اهمیت فرهنگی جهان ایرانی در مناسبات دنیای امروز چیست؟
وقتی از جهان ایرانی سخن میگوییم، از موهومات سخن نمیگوییم بلکه از قلمرویی در واقعیت صحبت میکنیم که میتوانیم از آن با عنوان ایران فرهنگی، و جهان ایرانی نام ببریم. این قلمرو از جهاتی شبیه به اروپاست؛ چراکه در اروپا نیز حوزههای فرهنگی مختلف بر اساس فصول مشترکی گرد آمدهاند. اما از جهاتی نیز متفاوت است زیرا در جهان ایرانی، به جای فصل مشترک، پیوندهای عمیق و سرگذشت تاریخی مشترکی وجود دارد؛ بهگونهای که در جهانِ اروپایی آن حوزهها سالهای متمادی با یکدیگر در جنگ بودند ولی در جهان ایرانی به دلیل سابقه کهن همزیستی شاهد بروز جنگهای دائمی نبودیم. تنوع فرهنگی جهان ایرانی منشأ درونسرزمینی دارند؛ یعنی اگر کرد و آذری با هم متفاوتند بخاطرِ زیستِ طولانی در دو منطقۀ متفاوت چنین شدهاند، در حالی که هر دو ریشۀ مشترکِ مادی ـ آریایی داشتهاند. در صورتی که تنوعِ اروپا منشأ درونسرزمینی ندارد؛ یعنی فرهنگهای مختلف از بیرون واردِ اروپا شدهاند، و چون فرصتِ همزیستیِ طولانی هنوز کاملاً دست نداده است، تفاوتهایشان در سایۀ وحدتِ سرگذشت قرار نگرفته است. فرانکها و آلمانها با وجودِ ریشۀ مشترکِ ژرمنی هیچگاه با یکدیگر وحدت نیافتهاند.
فرهنگهای مختلف در ایران خاستگاه سرزمینی و جغرافیایی متفاوتی دارند که سبب شده هنرها و نقشهای متفاوتی را پدید آورند. همین تفاوتها وقتی در سایۀ پیوندهای عمیقِ جهان ایرانی قرار میگیرد، شاهد وحدت فرهنگی هستیم. البته باید به این نکته توجه کنید که در بیشتر مواقع، وقتی درباره فرهنگ بحث میشود، مظاهر فرهنگ را با فرهنگ اشتباه میگیرند؛ یعنی زبان، معماری، شعر، ادبیات، موسیقی، غذا، لباس و… را به مثابهِ فرهنگ میدانیم، درحالی که همه اینها جزء مظاهر فرهنگ است. فرهنگ، امری مجرد و بسیط است. اگر به این معنی توجه کنیم، در جهان ایرانی هم تنوع فرهنگی، و به تبع تنوعِ مظاهرِ فرهنگی بالاست، و هم وحدت فرهنگی قابل توجهی بر همان مظاهر و تنوعِ فرهنگی حاکم است.
به دلیل اتفاقات سیاسی یکی دو قرن اخیر، و جداسازی ممالک خراسان و قفقاز و غیره توسطِ روسیه و انگلیس، ارتباطات فرهنگی میان ارکانِ مختلفِ این تنوعِ فرهنگی کمرنگ یا قطع شد؛ طوری که اکنون حتی باور وجود فرهنگ مشترک میان ما باعث شگفتی میشود؛ برای مثال بعد از فروپاشی شوروی بسیاری تحصیلکردههای ایرانی از اینکه تاجیکها به فارسی سخن میگویند، تعجب میکردند.
من در سالهای گذشته شاهد بودم که بسیاری از رایزنهای فرهنگی ایران در حوزه آسیای مرکزی و قفقاز از اینکه آثارِ فرهنگیِ زیادی از ایران (مثل نسخههای خطی، فرش، مینیاتور و غیره) در موزههای آن کشورها وجود دارد اظهار شگفتی میکردند، و در پی راههایی برای بازگرداندنشان به ایران بودند؛ در حالی که امضای استادی در تفلیس، بخارا، قندهار، سمرقند، باکو یا ایروان نشان میداد همه این شهرها و کشورها جزو جهان ایرانی هستند، و لزومی به بازگرداندنِ آثار به ایران وجود ندارد.
از سوی دیگر سیاسیون و حاکمان آن سرزمینها نیز به این سوء تفاهم دامن میزنند. زیرا مدام بر طبلِ تفاوتهایشان با جهان ایرانی میکوبند تا استقلالِ سیاسی و اقتصادیشان را حفظ کنند. اما اهل فرهنگ و فرهیختگان یکدیگر را به جا میآورند و میدانند اهل یک فرهنگ هستند. جشنِ نوروز یکی از هزاران نشانه روشن دال بر این وحدت فرهنگی است؛ شاهنامه خوانی، جهان بینی و رویکرد مشترکشان به دین، زبان واسط فارسی در عین تنوع گویش و زبان، و غیره. وجود بزرگان و رجال فرهنگی مشترک در سراسرِ این قلمرو نیز به نوعی دلالت بر وحدت فرهنگی دارد؛ چه وقتی مولانا در بلخ به دنیا میآید و در قونیه از دنیا میرود، یا بوعلی سینا در فاریاب متولد میشود و در همدان سرای فانی را ترک میکند هیچ وقت صحبت از این نمیکنند که در غربتند، و از سرزمینشان دور شدهاند.
سفیر گرجستان در ایران میگفت مسلما در شهر تفلیس درصد تعداد کسانی که نام شاهنامهای دارند از تهران بیشتر است. شاهنامه چنین نفوذی انجا دارد که شاید به لحاظِ مظهریت کمترین شباهتها را با ایرانِ فعلی داشته باشد. در دوران رژیم بعث، اگر کسی در کردستان عراق شاهنامه نگه میداشت مجازاتش اعدام بود. این موضوع شاید برای ما تعجبآور باشد که کردهای عراق تا این حد برای شاهنامه غیرت به خرج دهند، در حالی که شاهنامه روایت مشترک فرهنگی کل قلمرو فرهنگ ایران است.
وحدت فرهنگی در قلمروی اروپا، حتی با وجود تلاشهای زیاد پس از رنسانس و بویژه از قرن نوزدهم تا امروز ایجاد نشده است. آنها با اینکه پدر خودشان را روم، و پدربزرگشان را یونان معرفی میکنند اما خودشان هم میدانند که حتی در ایتالیا کسی روم را پدر خودش نمیداند، و ونیزی بودن و ناپلی بودن از ایتالیایی یا رومی بودن مهمتر است؛ یعنی ناپل و ونیز موجودیتِ فرهنگی دارند اما ایتالیایی و اروپایی بودن امری ارادی و تصنعی است که اگر غفلت ورزیده شود منهزم خواهد شد.
بنابراین ظرفیت وحدت در عینِ تنوعِ فرهنگیِ ایران فرصتی است که غفلت از آن یعنی چشمپوشی از گنجی گران. به نظر من در بسیاری از موضوعات و دورههای تاریخی، بخصوص راجع به مسائلِ ایران فعلی، اولویت قائل شدن برای جهان ایرانی از هر چیزی واجبتر است.
در حال حاضر ما در بیشتر مناسباتِ سیاست خارجیمان برای کشورهای اسلامی اولویت قائلیم – که آن هم در جای خودش اولویت دارد- ولی به عقیده من اولویت باید با جهان ایرانی باشد؛ چراکه کشورهای مشمولِ جهان ایرانی، علاوه بر مسلمان بودنِ اکثرشان به واسطه فرهنگ ایرانی با ما مشترک هستند. درصورتی که با کشورهای اسلامی فقط به دلیل اشتراکات دینی مربوط هستیم. اما نظام سیاستگذاری و برنامهریزی کشور در مراودات با جهانِ ایرانی هنوز الگویی سنجیده ندارد، و ما خودمان و آنها را با تمام مشخصات و مختصاتشان هنوز به جا نیاوردهایم. ایرانِ فعلی برای جهانِ ایرانی حکمِ مادر برای فرزندان را دارد. وقتی مادر نسبت به فرزندانش بیتفاوت است هم وضعیتِ آنها مغشوش میشود، و هم فضای خانه مدام ملتهب خواهد بود. اگر رفتار سنجیده مبتنی بر شناخت عمیق داشتیم به یقین در ماجرای رژیم حقوقی خزر دچار مشکل نمیشدیم. به این اعتبار تمرکز بر این موضوع در همه عرصههای سیاسی، اقتصادی، و اجتماعی میتواند نتیجههای مطلوبی داشته باشد.
