کسب جمعیت از آن زلف پریشان

چنگیز خانِ مغول و جانشینانش طی چند دهه، مکرراً به ایران آمدند ولی نیامدند که بمانند. هدفشان کسبِ غنیمت بود و نمایشِ نازِ شست. اما چهل سال پس از نخستین هجوم، هولاکو نوة چنگیز، همراه با لشکری گران به ایران بازگشت تا اینبار بماند. این نسل از مغولان برای آنکه بتوانند خود را سلطان بخوانند می‌بایست سرزمینی آباد زیرِ نگین می‌داشتند.
1395/04/28

در باب ایلغار مغول

۷۹۷ سال پیش، در آستانة خزان، قشونی پرشمار از مردانی تُنُک‌ریش و چشم‌تنگ با اسبانی آزموده از فرسنگ‌ها تاختن در استپ‌های خشکِ شمالی، مرزهای قلمروی شاهِ خوارزم را درنوردیدند و قدم به قدم اقدام به غارت و قتل عام و تخریب کردند. از آن زمان شنیدنِ واژه ایلغارِ مغول لرزه بر تن می‌اندازد و موی بر اندام سیخ می‌کند. از اترار، بخارا، سمرقند، اورگنج، خوقند، نیشابور، گرگانج بگیرید تا ری یک به یک را لشکریانِ چنگیز به تلی از خاک بدل کردند و تنها نشانه‌هایی رفیع مثلِ گنبدِ قابوس یا برج طغرل برجای گذاشتند تا از دوردست‌ها به مثال فانوس هر آن کسی که به دنبالِ ردپای ایشان است را در برهوت تاریخ راهنما باشد.

چنگیز خانِ مغول و جانشینانش طی چند دهه، مکرراً به ایران آمدند ولی نیامدند که بمانند. هدفشان کسبِ غنیمت بود و نمایشِ نازِ شست. اما چهل سال پس از نخستین هجوم، هولاکو نوة چنگیز، همراه با لشکری گران به ایران بازگشت تا اینبار بماند. این نسل از مغولان برای آنکه بتوانند خود را سلطان بخوانند می‌بایست سرزمینی آباد زیرِ نگین می‌داشتند. ایرانِ ویران که به کار حکمرانی نمی‌آمد. بنابراین ناگزیر از تن دادن به سنتِ سلطنت در این سرزمین بودند. پس متوسل به وزرا، دیوانسالاران، مهندسان، و خلاصه مدبران اهل و مأنوسِ ایران‌زمین شدند. خواجه نصیرالدین طوسی‌ها و خواجه رشیدالدین فضل‌الله‌ها را به کارِ آبادانی گماشتند و دوباره به کالبدِ حیاتِ اجتماعی روح بخشیدند.

در کشاکشِ حملاتِ مغولان نسلِ اول و دوم، ۷۹۲ سال پیش نوبت به کاشان رسید و طیِ دو سال این شهر نیز در اثرِ تهاجماتِ مکرر ویران شد. شگفتا که درست در همین زمان، استاد حسن بن عربشاهِ کاشانی در کارگاهِ خود داشت قطعاتِ کاشیِ زرین فام سحرانگیزش را می‌ساخت تا بر محرابِ مسجدِ میدانِ کاشان نصب کند. حال اینکه چطور این اثرِ نفیس که دلالان در آشفتگی‌های پایان قاجاریه از جایش کندند و اکنون بر دیوارهای موزة برلین خودنمایی و دلفریبی می‌کند، در آن میانة رعب‌انگیز از بطنِ کورة استادِ سفالگر بیرون آمد خدا عالم است؛ کیمیایی که تا امروز علما و دانشمندانی چند در پی کشفِ فوت و فن ساخت لعابش هستند.

