وفات «هاشمیِ تاریخی» و تولد «هاشمیِ مردم»

در تقویم، به جز روزهای معمولی، روزهایی هست برای «پیدا شدن»؛ نوروز از آن روزهاست. همۀ روزهای دیگرِ سال را در نسبت با نوروز می‌شناسیم ولی نوروز برای معرفیِ خود نیازی به نشانی دادن ندارد.
1395/11/25

بسْ نکته غیرِ حسن بباید که تا کسی/ مقبول طبعِ مردمِ صاحبنظر شود

صبح روز ۲۱دی‌ماه همچون جمعیت میلیونی، برای ادای احترام به شخصیت مرحوم آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، به همراه دوستی به دانشگاه تهران رفتیم. او مرا نزدیک درب ورودیِ دانشگاه پیاده کرد و رفت که اتومبیلش را پارک کند و برگردد. وقتی پرسید «کجا قرار بگذاریم که یکدیگر را گم نکنیم؟»، کمی فکر کردم و گفتم: «روبروی دانشکدۀ ادبیات، پای مجسمۀ فردوسی». وقتی آنجا رسیدم فهمیدم که دانشکدۀ ادبیات و مجسمۀ فردوسی به جز ما، وعده‌گاه بسیاری دیگر نیز بوده برای «گم نشدن» یا بهتر است بگویم برای «پیدا شدن».

در تقویم، به جز روزهای معمولی، روزهایی هست برای «پیدا شدن»؛ نوروز از آن روزهاست. همۀ روزهای دیگرِ سال را در نسبت با نوروز می‌شناسیم ولی نوروز برای معرفیِ خود نیازی به نشانی دادن ندارد. در میان خیلِ آدمها نیز معدود کسانی همچون نشانه‌اند. فردوسی هزار سال برای ایرانیان نشانه‌ای بوده برای عبور از مسیرهای پرپیچ و خم. البته شعرای فارسی‌زبان کم نبوده‌اند ولی گویی این فردوسی است که یک تنه توانسته تاریخ اساطیری و ادبیات حماسی ما را به بهترین وجه نمایندگی کند. به همین ترتیب شهر مجموعۀ تعدادِ بسیاری کوچه و خیابان و بناست، ولی جاهایی حکم نشانه را دارد؛ از جمله «دانشگاه تهران». البته در ایران دانشگاه کم نیست ولی گویی دانشگاه تهران بنا به سابقۀ تاریخی‌اش، دانشگاه‌بودن را بهتر و بیشتر در ذهن‌ها نمایندگی می‌کند و برای همین این دانشگاه آنقدر برایمان شاخص شده که بسیاری از دیگر جاها را به مرکزیت آن به جا می‌آوریم. در همین دانشگاه تهران دانشکده‌های متعددی هست؛ ولی از اینهمه، «دانشکدۀ ادبیات» تشخصی ممتاز یافته است. ممکن است با خود فکر کنیم که این تشخص به یمن وجودِ فروزانفر و مینوی و شفیعی‌کدکنی و باستانی‌پاریزی و ایرج افشار و … بوده است. این صحیح است ولی فقط همین نیست. از آنجا که همۀ منابعِ تاریخی، ادبی، علمی، طبی، فلسفی و خلاصه جملۀ معارف و دانشِ پیشامدرن ما در دانشگاه‌ به مفهومِ جدید، فقط در حیطۀ کارِ دانشکدۀ تاریخ و ادبیات قرار گرفت، گویی ناخوداگاه «دانشکدۀ ادبیاتِ دانشگاه تهران» به تنهایی همۀ معرفت ما را نمایندگی می‌کند و از این جهت نزد غالب ما معرفه شده است. پنداری ایرانیان در قد و قامتِ دانشکدۀ ریاضی و یا مهندسی مکانیک نیست که می‌توانند خود را ببینند ولی در قامت دانشکدۀ ادبیات چیزی از «خویش» می‌بینند و به همین خاطر است که آن را آشنا می‌شمارند و «به جا می‌آورند».