هنرمند ما هم در یک جریانِ عمومی افق خودش را اروپا و غرب میداند. ضرورت پرداخت به تقویت ارتباط فرهنگی ایران و کشورهای ایران فرهنگی را چگونه میتوان برای هنرمندان و دیگران توجیه کرد؟
جهان ایرانی امر اعتباری نیست. اصیل است، و اصالت تاریخی دارد. بر این اساس توجه کردن به آن امری بدیهی است. اما چون در جهان امروزی غلبه با اعتباریات است، امر بدیهی را خیلی راحت منکر میشویم، و به تبعِ آن زیانهای بسیاری متحمل میشویم. در عین حال، از نظر اقتصادی، ما و کشورهای منطقه میتوانیم بازار بسیار پر رونقی درونِ خود داشته باشیم. به لحاظ امنیتی تعمیقِ روابطِ فرهنگی با جهان ایرانی به طور طبیعی عمق استراتژیک ما را تا مرزهای روسیه گسترش میدهد؛ نه اینکه عمق استراتژیک روسیه مرزهای ایران باشد. از هر منظری نگاه کنید کاملا روشن است که ما از چه ظرفیتهایی پیرامون خودمان غافلیم.
نکته مهم دیگر این است که اصولا جهان ایرانی از فرهنگی جهانی برخوردار است. همیشه برایش شناسایی و حضور و تعامل با مهمترین نقاط جهان مهم بوده، و تلاش کرده حضوری باکیفیت و با اسم و رسم معتبر در این نقاط داشته باشد. این اقتضای فرهنگ ایرانی است. وجود قیصریه در بازارهای تاریخی ایران، به عنوان محلی برای عرضه محصولات خارجی، نشان دهنده آن است که از قرنها پیش میدانستیم دیبای روم و کاسه چینی و حدید هند و آبگینه حلب اعلاء هستند. ارتباطاتِ تاریخیِ ما جهانی بوده، و طبیعی است که همیشه بخواهیم در عرصه جهانی عرض اندام کنیم. این فقط نیاز ما نیست بلکه نیاز کلِ جهان ایرانی است. اگر کشورهای حوزه جهان ایرانی بخواهند در مقیاس جهانی حضور داشته باشند از طریق قلب این جهان یعنی ایران باید اقدام کنند. ما نقش جهانی خودمان را باید بشناسیم و پررنگتر ایفا کنیم. این فرهنگ اندامی دارد که قلمرو جغرافیاییاش را مشخص میکند. اگر این اندام در پیوند با یکدیگر قرار بگیرد، طبعا ایفای نقش جهانی خودمان پررنگتر خواهد شد.
در آن صورت، ما در مناسبات منطقهای و جهانی حرفی برای گفتن داریم ولی با عدم شناخت ظرفیتهای موجود، ممکن است حتی در مسائل داخلی خود هم مستأصل شویم.
وضعیت موجود هم حاصل انفعالی است که در تعاملات جهانی پیدا کردهایم. ما دچار انفعال و افسردگی فرهنگی شدهایم؛ مثل آدمهای افسردهای که دائم دنبال جاهای تاریک و منزوی میگردند تا پنهان شوند، و در مجامع شرکت نکنند. درصورتی که زمانی این ما بودیم که مجللترین ضیافتها را برگزار میکردیم. برای اینکه تعامل جهانی خودمان را داشته باشیم طبیعی است که باید تمام ابزار و لوازم آن را در اختیار داشته باشیم. جهان ایرانی باید جملگی فعال شود.
این انفعال حتی باعث شده باورمان نشود که جهانی هستیم. در بین فرهنگهای اصلی جهان، تنها فرهنگ ایرانی است که به صورتِ تاریخی جهانی بوده است؛ چراکه دامنه تعامل ما همواره چهار گوشۀ ربعِ مسکون بوده است. اروپاییها تا آستانۀ قرنِ شانزدهم جز در حاشیۀ دریای مدیترانه، تعامل جهانی نداشتهاند. هندیها فقط با محدوده اقیانوس هند مربوط بودهاند، و چینیها تا هنگامِ ورودِ پرتغالیها به غرب خودشان میگفتند خراسان! درصورتی که ایرانیها طیِ چند هزاره از اسپانیا تا ژاپن و از استپهای اوراسیا تا دماغۀ آفریقا حضور فعالِ فرهنگی داشتهاند. جهانِ ایرانی به چینیها و ژاپنیها آموزههای بودا را انتقال داد، پرستشِ مهر را تا فرانسه و اسپانیا برد، و ختن و دکن و بوتان را مسلمان کرد. کدام فرهنگی چنین بوده است؟
ایرانی بودن یعنی جهانی بودن؛ در صورتی که ما اکنون در خودمان فرورفتهایم، و فکر میکنیم پشت کردن به طبیعتِ ماست. ظرفیت ایران اقتضاء میکند چنان نقشی را ایفا کند. ایران همیشه پل چهار سوی جهان بوده، هست، و خواهد بود. ممکن است فکر کنید آن زمان اینترنت و ماهواره نبوده! اما جایگاهِ جغرافیایی و فرهنگی فراتر از اینهاست؛ امروز اگر فرودگاه امام خمینی(ره) درست تجهیز شود برای تمام مسافرینِ هواییِ مابینِ آسیا و اروپا به صرفهتر است که به جای دوبی و استامبول و دوحه، از این فرودگاه به عنوان واسطۀ جهانی استفاده کنند؛ چون زمان سفر دو ساعت کوتاهتر میشود، و چون ارتفاعِ فرودگاه 1200 متر از سطح دریا بالاتر است. میبینید که هنوز هم در خط فیبر نوری که پایه ارتباطات جهانی است نقش کلیدی داریم. چه با خطوطِ راهآهنِ سراسری، و چه در ترجمانِ افکار و اندیشههای شرق و غرب میتوانیم نقشِ واسطۀ جهانی داشته باشیم؛ به شرطِ آنکه خودمان، خودمان را به جا آوریم.
برای تقویت ارتباط فرهنگی چه مسیری را باید تعیین و چه ضرورتهایی را تامین کنیم؟ آیا تنها تکیه بر اشتراکات کارساز است؟
هنگامی که آقای مسجدجامعی وزیرِ فرهنگ و ارشادِ اسلامی بودند در سالِ ۱۳۸۱ همراه ایشان سفری به جمهوری آذربایجان کردیم و ملاقاتی با آقای حیدر علیاف رئیس جمهور وقت داشتیم. آقای مسجدجامعی با احتیاط سعی میکرد بحث اشتراکات فرهنگی ایران و آذربایجان را طرح کند تا برای بهره برداری از این ظرفیت به راهی برای همکاری مشترکی برسد. صحبت به درازا کشید و گویا حوصله آقای علیاف سر رفت. صحبت آقای مسجدجامعی را قطع کرد، و گفت اشتراک فرهنگی چیست؟ این حرفها کدام است؟ آقای مسجدجامعی حس کرد شاید زیاده روی کرده، و آنها دوست دارند استقلال خودشان را داشته باشند. بنابراین سکوت کرد. آقای علیاف گفت: «ما اشتراک فرهنگی نداریم! ما از نظر فرهنگی یکی هستیم.» بعد ماجرایی را تعریف کرد. دربارۀ آقای بلبلاف، وزیر فرهنگ آذربایجان که در آن جلسه حضور داشت. گفت پدر ایشان خوانندهای بود که در جمهوری آذربایجان به بلبل معروف بود. وقتی آذربایجان از ایران جدا شد شاعری شعری با نام هجران گفت و آقای بلبل این شعر را خواند. با این که دهها سال از آن زمان میگذرد هنوز هم آذریها با شنیدن این ترانه، به خاطر جدایی از سرزمین مادری اشک میریزند. نکته اینجاست که ما از یک خاندان هستیم.
