خیلی خوشحالم که این حرکت را شروع کردید. چون فکر میکنم در سینمای ما جای مباحث نظری خالی است. متاسفانه حوزه آکادمیک ما یا در این زمینه فعال نیست و یا فعالیت ایشان معطوف به واقعیتهای سینمای ایران نیست. از طرف دیگر در صحنه رسانهها، به قدری مسائل روز اهمیت دارد که فضایی برای اینکه به طور جدی و عمیق به مباحث نظری سینما پرداخته شود، باقی نمیماند.
در عین حال طی سالهای اخیر مکرر این موضوع را مطرح کردهام که متأسفانه سینمای امروز ما بدجوری در سینمای دهه شصت متوقف و حبس شده است. به دلیل این حبس، ارزشهای سینمای دهه شصت در حال کمرنگ شدن است و عیبهایی که سینمای دهه شصت داشت و با شرایط دهه نود تناسب ندارد، گریبان سینمای ما را گرفته است. این حبس باید روزی شکسته شود. شاید اینجا فرصت مغتنمی پدید آورد تا تأملی جدی صورت گیرد و در نتیجه ما شاهد شکسته شدن این حبس باشیم.
این نکته را به عنوان فتح باب میگویم، در واقع ترجیح میدادم آن طرف نشسته باشم تا به عنوان سوالکننده در این جلسه حضور داشته باشم. چون همه دوستان را میشناسم و میدانم که در این زمینه از من صاحبنظرتر هستند. میدانم نیت شما لطف بوده است اما در واقع دارید مرا تنبیه میکنید که باید در این جمع حرف بزنم.
من گاهی با بعضی از دوستان سینمایی در خلوت درد دلم را گفتهام؛ این نکته که مسئولیت سینما نسبت به فرهنگ جامعه ایرانی چیست؟ فکر میکنم اینجا را هم میتوان به عنوان یک مجال خلوت نگاه کرد. آیا اگر سینمای ما به دردها و مسائل اجتماعی بپردازد، نسبت به مسائل سیاسی حساسیت منصفانه داشته باشد، لجاجت نکند، بدجنسی نکند، و دردمندانه به مسائل بپردازد آیا مسئولیت خود را به انجام رسانده است؟ به نظر من اینطور نیست. این کار مسئولیت رسانهها و ژورنالیسم است. سینما جایگاهی والاتر و جدیتر دارد. سینما میتواند نقش موثرتر و ماندگارتری داشته باشد. روزنامه دیروز و مجله پارسال مطلب خواندنی چندانی ندارند، دیگر فقط میشود در آن سبزی پیچید و شیشه پاک کرد. اما سینمای بیست سال پیش را باید بتوان همچنان دید. یعنی باید بتواند از گذر مسائل یومیه عبور کند و به مسائل عمیقتری که در طول این بیست سال، پنجاه سال، صد سال دچار دگرگونی روزمره نمیشوند، بپردازد. این بدین معناست که باید به عمق فرهنگ جامعه بپردازد. پس سینما نسبت به این تعمق، مسئولیت دارد. ولی عملا میبینیم که متأسفانه این جنبه از سینمای ما کمرنگ و ضعیف است.