شبیه حافظ و فردوسی و سعدی و مولانا و عطار در فرهنگ ما کم نبوده است، ولی فارسی‌زبانان در آثار حافظ و فردوسی به جز حُسن، چیز دیگری هم یافته‌اند و همان بوده که مقبول طبعشان افتاده و مورد پسندشان قرار گرفته است؛ ایرانیان در این آثار «خود» را دیده‌اند! و در واقع احساس کرده‌اند که فردوسی یا حافظ یا کسانی از این قبیل، همچون آینه‌هایی‌ است که آنان و خواستهایشان را منعکس می‌کند. لذا خود نیز دست به کار صیقل دادنِ این آینه‌ها شده‌اند. این موضوع تا بدان پایه مهم است که می‌توانیم فارغ از «فردوسیِ تاریخی» سخن از «فردوسیِ مردم» بگوییم؛ و فارغ از «حافظ تاریخی»، «حافظِ مردم» را نیز معتبر بدانیم. انجوی شیرازی در اثر ارزشمند خود، مردم و شاهنامه، روایتهای مردمی از داستان‌های شاهنامه را گردآورده و نشان داده که چطور عامۀ مردم به روزگاران در شاهنامۀ فردوسی ایفای نقش کرده‌اند و بسیاری از داستانهایی که می‌پسندیده‌اند را به رستم و فردوسی نسبت داده‌اند و سینه‌به‌سینه باورهایشان را به آیندگان منتقل کرده‌اند و کاری نداشته‌اند که آیا چنین چیزی عینا در شاهنامه هم آمده است یا نه. مقایسۀ نسخه‌های قدیمی‌تر دیوان حافظ و نسخه‌های مشهور امروزی نیز گویای همین است. در شیراز حدود شش سدۀ پیش، انسانِ ادیب و رند و محبوبی بوده به نام حافظ که غزلهایی می‌سروده نغز که مردم آن را دوست می‌داشته‌اند اما در طول این چند سده اشعار او را صیقل داده‌اند؛ مثلا می‌دیده‌اند برخی بیتهای او را می‌توان بهتر کرد بهتر می‌کرده‌اند. می‌دیده‌اند بیتهایی می‌توان افزود، می‌افزوده‌اند. می‌دیده‌اند غزلی بهتر است از او باشد تا از دیگری، به او می‌بخشیده‌اند. چون مردم حافظی را خواسته‌اند که به بهترین وجه ذوقشان را نمایندگی کند. امیرکبیر تاریخی به صفت انسان بودن، جایزالخطا بود و ای‌بسا خطاهای محاسباتی و اشتباهاتی در ادارۀ مملکت نیز داشته ولی «امیرکبیر مردم» آن شخص خیرخواهی است که ورای همۀ منافعِ شخصی، طریقِ اصلاحِ اوضاع مملکت را پیش گرفته و تا پای جان از حیثیت و منافع ملی دفاع کرده و در نهایت نیز در مظلومیت جان خود را از دست داده است.

واقعیت این است که  ساختن و پرداختنِ شخصیت‌های مردمی از شخصیت‌های تاریخی، بلوغ و هنرمندیِ اجتماعی می‌طلبد که همیشه هم مهیا نیست؛ انسجام اجتماعی و وحدت‌نظر باید «جمعیت»ِ متفرقِ افراد را به سوی «جامعه» شدن سوق داده باشد تا اساسا چنین ظرفیتی پدید آید. البته جامعه نیز در معرفیِ شخصیتهای محبوب و مقبول خود مدعیِ اتقان تاریخی نیست و اصلا هدف دیگری دارد؛ مردم در آینۀ چنین شخصیت‌هایی، آرمان‌ها و خواستها و رؤیاهای خود را بیان می‌کنند و به گوش دیگران و نسل‌های بعد می‌رسانند. بر گردن آن کس که بهتر می‌تواند صفات و خواستهایشان را نمایندگی کند نشانِ افتخار خود را می‌آویزند و از آنکه شایسته نمی‌دانند مدال و موقعیتی که داشته را بازمی‌ستانند. آنان از اوقات، جایها، چیزها و کسانی که بهتر ذوق و ذائقه‌شان را نمایندگی می‌کند نشانه‌هایی می‌سازند نه برای اینکه او را معرفی کنند، برای اینکه خود را «پیدا کنند» و بگویند چه کسی هستند. طبیعتا در واقعیت دنبال ایده‌آل نیستند بلکه ایده‌آل را از آنچیزی که هست با صیقل زدن بیرون می‌کشند. در این صیقل زدن البته صفات مذموم را چون زنگارهایی پاک می‌کنند و صفات ممدوح را برجسته و شفاف می‌کنند. سپس آینه‌هایی را که ساخته‌اند با اکسیری که منحصر به خودشان است ماندنی می‌کنند. از همینروست که رستم و حافظ و امیرکبیرِ واقعی رفتنی‌اند، ولی رستم و حافظ و امیرکبیرِ مردم ماندنی. شخصیت‌های مردمی تازه پس از مرگشان متولد می‌شوند و حتی نقشی خطیرتر در روشن کردن مسیرهای آینده برعهده می‌گیرند؛ نقش رساندنِ صدای خواستها و آرزوهای نسل‌های قبل به آیندگان را. به زعم بنده حضور میلیونی در مراسم تشییع مرحوم هاشمی رفسنجانی نشان داد که مردم دست به کار صیقل دادن آینه‌ای دیگر شده‌اند و بازی این بازیگرِ تازه‌متولد، از روز وفات، در تاریخ معاصر ما آغاز شده است.

منبع: روزنامه اعتماد، ۲۵ بهمن ۱۳۹۵.

پست های مرتبط

نوروز قبیلۀ کوچک موزه‌داران
نوروز: تیر آرش نشسته در دل‌های ما ایرانیان
من انتخاب می‌کنم پس هستم!
بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم
توقف بیجا رونق کسب است
چرخ را هر لحظه باید اختراع کرد
واحد پول ملی و صفرهای مزاحم
شناخت در تاریکی یا شناخت در روشنایی
دعوت به شکیبایی
جای ما در جهان اولین جنگ جهانی
راستگویی هم کافی نیست
سینمای ما باید به فردوسی تأسی کند
قائمیت به ذات
دربارۀ امید
«کاری» باید کرد
حلوا برای زنده‌ها
مدیریت نسیان
واقعیتی که همۀ رسانه‌ها پنهان می‌کنند
جدال با واقعیت
پرسه زدن: وقت‌کُشی یا وقت‌شناسی