حالا که از یک خاندان هستیم با یک فرهنگ، مناسبات ما در چه سطحی منطقی است؟
ما خاندانی هستیم که به لحاظ سیاسی میانمان مرزبندی شده است ولی به لحاظ فرهنگی مرزی میان ما نیست. چرا روی همین موضوع انگشت نمیگذاریم، و همین ویژگی را محور تعاملات قرار نمیدهیم؟ در تاجیکستان به حافظ میگویند «حضرت حافظ». در ایران ندرتاً از این اصطلاح استفاده میشود. وقتی آنها با چنین ادبی رفتار میکنند، میتوانیم از همین طریق وارد شویم. فکر نکنیم اگر از راه اقتصاد وارد شویم موفقتریم؛ چون در اقتصاد طرفین نسبت به منافع خود طمع دارند. از راه سیاست نیز به دنبال برتری سیاسی هستیم، اما حوزه فرهنگ درباره امری مشترک، و یک نام خانوادگی است که همگی به یک میزان از آن سهم داریم. تک تک جمهوریهای استقلال یافته میخواهند به این نام خانوادگی شناخته شوند. دعویشان درباره بزرگان و مفاخر هم از همین نیاز ناشی میشود؛ چون اینها عناصر ارزشمندی هستند. ما باید خوشحال باشیم که ترکیه تلاش میکند خودش را با مولانا معرفی کند؛ چراکه به اندازه همه جهان ایرانی از مولانا سهم دارد، و تلاش میکند وجهِ ایرانیِ خود را بروز دهد.
از منظر تاریخی و میراث فرهنگی ما اصلا با هم دعوا و کدورتی نداریم بلکه برعکس از حشر و نشر باهم حظ میبریم. قرابت ما اینگونه آشکار میشود. هنوز هم اگر در سمرقند نام شیراز را ببرید در چشمشان اشک جمع میشود؛ همچنان که یاد سمرقند، شیرازی ها را به حالی دیگر درمیآورد. چرا این موضوع پایه ارتباط نباشد؟
به نظر میرسد که رفتار آنها به دلیل نداشتن منابع کافی، منطقی است اما در ایران هم باوجود منابع بسیار حتی در سطح نخبگان چنین شناختی وجود ندارد. حتی وجود اشتراکات نخبگان ما را به حیرت وا می دارد، چه رسد که بدانند ما به لحاظ فرهنگی یکی هستیم.
به همین دلیل هم میان تحصیلکرده و فرهیخته تفاوت هست. تحصیلکردگی همیشه معنای فرهیختگی نمیدهد؛ فرهیختگی یعنی همین. فرهیخته مطلب را میفهمد. تحصیلکردگان اغلب دچار سوء تفاهمند، و کاش تحصیلکردهها را دعوت به فرهیختگی کنیم. شاید ابتدا کمی تعجب کنند، و اختلافاتی پیش بیاید ولی در نهایت میفهمند ما یک نام خانوادگی داریم. این گرفتاری از زمانی شروع شد که نام خانوادگیِ ما را به جای نام رسمی کشور ما نهادند. مثل اینکه یک کشور اروپایی، نام اروپا را برای خود برگزیند. جایی سرزمین پارس بود، و به همین ترتیب سرزمین خراسان و اران و گرجستان و ارمنستان و تاجیکستان. کلِ آن مجموعه را صدا میکردند ممالکِ محروسۀ پارس؛ یعنی سرزمینهایی که پارس از آنها نگاهبانی میکند. فرهیختگان این مسائل را میدانند و غصه میخورند از اینکه چرا تحصیلکردگان نمیدانند.
اساس را باید بر تماسِ فرهیختگان بگذاریم، چون در آن کشورها هم فرهیختگان حضور دارند و ارتباط میان اینها نتایج درخشانی در بر دارد. زمانی در سازمان میراث فرهنگی همایشی برای تکمیل پرونده نوروز گذاشتیم، و از کشورهای مختلف برای حضور در آن دعوت کردیم. آنها هنگام معرفی میگفتند: من ایرانی هستم، اهل تاجیکستان. ایرانی هستم، اهل آذربایجان و… اینها فرهیختگان هستند اما امکان ندارد بتوانید نام ایران را مقابل سیاستمدارانشان ببرید. فرهیختگی یعنی خودآگاه بودن نسبت به فرهنگ.
آیا برای پیداکردن شناخت دقیق، شناسایی میزان نقش این کشورها در تکامل و تداوم فرهنگ ایرانی مسیر درستی است، یا همین شناسایی باعث اختلاف میشود؟
فرهنگ، همواره نقش ایجاد میکند؛ برای مثال، در داخل ایران هرجا رونق کسب و کار هست، بدانید یک آذری آنجا است. پس هر کجا میخواهید کسب و کار رونق بگیرد یک آذری را نجا بفرستید. اگر با این نگاه به جهان ایرانی بنگریم، میبینیم در دوران قدیم هر گوشهاش نقشی ایفا میکرده است که در دوران جدید، این نقشها باید دوباره تعریف شود تا هر کس نسبت به یک کیان بزرگ مسئولیتی پیدا کند. در این شرایط ایران فعلی مسئولیت سنگینی نسبت به کشورهای دیگر پیدا میکند، و نمیتواند بیتفاوت از زیرِ بارِ آن شانه خالی کند.
اکنون ما با مهاجران افغانستانی، مثل تبعههای دیگر کشورها، مبتنی بر قوانین جهانی مهاجرت برخورد میکنیم اما واقعیت آن است که نسبت ما با افغانستانیها مثل نسبت ما با فرانسویها نیست؛ افغانها و هزارهها و ازبکها همه برادران ما هستند که اکنون دچار مشکل شدهاند، و از ما توقع حمایتِ برادرانه دارند. رفتاری که ما با ایشان داریم اصلاً تناسبی با روابطِ خانوادگیمان ندارد. درست است که بنا بر قوانین بین المللی مهاجرت کردهاند ولی حسابشان جداست. اینها اعضای جهان ایرانی هستند.
بله؛ رفتار ما با افغانها مانند رفتار پدری است که فرزندش را از خانه بیرون و از ارث محروم کرده است…
نه تنها آن بلکه وقتی هم پناه آورده در خانه را به رویش باز نمیکنیم.
حتی دادههای سیاسیون ما خلاف آمد اتحاد و اشتراک است؛ یعنی نوعی از جریانات ایران ستیز موفق شدهاند در طول زمان آنچنان اطلاعات غلط به ما بدهند که حتی در مورد هم فرهنگهای خودمان دچار سوءبرداشت شویم؛ جریانی مثل حذف زبان فارسی از شبه قاره هند، یا جدا قرار دادن شهرهای کلیدی فرهنگ ایرانی از مرزهای ایران و کشورهای فارسی زبان. این دسیسه استعماری است یا آفتی حاصل از غفلت داخلی؟
شما نسبت به محیط پیرامون دو نوع شناخت میتوانید داشته باشید؛ شناخت در روشنایی و شناخت در تاریکی. تصور کنید برای دفعه اول به خانه دوستی رفته و شب در منزل او خوابیدهاید. نیمه شب از تشنگی بیدار میشوید اما میفهمید برق رفته است. کورمال کورمال دنبال آشپزخانه و لیوان و آب میروید. چون نمیدانید روبرویتان دیوار است با سر به آن برخورد میکنید. میپیچید و پایتان محکم به صندلی برخورد میکند. همه چیز به همین ترتیب برای شما تهدید محسوب میشود. بالاخره آشپزخانه را پیدا میکنید و دستتان را روی اشیا میکشید. چاقو دستتان را میبرد، چیزی را میاندازید و میشکند. پایتان روی شکستههای ظرف میرود، بریده و خون آلود میشود. آب را پیدا میکنید و میخورید. شما نوعی شناخت از خانه پیدا کردهاید که اسمش را میگذاریم «شناخت در تاریکی». شما باور دارید که آنجا را میشناسید، و فردا شب اگر به همین بلا دچار شوید، راحتتر به آب دسترسی پیدا میکنید. حالا تصور کنید همان شب صاحب خانه تشنه از خواب برخیزد، و در همان تاریکی پی آب برود. هیچ کدام از این بلاها سر او نمیآید، زیرا او نسبت به خانهاش شناخت در روشنایی دارد. از نظر شما در آن خانه هیچ چیزی سر جایش نیست حتی دیوار؛ اما از نظر صاحب خانه همه چیز سر جایش است. تفاوت کیفی میان این دو نحو شناخت، عین تفاوتی است که شما در ارتباط با کشورهای جهان ایرانی با آن مواجه میشوید. بیشتر افرادی که در کشورهای جهان ایرانی زندگی میکنند دچار شناخت در تاریکی هستند ولی فکر میکنند دیگر کشورها را میشناسند.
