشمندشان تشکر کنم و برای ایشان در ادامۀ این راه آرزوی موفقیت کنم.
مقدمه کتاب «سرزمین دیلمون: زادگاه کاریز و پردیس ایرانی» اثر ویدا برازجانی، اسفند ۱۳۹۶.