باز هم باور کردنی نیست اما تنها ۹۴ سال بعد از ایلغارِ مغول، از دلِ چمنزاری خوش منظر در دامنه‌های جنوبیِ کوهستانِ البرز عمارتی عظیم سر به آسمان سائید که پس از گنبدِ کلیسای ایاصوفیه رفیع‌ترین بنای زمانۀ خود بود؛ یعنی بزرگترین و بلندترین سازة آجریِ جهان تا امروز که ظرفِ ده سال ساخته شده: گنبدِ سلطانیه. گنبدی که کمتر از یک قرن بعد الهام‌بخش معمار شهیر رنسانسی، برونلسکی، در ساخت گنبد جامعِ شهرِ فلورانس شد. زیرِ این گنبدِ تماشایی نزدیک به یک هکتار از سطحِ دیوارها و سقف‌ها با تزئیناتِ واقعاً بی‌نظیر و نفیسِ کاشی‌کاری و گچ‌بری و نقاشی پوشیده شده است.

با این اوصاف، ما با چه پدیده‌ای مواجهیم؛ با قوم مغول از آن جهت که به خونریزی و دهشت‌آفرینی شهرة آفاقند یا با قوم مغول که چنین گوهرهای گرانبهایی در زمانة آنان آفریده شده است. کجاست نشانه‌ای از مغول بودنِ مغولان در میان نقوشِ درهم‌تافتة محراب مسجد میدانِ کاشان و کجاست ردپایی از سبُعیت استپ‌نشینانِ سردسیر در بارگاهی که قرار بود میزبانِ ائمه و خلفاء شود.

البته شواهد خوی مغولی را در سلطانیه می‌توان با کنجکاوی دریافت. از جمله اینکه چمنزارِ سلطانیه اصلاً از آنرو به عنوانِ پایتختِ ایلخانان برگزیده شد که جزءِ معدود پهنه‌های ایران بود که آنان را به یاد وطن مألوفشان می‌انداخت و می‌توانستند در آن آزادانه اسب بتازانند. یکی دیگر از شواهدِ خوی مغولی خواستِ نمایشِ عظمت از طریقِ احداث عمارتی با رفعت کمّی است؛ بنایی که در آن دشتِ هموار صورت یک یادمان را داشته باشد. دیگر شاهد آن بود که ایلخان اراده کرده بود مدفن و مزارِ پنج تن آل عبا و سه خلیفه را به این محل منتقل سازد، بدین نیت که پایتختِ خود را به مرکزِ عالم اسلام و تالی کعبه تبدیل کند. همچنین ایلخان الجایتو که به اسلام مشرف شد و سپس به مذهبِ شیعة اثنی‌عشری گروید و خود را سلطان محمد خدابنده خواند، عمه‌ای محترمه و محبوب داشت که برخلاف اکثر همراهانِ خان حاضر به تغییرِ مسلک نشد و بر همان آیینِ شمنیِ نیاکانش باقی ماند. بنابراین سلطان دستور داد تا اختصاصاً برای او معبدی در دامنه‌های دوردست اما مشرف به پایتختِ نو بسازند که بتواند به نیایش مشغول شود.

اما این هر پنج پروژة مغولی ناکام ماند. در واقع سلطانیه ظرفیتِ پایتخت شدن نداشت و پیش از آن نیز سکونتگاه پررونقی در آن احداث نشده بود. فقط برای مدت کوتاهی و آن هم به اراده و فاعلیت خانِ مغول، مدتی آن دشت به شهر بدل شد و تا او سر بر زمین گذاشت، دوباره همه چیز معطل ماند. معماران و استادکاران ایرانی البته توان خود را به کار گرفتند و با کمکِ تناسبات و تزئینات به گنبد مرتفع و عظیم سلطانیه، مقیاسی انسانی بخشیدند و ترتیبی دادند که بنایی سه طبقه به نظر برسد و عظمتِ آن موجبِ ذلت پیرامونیان نباشد. گنبد نیز هیچگاه به مزارِ آن اولیاء تبدیل نشد زیرا با مقاومتِ شدیدی مواجه شد. بنابراین تصمیم گرفتند آنرا آرامگاهِ سلطان کنند که دربارة عملی شدنِ آن نیز شک وجود دارد. به همین دلیل است که بر در و دیوارِ گنبد چند لایه تزئینات وجود دارد و هربار که تصمیم عوض شد، تزئینات نیز عوض شد. ساخت معبد داشْ‌کَسَن هم  به عمرِ عمۀ حاکم وصال نداد و نیمه‌کاره رها شد.

