نام ایران ما را یاد چه می‌اندازد؟

ما درحالی یاد گربۀ نشسته می‌افتیم که بوعلی متولد این گربۀ نشسته نبود؛ نظامی گنجوی نه متولد و نه مدفون در این گربه است؛ فارابی در فاراب به دنیا آمد و در دمشق از دنیا رفت؛ خواجه‌عبدالله انصاری در هرات می‌زیست؛ همینطور سنایی و رودکی.
1396/05/30

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم (حافظ)

 

امروز با شنیدن نام «ایران» یاد ضیافتی باشکوه می‌افتیم که در آن فردوسی، مولانا، بوعلی، سنایی، نظامی، حافظ و سعدی و …  هرکدام در جایی مهم تکیه زده‌اند. وقتی می‌گوییم ایران یاد سرگذشتی می‌افتیم؛ یاد پادشاهانی چون کوروش و یا سلسله‌های اشکانی و ساسانی تا دوره‌های متأخرتر قاجار و پهلوی. یاد جایی می‌افتیم که بارها بیگانگانی حریمش را در هم شکسته‌اند ولی باز کمر راست کرده و حیات نویی ای‌بسا پررونق‌تر از قبل آغازیده است. یاد ایران برایمان با اموری پیوند خورده است؛ نوروز، شاهنامه، خوراک‌های ایرانی، کیفیت خاصی از معماری و هنر. در عین حال مدتی است که شکی نداریم که این داشته‌ها به نوعی با مرزهای سیاسی امروز ایران، به شکل گربۀ نشسته، مرتبط است.

ما درحالی یاد گربۀ نشسته می‌افتیم که بوعلی متولد این گربۀ نشسته نبود؛ نظامی گنجوی نه متولد و نه مدفون در این گربه است؛ فارابی در فاراب به دنیا آمد و در دمشق از دنیا رفت؛ خواجه‌عبدالله انصاری در هرات می‌زیست؛ همینطور سنایی و رودکی. ما در حالی با شنیدن زبان فارسی به یاد این گربۀ نشسته می‌افتیم که بخش مهمی از واژگان زبان فارسی را خصوصا در سدۀ اخیر، مدیون اهالیِ فارسی‌زبانِ عثمانی و هندوستان هستیم؛ کسانیکه در خط مقدمِ مواجهۀ ما با دنیای ناشناخته قرار داشتند و تلاششان آشتیِ زبان فارسی و تفکر جدید بود. ما در حالی با شنیدن نام ساسانی یا صفوی یاد این گربۀ نشسته می‌افتیم که کودکان افغان نیز در تاریخ مدارس خود، سلسله‌های ساسانی یا صفوی را بخشی از سرگذشت خود می‌شناسند، و در حالی یاد نوروز و شاهنامه می‌افتیم که به گواهی آمار تعداد کسانیکه در قفقاز نام شاهنامه‌ای دارند، بیشتر از بسیاری شهرهای ایران است.

از دورۀ ساسانیان و به زبان پهلوی که به وضوح اشاراتی به نام «ایران» شده، این نام بر قلمرویی وسیع‌تر از مرزهای ایران کنونی اشاره داشته است؛ حیطه‌ای میان ورارود از شمال شرقی، تا ارمنستان و قفقاز در شمال غربی تا رود فرات در غرب و حاشیۀ جنوب خلیج‌فارس و رود سند در شرق. ردپای این معنای ایران را در دوران اسلامی و در متون نخستین جغرافیای تاریخی، چه به عربی و چه فارسی، حتی تا یک سدۀ پیش می‌توان پی گرفت. اصلا تا پیش از سال ۱۳۱۳شمسی، وقتی می‌گفتیم «ایران»، بیش از موجودیتی سیاسی، مفهومی فرهنگی مرادمان بود؛ همۀ آن قلمرویی که در غنابخشیدن و پویایی وجوه مختلف فرهنگ ایرانی، از زبان و ادبیات گرفته تا معماری و خوراک، مشارکت داشتند. از این سال به بعد و متأثر از پروژۀ دولت ـ ملت‌سازی در غرب، طی مصوبه‌ای، «ایران» بر حیطۀ جغرافیایی و سیاسی روشنی، یعنی گربۀ نشستۀ فعلی اطلاق شد؛ جاییکه تا پیش از این عموما پارس خطاب می‌شد. واژۀ «ایران» خصوصا متأثر از تبلیغات حزب نازی و قدرت گرفتن هیتلر و برای دلالت آشکارتر بر آریایی‌ بودن اهل این سرزمین انتخاب شد. از منظر مهندسانِ این هویت تصنعی، برای هویت‌سازی ملی، انتخاب نام کافی نبود و نیاز به مؤلفه‌های هویت‌بخش دیگری نیز بود. لذا تلاش شد تمام آن میراث و ارزش‌های مشترکی که طی هزاره‌ها و با همکاری همۀ این قلمرو شکل گرفته بود، به قفس ایران سیاسی درآید.