به نظر من سینمای ما باید به فردوسی تأسی کند. شاید به نظر شما سینماگران باید افراد بسیار بزرگی شوند تا نقش فردوسی را در جامعه ایفا کنند. اما باید بشوند. نه فقط فردوسی، بلکه باید به سراغ نظامی و خیلی از بزرگان دیگری که داشتهایم برویم. در حقیقت در دوران فقدان سینما این بزرگان نقش سینما را ایفا می کردند. چرا قصه لیلی و مجنون مدام نوشته و نو میشود؟ این قصه که قبلا یکبار گفته شده است! چرا نظامی دوباره میگوید؟! زیرا جامعه نیاز دارد که این قصه در شرایط جدید، در اندازهها و در محیط خود دوباره نو شود. مثل درختی که باید برگهایش در پاییز بریزد و در بهار دوباره جوانه بزند. نظامی این نقش را نسبت به فرهنگ ایفا میکرد. اگر فرهنگ ما تداوم یافته و غنی شده، به دلیل نقشی است که فرزانگان ما ایفا کرده اند. جایگاه سینماگران ما فرزانگی است. باید نقش فرزانگی ایفاکنند. نباید خودشان را دستکم بگیرند. سینما همان جایگاهی را دارد که منظومهها در ادبیات ما توانستهاند داشته باشند. سینماگران ما باید همانند کسانی باشند که منظومهها را سرودند تا نقل محافل این سرزمین باشد و تا اعماق خلوت مردم میرفته و با آن ارتباط برقرار میکردند. آنها باید این فرهنگ غنی را در قالب قصه و روایت به دست مردم میرساندند و مردم از این طریق تربیت و از فرهنگ خود بهرهمند میشدند.
مخصوصاً روی فردوسی تأکید دارم چون از نظر من دوران او در مقایسه با شرایط امروز شباهتهای زیادی دارد. ایران بعد از خسرو انوشیروان رفته رفته دچار بحران شد. در اواخر دوران ساسانی بحران به قدری عمیق شد که در مقابل حمله مسلمین، مقاومت چندانی صورت نگرفت. به خاطر اینکه با یک جامعهی بحرانزده پژمرده روبرو بودند. پژمردگی همچنان ادامه یافت تا جایی که جامعه ایرانی دچاراین نسیان شد که کیست و سرزمینش کجاست. از قرن دوم به بعد نهضتی توسط فرزانگان به راه افتاد تا به یاد مردم بیاورد که چه کسی هستند و سرزمینشان کجاست. مثلاً زبان فارسی به عنوان زبان واسطه در سرزمینی که از تنوع گویش بسیار برخوردار است، مطرح شد و اشاعه پیدا کرد. جالب اینکه زبان فارسی توسط ترکانی که به این سرزمین وارد شده بودند، اشاعه پیدا کرد؛ ترکان غزنوی، ترکان سلجوقی و خوارزمشاهی. آنان با اینکه از نژاد ترک هستند توسط فرزانگان به مسیری میروند که نتیجهاش اشاعه زبان فارسی است؛ تا جاییکه اولین باری که قرآن به یک زبان غیرعربی ترجمه میشود در ایران و به زبان فارسی است. این نهضت ادامه مییابد تا جایی که از دل آن شاهنامه بیرون میآید. نقش شاهنامه چیست؟ خود فردوسی میگوید: «بسی رنج بردم در این سال سی، عجم زنده کردم بدین پارسی».
در مدرسه خیلی از مواقع این شعر را میخواندند و اینگونه تفسیر میکردند که فردوسی در اشاعه زبان فارسی نقش ایفا کرده است. به نظر من معنای این بیت فقط این نیست که او زبان فارسی را احیا کرده است بلکه فرهنگ ایرانی توسط فردوسی از پس پرده بیرون آمده و به مثابه آیینهای پیش روی ما نهاده شده است تا تصویر واقعی خود را که فراموش کردهایم در آن ببینیم. اخیراً در پژوهشگاه میراث فرهنگی بحث از انتشار کتابی بود که در بخشی از آن با استناد به نوشتههای مرحوم انجوی شیرازی که درباره فولکور ایران کارهای وسیعی انجام داده است، موردی را از روایتهای عامیانه نقل کرده بود که میگوید: فردوسی حضرت علی را به خواب دید، حضرت علی به او گفت که «بلند شو، تو وظیفه داری که فرهنگ ایرانی را احیاء کنی». توجه کنید که این حرف مردم کوچه و بازار است. دانشمندان و حکما و فلاسفه ما این را نگفتهاند. مردم کوچه و بازار دارند میگویند که حضرت علی به فردوسی گفت بلند شو، تو این ماموریت را داری. این یعنی چی؟ من از این میفهمم که «عجم زنده کردم» اصل مطلب بود. اما بواسطه مطلبی که به زبان پارسی نوشته شده است.