سوال اینجاست که چه چیزی میتواند در این تاریکی نقش منبع نور را ایفا کند و همه جا را روشن سازد؟
فقط فرهنگ. وقتی بر فرهنگ متمرکز میشوید هر چیزی را باز کنید انگار نورافکنی بر آن روشن کردهاید. تازه همدیگر را به جا میآوریم و همه چیز سر جای خود میرود. با شناخت در روشنی درمییابیم که باید خدا را شکر کنیم که افغانها در شرق و ازبکها و ترکمنها و تاجیکها در شمال ما هستند؛ و در سوی دیگر آذریها و ارمنیها و گرجیها. خدا را شکر کنیم که اینها سر جای خودشان هستند. در مقابل کسانی که منافعشان در نبود شناخت ما است مانع ایجاد این شناخت میشوند. کسانی که نقطه آغاز ردپایشان در دوره استعمار با ایرانستیزی و فارسیستیزی است، و تا امروز از پا ننشستهاند. آنها هر روز چوبی لای چرخ ارتباط میان کشورهای منطقه میگذارند، و باعث میشود پرده جدیدی میان ما حایل و مانع ایجاد شناخت در روشنایی برای ما شود. بدل آن توجه به فرهنگ است و با روشن شدن نور فرهنگ، به سرعت نسبتهای نزدیک با یکدیگر را به جا میآوریم، و درمییابیم برخلاف تصورمان همه چیز سر جای خود است. خیلی سریع میفهمیم همه از یک خاندان هستیم.
اگر ما به جای فرهنگ از ورودیهای اشتباه وارد شویم، مثل آن است که از پنجره آشپزخانه وارد یک خانه ناشناخته شویم. مجبوریم پایمان را در ظرفشویی بگذاریم. بعد در سطل زباله، و همینطور به خودمان صدمه میزنیم تا داخل شویم. در ورودی این خانه فرهنگ است. از ورودی که وارد شویم دسترسیهای طراحی شده و منطقی پیش روی ما قرار میگیرد و سردرگم و مضطرب نمیشویم.
در صورتی که بسیاری با فرهنگ به مثابه موضوعی فانتزی مثل سالاد سرسفره برخورد میکنند که بود و نبودش تنها رنگ سفره را کم و زیاد میکند. اغلب اقتصاد را غذای سفره و دارای اولویت میدانند. اما در واقع فرهنگ آن چراغی است که بالای سفره روشن است. اگر این چراغ نباشد برای خوردن بهترین غذاها هم دچار زحمت میشویم.
به نظر میرسد موانع جدی جهانی درون خود ما نیز نهادینه شده است. مثال روشن آن هم مواجهه ما با شاهنامه است؛ اثری که در دوره رضاخانی عشایر ایرانی از آن به عنوان درگاهی برای حفظ فرهنگ استفاده میکردند و رضا خان برای جمع کردن نسخ معتبر آن از میان عشایر دست به کشتار میزد. همین شاهنامه با همین کاربرد در دوره سلطه شوروی برای تاجیکها و در دوره حکومت حزب بعث در عراق، نقش حافظ فرهنگ را بازی کرد و حکومتها برای نگهداری آن حکم اعدام تعیین کردند! برخورد ما با فرصتی همچون شاهنامه با چنین اهمیت تاریخی، توام با غفلتی عمیق بوده؛ چنانچه سالهای سال کمتر آن را خواندهایم و نزدیک یک دهه است که دوباره خواندن داستانهای آن برای فرزندانمان فراگیرتر شده است. این همه سال از سینمای پس از انقلاب میگذرد و تنها یک فیلم ضعیف از آن اقتباس شده است. برای مثالهای سینمایی باید به فیلمهای تاریخ سینما مثل «علف» و… ارجاع بدهیم. چرا در دوره معاصر به این منبع فرهنگی باارزش، توجهی نشده است؟
به دلیل اینکه ما حتی در مورد داشتههای خودمان دچار «شناخت در تاریکی» هستیم. زمانی که استعمار بریتانیا در هند با سیطره فرهنگ ایرانی مشکل داشت و میخواست فرهنگ انگلیسی را جایگزین آن کند، در قدم اول لازم بود از محبوبیت فرهنگ ایرانی بکاهد. در هند زبان رسمی فارسی بود، و هندیان با مراجعه به مراکز آموزشی فارسی میآموختند. در این مراکز زبان از طریق گلستان سعدی آموزش داده میشد. انگلیسیها گلستان سعدی را جمع، و کتاب حاجی بابای اصفهانی را جایگزین آن کردند. حاجی بابای اصفهانی نیز نثر روان و شیرین فارسی دارد ولی شما را از ایرانیها متنفر میکند. این تدبیر انگلیسی باعث شد کتابی که 99درصد تحصیلکردگان ما نخواندهاند، توسط 99درصد هندیان خوانده شود، و آنها تحت تاثیر این کتاب فرهنگ ایرانی را با مظاهرِ کج و معوجش بشناسند. همان زمان هر دیپلمات انگلیسی که قرار بود به ایران بیاید مکلف بود گلستان سعدی را بخواند و بفهمد و از او امتحان رسمی میگرفتند. این کار را نه برای تقویت زبان، که برای شناخت عمیق از فرهنگ ایران و ایرانی کردند؛ چراکه کوتاهترین متنی است که معرفی میکند ایرانی کیست. امروز هم ما برای شناخت گلستان را نمیخوانیم بلکه فقط از شیرینی سخن سعدی لذت میبریم. همین هم خوب است اما ما خودمان را از طریق گلستان سعدی به جا نمیآوریم. حتی کسانی که این متن را آموزش میدهند هم آن را تحلیل نمیکنند تا نسبت به ایرانی بودن شناخت پیدا کنیم. متاسفانه امروز حتی خودمان هم برای شناخت ایرانیها به کتاب حاجی بابای اصفهانی رجوع میکنیم. اینطور است که خودمان هم فکر میکنیم ایرانی حقه باز، دروغگو، پشت هم انداز و غیره است. چند استثنا هم مثل حافظ، سعدی، مولانا، فردوسی، بیرونی، فارابی، و خیام وجود دارد! چرا کسی نمیپرسد این همه فرهیخته و دانشمند و حکیم، این همه آثارِ هنری و معماری در شهرهای کشور، و این آیین و باور و جهان بینی ناب از کجا آمدهاند؟ چطور ملتی که شبیه شخصیتهای داستان حاجی بابای اصفهانی معرفی میشود خاستگاه این تعداد بزرگان شعر و ادب و موسیقی و هنر و علم و اندیشه است؟ یعنی ما تا عمق وجودمان دچار «شناخت در تاریکی» هستیم. ما را نسبت به فرهنگ خود دچار بیاعتمادی کردهاند. در نتیجه اعتماد به نفسمان را از دست دادهایم؛ تا جاییکه حتی فکر میکنیم این فرهنگ ایرانیست که مانع سعادتمندی ما شده است. یکی دو قرن است که تلاش میکنیم از شر فرهنگ ایرانی خلاص شویم! تلاش میکنیم شبیه اروپا، ژاپن، کرۀ جنوبی، و اخیراً دبی شویم. غیر از سوء تفاهم عمیق چه چیزی ما را دچار این بیماری کرده است؟
توصیه میکنم نامه دهخدا در پاسخ به مدیرِ امریکایی رادیوی فارسیزبان صدای امریکا را بخوانید؛ مملو است از اعتماد به نفس و شناخت. امثالِ او میتوانند دلیل راه ما باشند. اینها در سراسر جهان ایرانی پراکنده اما اغلب در انزوا و سایه هستند؛ چون کالای آنها بنجل نیست که حراجش کنند بلکه گوهر گرانبهاست و آن را به مخاطبی میدهند که قابلیت و لیاقت داشته باشد.