این نامگذاری در همین چند دهه نیز تبعات داخلی و خارجی نامبارکی داشته است. دولت – ملت‌سازی تصنعی، سبب شد تنوع فرهنگیِ ایران که همواره مقوم وحدت فرهنگی بود، مخل وحدتِ رسمیِ این کشور جدید به نظر بیاید و نفی شود. در عین حال تقلیل ایران به واحدی سیاسی و اعتباری، عرصه را برای جریانات افراطی‌ای چون ناسیونالیسم گشود؛ ناسیونالیسم علی‌رغم آنکه در ظاهر داعیۀ ایران‌دوستی داشت، چون حجابی در برابر فرهنگ ایرانی قرار گرفت. مصادرۀ نام ایران، در مناسبات ما با همسایگانمان نیز تأثیرات سوئی داشت. از آن زمان به بعد همۀ کشورهای دیگری که خارج از مرزهای سیاسی ایران، ولی جزئی از قلمروی فرهنگی ایران بودند، دیگر نمی‌توانستند خود را جزئی از ایران بدانند. چنین تصمیمی مثل آن است که یکی از کشورهای اروپایی، مثلا آلمان، روزی تصمیم بگیرد خود را «اروپا» بنامد. پیداست که دیگر کشورهای اروپایی ناگزیرند برای حفظ هویت و تشخص خود از این نام فاصله گیرند. خصوصا اگر کشوری که نام اروپا را برای خود برگزیده، از جهاتی مزیتی بر دیگران داشته باشد، آنگاه باقی کشورها را بیشتر به دردسر خواهد انداخت. همسایگان ما نیز نه تنها دیگر نمی‌توانستند خود را ایرانی بدانند، بلکه باید آغاز به تلاش مضاعفی می‌کردند که برای حفظ استقلالشان، تا جای ممکن خود را غیرایرانی معرفی کنند. لذا در آنها نیز جریان‌های ناسیونالیسم افراطی شروع به هویت‌سازی‌ای درست در خلاف جهت هویت ایرانی‌ کرد. از اینروست که ما امروز نسبت به کشورهای همسایه‌ و هم‌ریشه‌مان احساس غریبگی بیشتری در قیاس با سرزمینهایی داریم که هیچ ریشه و سابقۀ مشترکی با آنان نداشته‌ایم.

راه علاج این موضوع البته بازگشت به نام پارس نیست؛ نام ایران هنوز هم اگر در اذهان ما بر قلمرویی فرهنگی دلالت کند، امری اصیل است و به وحدت منجر خواهد شد ولیکن اگر بر مرزهایی سیاسی اکتفا کند، اعتباری خواهد بود. اگر نام «ایران» ما را یاد یک کوی بیاندازد که اهل آن یکدیگر را به نام و سرگذشت و قصه و حکایت و احوال می‌شناسند، آنگاه تعلق خاطر تاجیکها به شاهنامه، یا اهل ترکیه به مولانا، یا علاقۀ آذربایجانیان به تار، را درک خواهیم کرد و از آن خرسند خواهیم شد. در حالیکه تمنای مصادرۀ همۀ این موضوعات به نفع واحدی سیاسی، حقیقت ایران را محجوب خواهد کرد. این روزها که همه تلاش دارند امور اعتباری را نیز اصیل جلوه دهند، حیف است که امری اصیل را قربانی امور اعتباری کنیم. وقت آن رسیده که به اصالتها رجوع کنیم و این تنها با آگاهی‌بخشی میسر است.

یادداشتی که در ۳۰ مردادماه ۱۳۹۶، در ستون «نگاه آخر» روزنامه اعتماد منتشر شد.

پست های مرتبط

همه عالم تن است و ایران دل
پسندی که شهری بسـوزد به نار
من انتخاب می‌کنم پس هستم!
صلح رومی یا صلح ایرانی
آبروی ایرانیان؛ آنهایی که می‌ریزند و آنهایی که جمع می‌کنند!
بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم
توقف بیجا رونق کسب است
چرا ایران را دوست دارم؟
چرخ را هر لحظه باید اختراع کرد
واحد پول ملی و صفرهای مزاحم
شناخت در تاریکی یا شناخت در روشنایی
دعوت به شکیبایی
جای ما در جهان اولین جنگ جهانی
راستگویی هم کافی نیست
قائمیت به ذات
دربارۀ امید
«کاری» باید کرد
حلوا برای زنده‌ها
مدیریت نسیان
واقعیتی که همۀ رسانه‌ها پنهان می‌کنند