ایران یک واحد فرهنگی است

هرچند سرنوشت، خبری دربارۀ آینده است ولی چنانکه از نامش پیداست، موجودیتش را وام‌دار گذشته‌های دور است. سرنوشت دورترین گذشته را به دورترین آینده مرتبط می‌کند. سرگذشت صرفا جریان رویدادهای کهنه نیست، بلکه آنچیزی است که شاکلۀ وجودی هر کس، هر چیز و یا هرجا را پدید آورده و به عبارتی آن را «کسی»، «چیزی» یا «جایی» کرده است.
1396/05/23

کی ببینی سبز و سرخ و فور را

تا نبینی پیش از این سه نور را (مولانا)

 

«ایرانی» را گاه ستوده‌ایم و گاه شماتت کرده‌ایم. گاه از گذشته‌اش گفته‌ایم و گاه آینده‌اش را پیش‌بینی کرده‌ایم و نسبت به این آینده ابراز‌ ناامیدی و یا امیدواری کرده‌ایم. در همۀ این موقعیت‌ها پنداری با «شخصیتی» سروکار داشته‌ایم که سرگذشت و سرنوشت واحدی دارد. تعجبی ندارد که دربارۀ‌ سرگذشت جامعه‌ای قضاوت کنیم؛ ولیکن چطورست که می‌توانیم از سرنوشتش نیز کسب اطلاع کنیم.

هرچند سرنوشت، خبری دربارۀ آینده است ولی چنانکه از نامش پیداست، موجودیتش را وام‌دار گذشته‌های دور است. سرنوشت دورترین گذشته را به دورترین آینده مرتبط می‌کند. سرگذشت صرفا جریان رویدادهای کهنه نیست، بلکه آنچیزی است که شاکلۀ وجودی هر کس، هر چیز و یا هرجا را پدید آورده و به عبارتی آن را «کسی»، «چیزی» یا «جایی» کرده است. این موضوع دربارۀ جوامع نیز مصداق دارد؛ ذوق و باورهای جامعه و در یک کلام «شخصیت» جامعه آنچیزی است که به روزگاران قوام یافته و همین است که آینده‌اش را رقم می‌زند و ما از روی صفات و اختصاصاتش، آنچه از او صادر شده و آنچه از آن اجتناب کرده، می‌توانیم به سرنوشتش راه بریم. لذا جامعه‌ای که سرگذشت واحدی داشته لاجرم سرنوشت واحدی خواهد داشت. اصلا به اعتبار سرگذشت مشترک است که می‌توانیم از جایی به نام «ایران» و هویتی به نام «ایرانی» سخن بگوییم و در این نامیدن، همانقدر که از سابقه‌ واحدی می‌گوییم، به سرنوشت مشترکی نیز نظر داریم.

اما چطور ممکن است این اندازه از تنوع فرهنگی در ایران، سرنوشت واحدی پیدا کند. واقعیت این است که سرگذشت مشترکِ طولانی سبب شده که این تنوعِ چشمگیر در هم سرشته شده و همگی به‌سانِ اندام‌هایی از یک پیکره باشند. لرها و کردها و بلوچ‌ها و … از جای دیگری به ایران مهاجرت نکرده‌اند؛ آنان در ایران بوده که کرد، لر یا بلوچ شده‌اند و این متفاوت است با تنوع فرهنگی‌ای که مثلا در امریکا یا استرالیا شاهدش هستیم. در جایی چون کانادا، تنوع فرهنگی از جای دیگری به آن کوچیده‌اند پس شریک در سرگذشتی نبوده‌اند، لذا درآمیخته چون اعضای یک پیکر واحد نشده‌اند. در چنین سرزمینهایی همواره بیم آن می‌رود که اصرار زیاده از حد بر اختصاصات فرهنگی و قومیتی، مخل وحدت ملی و سیاسی باشد. برای همین سعی بر آن است که شهروندان حتی‌الامکان از مظاهر مشترکی چون تابعیت کانادا، پرچم کانادا و … در معرفی خود بهره برند. لیکن تنوع فرهنگی در ایران به صفتِ ممزوج بودن، مقومِ وحدت فرهنگی است؛ یعنی کرد بودن کردها یا لر بودنِ لرها نه تنها ایرانی بودنشان را تهدید و نفی نمی‌کند بلکه آن را تقویت می‌کند. به سخن دیگر در ایران، کرد بودن، لر بودن یا فارس بودن دلیل قاطعی است بر ایرانی بودن. نه فقط تنوعِ فرهنگیِ درون مرزهای سیاسی ایران امروز، بلکه آن قلمروی وسیع‌تری که خارج از این مرزهاست نیز از این قاعده مستثنی نیست؛ از روی نشانه‌هایی می‌توان دریافت که فارغ از مرزهای سیاسی، شاهد تبار و گوهری مشترک در پهنۀ وسیع‌تری هستیم. اساسا فرهنگ امری نامتعین است و فقط در بزنگا‌ه‌هایی از تاریخ و در نشانه‌هایی خود را آشکار می‌کند؛ مثلا هرجا که انس با شاهنامه دارند، نوروز را به مثابۀ آیینی کهن برگزار می‌کنند و یا زبان فارسی زبان واسطۀ ارتباطی است (و نه لزوما زبانی که در خانه بدان سخن می‌گویند)، جزو این قلمرو است و شریک در سرنوشتِ این واحد.