در این میان هنر چقدر میتواند ایفای نقش کند. اصلا هنر در طول توسعه فرهنگ ایران چقدر نقش داشته؟ در نگاه اول تصور میشود هنر بر محمل مراودات اقتصادی توسعه یافته و نقش مستقلی برای توسعه فرهنگ نداشته است؟
در طول تاریخ وقتی تاجر ایرانی کالا به چین میبرد، در واقع فرهنگ خودش را به چین میبرد؛ و بهانهاش تجارت بود. قصۀ ملاقات آن سه تاجر ایرانی با سه راهب ژاپنی در قرن ششم میتواند شما را روشن کند. این دو گروه پس از یک سفر دریایی و هنگام خداحافظی به دیگری یادگاری میدهد. تاجرهای ایرانی هر یک قطعهشعری به راهبها هدیه میکنند. یکی از راهبها شعر را به عنوان یک هدیه مقدس در خانه نگهداری میکند. او میدانست مضمونِ شعر چیست ولی اطرافیانش نمیفهمیدند. این قطعه شعر که از سرودههای فردوسی است قرنها در خانواده راهب میماند. چون فکر میکردند چیز مقدسی است آن را به یکی از مهمترین معابد ژاپن اهدا میکنند، و بعد از مدتی بر سردر معبد نصب میشود، و تنها دویست هایکو درباره این بیت سروده شده است. اینها نتایجِ حقیقاتِ یک دانشجوی ایرانشناسیِ معاصر است که در آن معبد به شعرِ فردوسی برخورده بود، و از خود پرسیده بود اینجا چه میکند. آن تاجری که تحفهاش، به جای کالای تجاری بیتی از فردوسی است، آدمی فرهیخته محسوب میشود. تا دوره معاصر نیز چنین تجاری داشتهایم؛ مثلِ حاج حسین آقای ملک که امروز برای نگاهداری از گنجینهاش موزهای معظم برپاست. هرچند او یک ملاک و تاجر است اما بیشتر باید یک فرهیخته دانستش. 12 هزار جلد کتاب در کتابخانهاش داشته است اما فقط همین نیست. او از محتوای تک تکِ آنها خبر داشته؛ این را از حاشیهنویسیهایش میتوان فهمید. آدمی فهیم بوده که ادبیات و حکمت میدانسته است. بهانهاش تجارت بوده تا فرهنگ را گسترش دهد.
فرهنگ در چه چیزی بیش از همه ظهور پیدا میکند؟ جوهره فرهنگ در مظاهرِ هنری برترین ظهور را مییابد؛ فرهنگ در ادبیات، معماری، موسیقی و… خودش را آشکار میکند. در عصر حاضر هم اگر میخواهیم توجه به فرهنگ را در سرلوحۀ اموراتمان قرار دهیم، ابتدا باید حال هنرمندانمان خوب شود. آنها باید فرهیخته شوند، و سپس نقش فرهیختگان را ایفاء کنند. وقتی هنرمندان ما با فرهنگ خودشان آشنا نیستند، شناختشان عمقی ندارد، و از همه مهمتر جرئتِ اعتماد کردن بدان را ندارند نمیتوانند در عرصه فرهنگ حرفی برای گفتن داشته باشند. رمزِ ماندگاریِ حافظ که میتواند با مخاطبان خود در تمام اعصار سخن بگوید این است که با خلوص و ایمان خود را به اقیانوسِ فرهنگ ایرانی متصل کرد و حال ما در آثار او آینهای مییابیم که خودِ ایرانیمان را به ما نشان میدهد.
اما هنرمندانِ امروز نه تنها میل به آن اقیانوس ندارند بلکه وقتی حافظ میخوانند نه از سرِ آشنایی که مانندِ غریبهها محتوایش را نمیفهمند، چون با حافظ انس ندارند. هنرمندان ما شنیدهاند و خواندهاند که شاهنامه چیز خوبی است ولی آن را به این منظور نخواندهاند که در آینه شاهنامه خودشان را بشناسند.
هنرمندان ما تلاش میکنند، زحمت میکشند و مملو از خلاقیت هستند اما نقش ملی خودشان را به مثابه فرهیخته ایفاء نمیکنند. البته ایران به اتکای همین ظرفیتها جزء معدود کشورهایی است که در عرصه هنر مولد به شمار میرود ولی اگر روح ایرانی در آثارشان دمیده، و این آثار غبارروبی شود تا فرهیختگی فرصت عرض اندام پیدا کند آنگاه در مقیاسِ جهانی بدل به یک جریان خواهد شد؛ حرفی برای گفتن و گوشهای بیشمار برای شنیدن خواهد داشت. راه آن هم مطالبه و مطالعه و شناخت در روشنایی است. برای مثال به بیت «بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی» دقت کنید. به عقیده من اگر آن را معطوف به احیای زبانِ فارسی بدانیم کج فهمی اتفاق افتاده است. فردوسی فرهنگ فارسی را پاییده است؛ از آن پرستاری کرده است. برای همین میارزد سی سال عمر را صرف کرده، و یک تنه کاری کند که از کمان انداختنِ آرش هم مهمتر است؛ تیری که از چله کمان آرش رها شد بعد از هفت روز و هفت شب به تنه درخت گردویی اصابت کرد تا مرزهای ایران مشخص شود اما تیر فردوسی هنوز هم در حال رفتن است.
احساس می شود نوعی دورافتادگی میان فیلمسازان و هنرمندان دیگر عرصهها اتفاق افتاده که روز به روز بیشتر میشود و مانع از همنشینی و گسترش دید فیلمساز میشود؛ به نحوی که امروز بیشتر فیلمنامهها از اطلاعات ذهنی و محدود فیلمنامه نویس ریشه میگیرد.