ما حداقل در دوران معاصر خوب میدانیم که به شدت دچار نسیان فرهنگی شدهایم. یادمان رفته که چه کسی هستیم و سرزمینمان کجاست. صدها مثال میتوانم بزنم که چطور این را از یاد بردهایم. در چنین روزگاری آیا نباید دوباره به یاد جامعه بیاوریم که کیست؟ متأسفانه در عمل خلاف این پیش رفتهایم. هر جامعهای فرهنگ و در عین حال، بیماریهای فرهنگی دارد. طبیعتاً همانطور که تنها موجودی که معده دارد دچار زخم معده میشود، تنها فرهنگ ایرانی دچار بیماریهای فرهنگ ایرانی میشود. ولی متاسفانه ما کلی نظریه پرداز در دوران معاصر داریم که دارند مشخصههای بیماری فرهنگی جامعه ایران را به عنوان فرهنگ آن معرفی میکنند؛ از کتاب «حاجی بابای اصفهانی» بگیرید تا «ما چگونه ما شدیم» و امثال آن. همواره ایرانیها را دروغگو و حقه باز خودسر و تکرو برمیشمارند و خلاصه هزار و یک عیبی که میشود به یک جامعه نسبت داد را فهرست میکنند. کلی هم در این باره قلم فرسایی میکنند.
یعنی ما هم دچار نسیان، هم دچار یک سوءتفاهم و هم دچار یک کدورت هستیم. طوریکه نسبت به فرهنگ ایرانی ایجاد تنفر میشود. به این سوال پاسخ نمیدهند که اگر فرهنگ ایرانی این است، این معماری و هنر و ادبیات که داریم محصول کیست؟ اینها آدمهای مستثنی از فرهنگ جامعه ما هستند؟ چرا در مورد فرهنگ انگلستان، از معماری و موسیقی و ادبیات و نقاشی آن مثال میآوریم اما در مورد ایران فقط از کارهای ناهنجار چاقوکش سر خیابان، یا کسی که از صف جلو میزند، یا آن نانوایی که کمفروشی می کند را مثال میزنیم!
جامعهای که مبتلا به چنین وضعیتی شده است در مراحلی پیشرفتهتر از نسیان قرار دارد؛ طوری که دیگر به جا نمیآورد. وقتی که جامعهای دیگر به جا نمیآورد، دچار استیصال میشود؛ استیصال در لغت یعنی از اصل جدا شدن، پریشان شدن، دچار ترس و لرز شدن، سرگردان شدن. این بلاها بر سر او میآید. اگر قرار است حال این جامعه خوب شود باید به یاد او آورد. قبلاً هم چنین اتفاقی افتاده است؛ مثل یک قرن قبل از ورود اسلام. در آن دوره هم شاهدیم که فرزانگان جامعه به جا میآورند که درمان جامعه به رخ کشیدن دردهای جامعه نیست. چون اگر فقط دردها را به رخ او بکشید، آن را از بهبود یافتن ناامید کردهاید. درمان این است که چهره پنهان (کیستی) او را پیش رویش قرار دهید. این کاری است که افرادی مثل فردوسی، نظامی و سعدی میکنند.
جایی میخواندم که انگلیسیها در قرن نوزدهم، وقتی میخواستند دیپلماتهای خود را به ایران بفرستند، آنها را مجبور میکردند که گلستان سعدی را بخوانند. نه از این بابت که زبان فارسی آنها خوب شود، چون میدانستند که در قرن نوزدهم، مردم ایران به زبان فارسی «گلستان» صحبت نمیکنند. یعنی به هم که میرسند نمیگویند: «منت خداری را عزوجل … پس چرا باید گلستان میخواندند؟ متون دیگری بود که سادهتر و نزدیکتر به زبان محاوره مردم بودند. از نظر انگلیسیها موجزترین متنی که میگوید ایرانیها کیستند، گلستان سعدی است. برای این بود که مردم ایران را به جا آورند و بشناسند که با کدام مردم و سرزمین طرف هستند. کیمیاگری، رندی، قائمیت بالذات ایرانیان را در گلستان سعدی ببینند. ما معمولا گلستان سعدی را اینطور نمیخوانیم. بلکه تنها موسیقی کلام و چند مسئله اخلاقی از آن را به جا میآوریم. به مثابه آیینهای که تصویر حقیقی ما را منعکس کرده است به آن نگاه نمیکنیم.