بسیاری قائل به تفاوتی میان تنوع فرهنگی ایران و کانادا نیستند و تنوع فرهنگی ایران را نیز نوعی تکثر فرهنگی دانسته‌اند، یعنی متوجه یگانگی در پسِ این تنوع نشده‌اند. عموما کدورتهای جدید را از آنجا که میان دو قلمروی تاریخی (مثل سیستان و بلوچستان) است، به مثابۀ امری تاریخی و سابقه‌دار پنداشته‌اند. در حالیکه این سوءتفاهمات منحصر به سیستانی و بلوچ، کرد و لر و آذری نیست بلکه همین قبیل کدورتها میان دو شهر مجاور چون میبد و اردکان، رشت و انزلی، تبریز و اردبیل هم وجود دارد و جالب آنکه در تاریخ ردپا و نشانه‌ای از این اختلافات نمی‌یابیم؛ یعنی نزاعی خونین میان اهالی این شهرها سراغ نداریم. کدورتها و جریانات واگرایانۀ قومی، محصول پروژۀ دولت – ملت‌سازی معاصر است؛ یعنی از جایی پدید آمد که ما تنوع فرهنگی را به جا نیاورده و آن را مخل وحدت دانستیم و تلاش کردیم با هویت‌سازیِ تصنعی به «کشور ایران» اعتبار دهیم. یگانه راه حل این نقار نیز آن است که بفهمیم ایران ورای یک واحد سیاسی (کشور)، یک واحد فرهنگی منسجم (سرزمین) است.

تن واحد بودن ایران خصوصا در بزنگاه‌هایی از تاریخ خود را آشکار کرده است. هربار خصمی از سمتی ایران را مورد تعرض قرار داده، دیری نگذشته که از سویی دیگر حیات فرهنگ ایرانی تجدید شده است؛ اگر اسکندر از غرب حمله کرد، فرهنگ ایرانی از ناحیۀ شرق موفق به تجدید قوا شد. اگر اقوام عرب از سمت جنوب غرب به ایران وارد شدند، فرهنگ ایرانی از سمت شمال شرق و از ناحیۀ خراسان بزرگ و سیستان جانی تازه گرفت. اگر مغولان از شمال شرق هجوم آوردند، این بار شمال غرب ایران یعنی تبریز و اردبیل مرکز احیای فرهنگ ایرانی شد. حتی در دورۀ معاصر، تعرض عراق به ایران باز همۀ اهل این خطه را همچون اهل یک خانه و خاندان به واکنش واداشت. نگاهی سرسری به مرزهای سرزمین ایران و مقایسۀ آن با مرزهای میان امریکا با کانادا، یا مرزهای عراق و سوریه، لیبی و مصر و … که با خط کش ترسیم شده نشان می‌دهد که بیش از نود و چند درصد مرزهای سرزمین ما مرزهایی طبیعی – تاریخی – فرهنگی و نه قراردادی است و در این میان معدود مرزهایی که طی توافقات سیاسی تعیین شده، هنوز هم موضوع مناقشات است.

یادداشتی که در ۲۳ مردادماه ۱۳۹۶، در ستون «نگاه آخر» روزنامه اعتماد منتشر شد.

پست های مرتبط

همه عالم تن است و ایران دل
پسندی که شهری بسـوزد به نار
من انتخاب می‌کنم پس هستم!
صلح رومی یا صلح ایرانی
آبروی ایرانیان؛ آنهایی که می‌ریزند و آنهایی که جمع می‌کنند!
بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم
توقف بیجا رونق کسب است
چرا ایران را دوست دارم؟
چرخ را هر لحظه باید اختراع کرد
واحد پول ملی و صفرهای مزاحم
شناخت در تاریکی یا شناخت در روشنایی
دعوت به شکیبایی
جای ما در جهان اولین جنگ جهانی
راستگویی هم کافی نیست
قائمیت به ذات
دربارۀ امید
«کاری» باید کرد
حلوا برای زنده‌ها
مدیریت نسیان
واقعیتی که همۀ رسانه‌ها پنهان می‌کنند