سال ۱۳۷۵ که قرار بود موزه سینما در لاله زار افتتاح شود، مرحوم دکتر حسن حبیبی، معاون رییس جمهور وقت، برای بازدید آمدند. یک فهرست از میان گنجینه موزه را به ایشان نشان دادم که نام تعدادی کتاب در آن نوشته شده بود. پرسیدم به نظر شما این چیست؟ نامها را یک به یک خواند، و گفت احتمالا عالمی میخواسته در موضوعی پژوهش کند. گفتم درست است. آن عالم یک سینماگر بوده است به نام عبدالحسین سپنتا، و این فهرست منابعی را در بر میگرفته است که برای ساخت فیلمش لازم داشت. امروز چند فیلمساز داریم که چنین کنند؟
سپنتا هم در دوران حیات خود رنج بسیار برد و مورد بیتوجهی قرار گرفت که شاید چندان هم تصادفی نباشد. گاهی برخورد با افراد سختکوش و جدی به نحوی است که دیگران هم ترجیح میدهند در سطح باقی بمانند و فعالیت کنند تا عمیق و خانه نشین شوند؟
البته این گرفتاریای است که از چند قرن قبل دچارش هستیم و تبعاتش را در مراحل مختلف آشکار کرده است. میدانیم که در دوره صفوی تلاش کردند راههای ایران امن شود؛ بنابراین کاروانسراها ساخته شد تا در جهان ایرانی نقش میان داری را ایفا کنیم. درصورتی که گویا نمیخواستند باور کنند که از چندی قبل، ارتباط شرق و غرب از طریق دریا در حالِ رشد است، و ایران برای ایفای نقشِ میانداری باید تجدیدِ نظرهایی انجام دهد. این آغازِ عصرِ انزوا است که چون تدریجی است به خوابرفتگی در سرما شبیه است. ایرانیان در جنگهای ایران و روس با سیلی غرب غفلتاً از خواب بیدار شدند. پیش از آن آقا محمد خان قاجار هنوز هم در تلاش بود تا جهان ایرانی را به روش قدیمی یکپارچه سازد. وقتی سراسیمه از خواب پریدیم دچار نوعی خماری شدیم، و با همان حال خواستیم عقب ماندگیمان را جبران کنیم. آقای باستانی پاریزی میگفت حین جستجوهایم در کتابخانههای خصوصی به سیصد رساله خطی برخوردهام که همگی برای پاسخ به یک سوال نگاشته شده بود: «چرا نتیجه جنگ با روس چنین شد؟» شاهزاده، تاجر، روحانی، و دیوانسالار میپرسند چرا ما خوابمان برد؟ همه آنها فرض میگیرند که روزگاری ما کاروانسالار بودیم ولی در منزلی خوابمان برد. وقتی سراسیمه بیدار شدیم فهمیدیم که از قافله جا ماندهایم. بدین ترتیب پیشقراول قبل از همه دچار سراسیمگی شدند. رفته رفته اعتماد به نفس خود را از دست داده و شروع به رفتار واکنشی کردند. مثل آن که دزد کیفتان را بزند، و شما به دنبال او شروع به دویدن کنید؛ اگر کسی بپرسد کجا میروید؟ مقصد را نمیدانید؛ چون هر کجا دزد برود شما خواهید رفت، و این رفتار را باید واکنشی نام نهاد. حال به جای کنشگری مدام از خود میپرسیم چه شد که اروپا پیشرفت کرد، و ما از قافله جا ماندیم؟ برای رسیدن به او صنعتاش را الگو قرار دهیم یا قانوناش را؟ نتیجه این رفتار واکنشی میشود مشروطه، میشود توسعه فرمایشی رضاخانی، میشود اصلاحات اراضی، میشود حزب توده، و این روند تا امروز ادامه دارد. البته هدف رفتار واکنشی این است که به روزگار خوش بازگردیم اما توجه کنید در دنیا کشورهایی سامان گرفتهاند که توانستند خود را از رفتار واکنشی نجات داده، و کنشگر باشند.
برای کنشگر بودن باید به فرهنگ خود اعتماد کرد، نه فرهنگ خود را در مسلخ فرهنگ دیگری قربانی کرد. فراهنگ غربی مایه پیشرفت غربیها است اما نسخه مناسب برای بقیه مردم دنیا، برای چینی و هندی و ایرانی و آفریقایی نیست؛ چنانچه چینیها هرچند در مظاهر خود را شبیه به غربیها کردهاند اما تا منش چینی را مایه کار قرار ندادند کاری از پیش نبردند. باید بدانیم گوهری که سودایش را داریم در فرهنگ خودمان است. حافظ میفرماید: «بیدلی در همه احوال خدا با او بود/ او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد.» از این دست اشعار را باید صد بار بخوانیم تا بفهمیم عامل رستگاری ما در فرهنگ خودمان است. ژاپنیها، سوئیسیها، و چینیها چنین کردند تا به موفقیت رسیدند. نیامدند روی دست دیگران را نگاه کنند، یا گمشده خودشان را خارج از این عرصه تعریف کنند. رفتارِ تقلیدی مناسب ممالکی است که آن اقیانوس را ندارند که بدان اتکا کنند؛ مثل امارات، قطر، سنگاپور، مالزی، برزیل، و ونزوئلا. اینها هستند که با اراده کردن میتوانند شبیه به دیگری باشند. فرهنگ کهنسال صاحب خانه وجود فرد، جامعه، و نسلهای متعدد است و تغییر در آن از دایره اراده و خودآگاه همگیشان خارج است.
نتیجه رفتار واکنشی آن میشود که جامعه دچار کشمکشهای دو جریان تجددگرا و سنت گرا میشود. تجددگرا گمشده خود را در غرب می جوید، و فشاری سنگین برای دور ریختنِ خود بودنِ خود وارد میآورد. البته این فشار جز تحقیر نتیجه دیگری به بار نمیآورد اما در دل آن جریانی دیگر پدید میآید که پاسخ بدان تحقیر را با تحقیر غرب میدهد، و برای عرضه الگویی مناسب دست به دامان یک توهم از گذشته خود میشود. طیف وسیعی از جریان واکنشی به جریان واکنشی تجددگرا گمشدهاش را در صدر اسلام میجوید. اما رفتار او با صدرِ اسلام نیز واکنشی است. چنان رفتار میکند که تنها اوست که به درک صحیحی از بینش و منش صدر اسلام دست یافته، و در این فاصله همه در کفر به سر میبردند. آنها مفاهیم عمیق و مهم فرهنگ ایرانی را که سنت اسلامی نیز در همان سیاق شکل گرفته است تبدیل به مسائلی پیش پا افتاده و کلیشهای میکنند که بیمایگیش هر کسی را خسته و دلزده کند. هر دو رفتار واکنشی است، و آب به آسیاب دشمنان فرهنگ ایرانی ریختن. در اثر رفتار واکنشی است که در دوره رضاشاه از فرهنگ دین زدایی میشود. آنها میخواهند با آجرهای فرهنگ اصیل بنای دیگری ایجاد کنند اما از ملاتش استفاده نشود. پس باستان گرایی ابداع میشود. از آن پس تصوری از ایرانیانِ باستان برساخته میشود که گویی پس از ورودِ اسلام آنان به جای دیگری کوچیدهاند، کسانی دیگر جایشان را گرفتهاند، و حال قرار است آن مردان آرمانی دوباره بازگردند. در نقطه مقابل، جریان سنت گرای ما میخواهد از دین، فرهنگ زدایی کند. در نتیجه دعوای عید نوروز و عید غدیر پیش میآید. اما چطور میتوان دین را از فرهنگ جدا دید؟
اگر به فرهنگ خود اعتماد کنیم دیگر این دعاوی ضرورتی ندارد. حتی اگر تنبلترین انسانها باشیم هم جریان فرهنگ ما را با خود میبرد. مثل این است که روی رود کارون در قایق نشسته باشیم؛ حتی اگر پارو هم نزنیم جریان آب شما را با خود میبرد؛ البته اگر پارو بزنید سریعتر حرکت خواهید کرد به سوی مقصود؛ به سوی سعادت. رفتارِ واکنشی در هر حالتش مانند این است که زور بزنیم خلاف جریان قهار آن رودخانه حرکت کنیم؛ چون فکر میکنیم رودخانه ما را به سمت مقصد ناجوری میبرد. در عین حال هیچگاه موفق هم نمیشویم چون رودخانه مسیر طبیعی خود را میپیماید و هیچگاه خسته نمیشود.
کنشگری در این حالت آن است که نخست بفهمیم نسخه غربیها سرنوشتِ محتوم، ازلی ـ ابدی، و جهانشمول نیست. سپس برای داشتنِ جایگزین به فرهنگ خودمان رجوع کنیم؛ اما نه از سر تکلف، لجبازی، انتقامجویی، غرور، و اشکالتراشی بلکه همچون زمانی که به محضر شخص مهم و محترمی میرویم باید نسبت به این فرهنگ تواضع نشان دهیم، زانوی ادب بر زمین بزنیم، و فضایی ایجاد کنیم تا او حاضر شود گوهرِ خود را بر ما بنمایاند شاید از این گنجینه بهره مند شویم. حال کجا برخورد ما چنین است؟
اولین قدم پیش از شناخت، اعتماد است؛ شناخت باید بر اساس اعتماد شکل بگیرد، نه بدگمانی. فرهنگ بسیار لطیف است، و خود را از بدگمانها پنهان میکند. برای همین کسی عمری را پای شناخت فرهنگ میگذارد ولی فرهنگ ایران گوشه چشمی هم به او نمیکند.