باور من این است که سینمای ایران چنین مأموریتی دارد. این مسئولیت ملی سینمای ایران است. برای اینکه سینمای ما به این مهم نزدیک شود، ممکن است راهی طولانی در پیش داشته باشد؛ «ذات نایافته از هستی بخش، کی تواند که شود هستی بخش؟»
سینماگر ما اول باید فردوسی شود. یعنی باید خودآگاه شود. کمتر سینماگری را امروز داریم که به این خودآگاهی رسیده باشد. به هر حال جهت آمادگی برای این مأموریت باید ریاضتهایی نیز بکشد تا به فرهنگ ایرانی آشنا شود. سینماگر نباید مثل حاجی بابای اصفهانی به جامعه ایرانی نگاه کند. باید نسبت به ایران و ایرانی بصیرت و معرفت بیابد. چرا در فیلمها، توضیحی درباره مکان نمیدهیم؟ اهوازی بودن و تهرانی بودن و گیلانی بودن برای ما علیالسویه است! در فیلمنامهها از عباراتی مثل «روز ـ بیابان ـ خارجی» استفاده میکنیم. اگر ما فرهنگ ایرانی را به جا بیاوریم میفهمیم که این بیادبی است که به همه مردم گیلان و مازندران می گوییم «شمالی»، یا به همه مردم ساحل عمان و خلیج فارس میگوییم «جنوبی». مثل این است که آنها به ما بگویند: «اینها». منظور همه اینهایی است که دو پا و یک سر و دو دست دارند! «اینها» از زحمت ندادن برای شناخت نشأت میگیرد. ما در سینمای خود هنوز میگوییم «اینها» یا «آنجا»، چون به محض اینکه بخواهیم بگوییم «کجا» باید آن را بشناسیم. به محض اینکه بخواهیم بگوییم «کی» باید او را بشناسیم. باید فرق «نوشهری» با «لاهیجانی» را بدانیم. اینها با هم تفاوت دارند. رسیدن به این شناخت زحمت دارد. باید ایران، شهرها و مردم آن را شناخت. اگر سینماگر هستیم باید این زحمات را به جان بخریم. این را هم بگویم که با شناخت آنقدر حلاوت و شیرینی به دست میآورید، که خودتان میبینید این زحمت خیلی کمتر از آن شیرینی است. اگر به محضر فرهنگ و سرزمین خود مشرف شوید میبینید که چه لذتی دارد.
بنابراین، خصوصاً در زمان حاضر که در برهه خاصی به سر میبریم، توصیه من این است که دانایی فرهنگی خود را بالا ببریم. دلم میخواهد فرصتی باشد که درباره توافق هستهای در سینمای ایران صحبت کنیم. هرچند ظاهرا ربطی به سینمای ایران ندارد و راجع به مسائل هستهای بوده است، ولی به نظر من چیزی در این سرزمین وجود ندارد که تحت تاثیر آن نباشد. از جمله سینمای ایران. این اولین باری بود که ما توانستیم همطراز با جهان گفتگو کنیم. وقتی گفتگو کردیم دیدیم که توانایی گفتگو کردن را داریم. این کورترین گرهای بوده است که در طی این دویست سال با عقل (نه با دندان) و با استدلال و منطق باز کردهایم، نه با فریاد زدن. این نشان میدهد که دوران، دورانِ «اهلِ گفتگو» است. یکی از کارهای اصلی سینما هم گفتگو کردن است. کار سینما داد و فریاد کردن نیست.
به هر صورت، انشاالله که در کارتان موفق باشید. من هم در اختیار شما هستم.
منبع: افتتاح مدرسه ملی سینما. 1394/05/15