میتوان گفت سینما امکان شناخت توام با اعتماد را ایجاد میکند؟
قطعا پدیدهای مثل سینما که با بدنه جامعه ارتباط برقرار میکند، نقش تاثیرگذاری دارد.
اگر بخواهیم جایگاه سینما را با هنرهای تاریخی مقایسه کنیم، میتوانیم آن را جایگزینی برای شعر بدانیم؟
بهترین جایگاهی که برای سینما، بویژه سینمای داستانگو، میتوان مقرر کرد شبیه به منظومههای ادبی است، نه کلیت شعر. مانند منظومه لیلی و مجنون، هفت گنبد، خمسه نظامی، شاهنامه، و غیره که در میان مردم فراگیر هستند. سینما نیز مانندِ منظومهها است که بینش و منش ناشی از فرهنگ ایرانی را رواج میدهند، و همه را مبتلا میسازند.
با توجه به تجربه موثرتان در شکل گیری سینمای پس از انقلاب، به نظر شما چرا سینمای ایران از این نقش دور شد؟
«شناخت در تاریکی» گریبان سینماگر، مدیر سینمایی، و همه مرتبطین را گرفته است؛ آنها مضامینی بکر و جذاب همچون نقش فرهنگ ایرانی در توسعه ادیان را ندیده، و متوجه رمزگذاری شاهنامه در ثبت تاریخ تمدن ایرانیان نشدهاند. این یعنی در بدیهیات هم دچار غفلتیم. هر یک از این مبانی محور یک داستان زیبا برای سینماست، و اگر نه میتواند بهانه فیلمی مستند شود. فرهنگ سهل و ممتنع است؛ خیلی زود تصور میکنیم آن را میشناسیم اما هرچه بیشتر مطالعه میکنیم، کمتر می فهمیم و میشناسیم. این خصوصیتی است که ما را دچار زحمت میکند اما وقتی حالِ زحمت کشیدن نداریم، خیلی راحتتر است به سراغ هملت و ادیپ رفتن زیرا که هم دیگران زحمتش را کشیدهاند و هم بالذات دارای اعتباری است که پرداختن بدان ما را نیز معتبر میکند.
من میکوشم کمی درباره مضامین مربوط به فرهنگ ایرانی مثال بزنم تا منظورم روشنتر شود. وقتی به سمت شرق ایران نگاه میکنیم میبینیم اسلام در گسترهای وسیع و میان جمعیتی کثیر پراکنده است اما کیفیت نشر آن با غربِ ایران متفاوت است. این یعنی کیفیتی که ایرانیها برای اسلام رقم زدهاند؛ در پاکستان نیت نماز را به زبان فارسی میگویند، در چین وعده نماز را به زبان فارسی شمارش میکنند، و در کشمیر عقد ازدواج اگر به فارسی خوانده نشود باور عقد رسمی به هم نمیرسد. اینها در ظاهر ممکن است ما را فریب دهد، و تصور کنیم به مطالب مهمی دست یافتهایم که فرهنگ ایرانی به واسطه زبان فارسی نشر یافته است اما متوجه نمیشویم نسبت این دو کیفیت از اسلام، نسبت گرایش به ظاهر و باطن دین است. به قول هانری کربن «قرآن در حجاز نازل ولی در ایران فهمیده شد.» این حرف بسیار بزرگ است که یک فرانسوی فهمید اما اغلب در ایران متوجه نمیشوند؛ یعنی ایران به دلیل کیفیت فرهنگی همواره رویکردی معنوی به دین دارد، و با معنویت لطیف اسلام است که نسبت برقرار میکند. برای همین است که ایران خاستگاه تمامی مذاهب اسلامی با رویکرد معنوی است. تمام طریقههای تصوف و شاخههای تشیع در ایران رشد کرده است. در میان اهل سنت هم شافعیها که به اهل بیت تعلق خاطر دارند منشأ ایرانی دارند. اسلام به شرق از طریق فتح دلها توسعه یافته؛ یعنی هندوستان توسط سلطان محمود مسلمان نمیشود بلکه توسط فرزندان شاه نعمت الله و میر سید علی همدانی و امثال این بزرگان مسلمان شدهاند. اسلام توسط هفت اولیا به اندونزی رفت. تاجر و عالم و عارف ایرانی اسلام را گسترش دادهاند. حتی پس از فتح بخشی از اروپا توسط عثمانیها این سلسله بکتاشیه است که اسلام را با فتح قلبها گسترش میدهد. برای همین در بوسنی و هرزگوین مستنداتی درباره 12 هزار شاعر فارسیگوی صاحب دیوان وجود دارند. وقتی عمیقتر نگاه کنیم ریشه سلسله بکتاشیه هم در ایران است نه عثمانی. صورت مساله به کشف نقش زبان فارسی در نیت نماز محدود نمیشود بلکه باید آن را چنین طرح کرد که زبان فارسی زبان معنویت دین تبدیل شده است. این است دلیل آنکه ردپای زبان فارسی را در مصر و شام نیز میتوان دید. نقش ایرانی اینگونه عمیق و تحسین برانگیز است. چه وقتی کنیه و سرگذشت رجال تمدن اسلامی را مرور میکنید، میبینید اغلب منشاء ایرانی دارد. این موضوع تصادفی که رخ نداده است. در تمدن سازی تاریخ اسلام ایرانیها به خاطر بنیه غنی فرهنگیشان بیشترین نقش را ایفا کردهاند؛ و اگر فرهنگ را به زبان فارسی محدود کنیم آن را دست کم گرفتهایم.
ما غفلت، شتابزدگی، و تصور غلط از فرهنگ را از پیش از دوره تیموری آغاز و تا امروز میبینیم اما نباید آن را توطئه خارجی بدانیم؛ هرچند استعمار از این فرصت استفاده کرده، و براساس منافع خود این غفلت را عمیقتر کرده است ولی این غفلت ما بوده که زمین زراعت استعمارگران شده است. خوشبختانه با وجود اختلال در فرهنگ ایرانی این فرهنگ همچنان موجود و زنده است، و اتفاقا همین موجودیت باعث شده تا استعمار در ایران همانندِ هند و چین سوءاستفاده کند یا همچون شامات و آفریقا موفق نشود فرهنگ را نابود کند. فرهنگ ایرانی در قید حیات است. اما مثل درختی که زنده است اما به دلیل پرستاری اشتباه مریض مینماید و میوه نمیدهد. درختی که خشک نشده، و نمرده است، حالتهای حیات مختلفی دارد. میتواند سبز باشد ولی میوه ندهد. میتواند سبز باشد و میوه ریز و آفتزده بدهد، و میتواند هم سبز باشد و هم میوههای مطبوع بدهد. درخت فرهنگ ما مدتی است فقط سایه دارد، و میوه خوب نمیدهد اما خشک هم نشده است. چرا میگویم زنده است؛ چون حتی در ترافیک تهران هم موجودیت خود را عیان میسازد. فرض کنید قادر باشیم الگوی رانندگی تهرانیها را عیناً با چشم بر هم زدنی به نیویورک منتقل کنیم. مطمئن باشید روزی هزاران نفر کشته میدهد. این اشکالِ فرهنگ ایرانی نیست که رانندگی آن طور میشود بلکه اشکال ماست که فکر میکنیم فرهنگ مرده است و میتوانیم مثل حاکمِ دوبی مردم را واداریم شکل نیویورکیها رفتار کنند. این بهترین خبر است که فرهنگ ایرانی هنوز در قید حیات است؛ هنوز فرصت داریم خود را نجات دهیم. هرچند که فرهنگ در سایه و بیماریهای فرهنگیمان در ویترین قرار گرفته باشد اما هنوز فرهنگ ضامن بقای ماست. در این شرایط شخصِ خاصی مقصر نیست ولی همه تقصیر دارند؛ ما بیمار شدهایم ولی به پزشک مراجعه نمیکنیم.
شاید هنوز نفهمیدهایم که بیمار شدهایم…
بیماری را که اکثراً فهمیدهایم. ما نفهمیدهایم که بیماری به خاطر این موضوع است که دچار بیاعتماد به فرهنگ ایرانی شدهایم. اگر به فرهنگ اعتماد کنیم، فرهنگ هم خود را آشکار و ما را بهرهمند میکند.
سینما چه نقشهایی میتواند در تقویت روابط فرهنگی داشته باشد؟
در مقیاس راهبردی میگوید: «ذات نایافته از هستی بخش/ کی تواند که شود هستی بخش؟ اگر حال خودمان هنوز خوب نشده باشد، نسبت خودمان را با کشورهای جهان ایرانی به جا نمیآوریم. در مقیاسهای پایینتر مثل سرمشق خوشنویسی باید به ارکان موجود در فرهنگ مراجعه کنیم. برویم برای گدایی در خانه فردوسی و مولانا و رودکی و خیام و حافظ و سعدی و عطار و دیگران را بزنیم و آنها چیزی کف دست ما بگذارند. آن وقت بدانید که همه جهان ایرانی آن چیز را به جا میآورند. تمام جهان ایرانی آن را از خودشان میدانند. ما همواره دنبال چیزی هستیم که مال خودمان باشد؛ غافل از اینکه بزرگان ما سفرهای پهن کردهاند که موجودیت آن برای گذشتگان، ما، وآیندگان است. مولانا جویی کنده که آبی روان شود تا قرنها بعد به ما برسد. من اگر از آب این جوی بنوشم، از این معرفت و شناخت بهره مند میشوم. در این صورت دیگر همفرهنگهای ما در جهان ایرانی ما را آشنا خواهند دید. اصلا در آینه وجود ما خودشان را میبینند.
بهره برداری به روز از این منابع هم مفید است. یک نسخه از «هزار و یک شب» در کاخ گلستان نگهداری میشود که در دوره قاجار کتابت شده و صنیع الملک آن را نقاشی کرده است. در این نسخه که رنگی است، جعفر برمکی، وزیر مقتول هارون الرشید، به شکل امیرکبیر نقش شده است؛ جالب اینکه این نقاشی را قبل از قتل امیرکبیر کشیدهاند. هارون الرشیدش به ناصرالدین شاه شبیه و کاملا روزآمد شده است.
قصه لیلی و مجنون هم در هر زمانی، در ظرف زمان و مکان خودش بیان شده است. ممکن است صورت ظاهر آن تغییر کند ولی باطن آن بدون تغییر است. لازم نیست فیلمی تاریخی بسازیم، بلکه لازم است محتوایی مبتنی بر فرهنگ ایرانی را در قالب داستانی امروزی بیان کنیم.
در تولیدات مشترک سینمایی با کشورهای جهان ایرانی، چه ظرایفی باید مد نظر قرار گیرد؟
واقعیت این است که کشورهای ایرانِ فرهنگی، غیر از ایران، صاحب صنعت سینما نیستند. ایران در این زمینه میتواند منشأ خدمات ارزندهای به آنان باشد. اما تولید براساس مضامین مشترک هم ظرایف خودش را دارد. میتوانیم سراغ موضوعاتی برویم که محدودیت و معذوریت در آن کمتر است. باید مثل آب عمل کنیم که اگر به صخره بخورد آن را دور میزند. انعطاف و سیالیت، موضوعات مشترک بسیاری را پیش رو میگذارد که با اهداف فرهنگی ما هم همسو است. به هرحال بیش از دیگران وظیفه ایران است که پیش قدم شود، و البته این اقدام باید با انگیزههای عمیق فرهنگی پایدار باشد، نه اهداف سیاسی زودگذر.
برای چنین حرکتی لازم است موانع ذهنی خودمان را هم از پیش رو برداریم؛ مثلا در مواجهه با تاجیکها نباید انتظار داشته باشیم همهشان شیعه امامیه شوند، سپس همکاری را آغاز کنیم. این نگاه نشان میدهد ما دچار سوءتفاهم هستیم. سنیهای اهل ایران فرهنگی به لحاظ فرهنگی شیعه هستند؛ والا در تاجیکستان مقبره امام زینالعابدین(ع) و امام حسن عسگری(ع)، در ازبکستان مزار امام جعفر صادق(ع)، و در افغانستان مقبره حضرت علی(ع) وجود نمیداشت. فارغ از سندیتِ تاریخیشان باید بدانیم که زوار اینها همۀ مردم هستند. یعنی از نظر فرهنگی کاملا با ما قرابت دارند. نشان شیعه در بینش و منش است، و با این نگاه همه ایشان شیعه هستند. توقعاتِ ظاهربینانه البته با عکسالعمل منفی آن روبرو میشود. متاسفانه اکنون برخورد ما با مظاهر فرهنگی در جهان ایرانی مانند یک غربی است، نه یک ایرانی. اگر مثل یک ایرانی به داشتههای آنان نگاه کنیم، چیزهایی میبینیم که غربیها نمیبینند؛ و این میتواند زمینه همکاری مشترک ما باشد. باید در تاجیکستان فیلمی ایرانی بسازیم. تمام جغرافیای شاهنامه در ایالت سمنگان افغانستان است. خاطرم هست سال ۱۳۵۴ وقتی از شهر کندوز به سمت آمودریا میرفتیم آنقدر صحنهها و منظرهها شبیه نگارگری ما بود که همگی ترانه «بوی موی جولیان آید همی» را فریاد میزدیم. فضا همه را دچار انقلاب درونی کرده بود. وقتی آخر جاده و نزدیک آمودریا هوا تاریک شده بود، بعضی دانشجویان به نگهبانان گمرک افغانستان التماس میکردند که همین امشب بگذارید ما برویم آب آمودریا را به صورتمان بزنیم. آنها آنقدر گریه کردند که نگهبانان اجازه دادند؛ یعنی حس ایرانی بودن در آنها بیدار شده بود. ما باید سراغ چنین محرکهایی برویم. اگر دچار این احساسات شویم افغانستان، گرجستان، تاجیکستان، و غیره هم برای ما ایران است.
از طرف دیگر باید پایههای سینمایی مشترکی را ایجاد و محکم کنیم؛ مثلا سینمای جوان را در آنجا تقویت کنیم. سینمای جوان در ایران پایه سینمای حرفهای است. شتابزده سراغ فرهنگ نرویم. زمینهها را ایجاد کنیم، و بگذاریم این حرکت روند طبیعی خودش را طی و فیلمساز خودش را پیدا کند.
ما حتی توجهی به کارکرد سینما به عنوان مروج فرهنگ ایرانی نداریم. چگونه است که امریکا در اولین مواجهه با کردستان عراق، هزاران فیلم غیراخلاقی و مورج زندگی امریکایی را رایگان میان مردم توزیع میکند و ما که همسایه آنها هستیم، از این وجه ترویجی غافلیم؟
تکلیف آنها با خودشان روشن است. آنها هر چه بتوانند با زور و فریب و تبلیغ فرصتی را شکار کنند، پیروز هستند ولی فتح ما نمیتواند جبری باشد. اگر نسبت خودمان را با آنها به درستی بشناسیم، میفهمیم چرا کردهای عراق و ترکیه یک قرن است به ایرانی بودن متهمند. رفتار ما باید براساس این اهمیت تعریف شود. از نظر آنها ایران سرزمین مادری است و سنندج مرکز کردستان است. از نظر آذربایجانیها هنوز مرکز آذربایجان تبریز است. نیت ما مهم است. مولانا میفرماید: «آب کم جو تشنگی آور به دست / تا بجوشد آبت از بالا و پست». اگر ما عطش ایجاد کنیم موثرتر است. هنوز وقتی به تاجیکستان میروید، احوال خوانندههای ایرانی را از شما میپرسند. مسلماً در این علاقه دولت نقشی نداشته است؛ بنابراین باید عوامل این محبوبیت را پیدا کنیم تا نتیجه حاصل شود.
منبع: کتاب سینما و جهان ایرانی. سال 1393