اما جز این چند استثناء ناموفق، آنچه نظر را جلب می‌کند حضورِ قوه‌ای زورمند در پسِ پرده است که به سرعت عنان را به دست گرفت و بر دوشِ مغولی سوار شد که بر مرکبِ راهوارش آزادانه از طریقِ دالانِ استپی از صحرای گوبی تا سرمنشاء دن و دنیپر در سیلان دست و پایش را دراز کرده بود. بواسطة بسترِ امن و مساعدی که حکمرانی ایلخانی مهیا کرده بود، ایرانیان پس از چند سده دوباره نقش تاریخی میانداریِ‌شان در جهان را احیاء کردند و رونق و غنای چشمگیری به جامعة ایرانی بازگرداندند. این قوه دستانی بود که از آستینِ نصیرالدین توسی‌ها و رشیدالدین فضل‌الله‌ها بیرون آمد و گروهی مهاجم و ویرانگر را به دل‌سپردگانِ مظهرِ خورشید و خاری برای نگهبانی از گل بدل ساخت که دیگر رد و رسوبی از مغولیت نداشتند.

می‌توان پرسید این قوه وقتی شهرهای ایران به اصطبل اسبان قومِ چنگیز بدل شد کجا بود. در پاسخ باید گفت که در این سرزمین هرگاه حکومت خواسته که خلافِ طبع فرهنگی جامعه، دخل و تصرفی آمرانه در جهتِ منافع سیاسیِ خود کند، به اندک زمانی پژمردگی و یأس و فروپاشی بر جامعۀ ایرانی چیره شده و به فاصلة کوتاهی زمینه اجتماعی متفرق و نامتحد شکل گرفته که برای هجومِ بیگانگان مساعد بوده است. این جریان نیز بارها تکرار شده و تکرار خواهد شد: از حملة اسکندر و اعراب بگیرید تا مغول و غلزائی و متفقین.

چنین حملاتی همیشه در روزگارِ بدحالی رخ داده نه در زمانه‌های خوش‌احوالی. قربانیِ نهاییِ این تهاجمات نیز عمدتاً همان قدرتمندانی بوده‌اند که عامدانه و جاهلانه بسترِ بحران را فراهم ساخته‌اند. جالب است که کمتر از یک سده پس از فروکشِ گرد و غبارها، و به دلیلِ ناتوانیِ نیروهای تازه از غلبه بر بنیة فرهنگیِ جامعه، درخت فرهنگ با شکوفایی مجدد، میوه‌هایی چنان درشت و خوبرو و معطر به بار می‌آورد که جز انگشتِ حیرت گزیدن کار دیگر نمی‌توان کرد.

از ویژگی‌های فرهنگ ایرانی ققنوس‌وارگی آن است. درست است که بر اثرِ بحران‌های عظیم در سایه فرو می‌رود اما حیاتش منقطع نمی‌شود. فرهنگ ایرانی همچون ققنوس که دوباره از خاکسترِ خویش برمی‌خیزد، بارها فراز و فرودهای عظیمی را پشت سر گذاشته اما دچار انقطاعِ فرهنگی نشده است. فراموش نکنیم که محرابِ زرین‌فام کاشان، گنبد سلطانیه، شاهنامة مصور دموت، رَبعِ رشیدی، و ده‌ها اثر سترگ و ستایش‌برانگیز چون آنها در پیِ یک ایلغارِ مخوف پدید آمدند. در این اشارات متضاد غریب، برای امروز ما عبرتی هست که نباید درس ناموخته از آن غفلت کرد.

[1] یادداشت برای نشریه کرگدن که در۲۸ تیر ۱۳۹۵ منتشر شد.

پست های مرتبط

صورت دیوار و سقف هر مکان / سایۀ اندیشه معمار دان
درس‌های «کتابچه جمع و خرج سنه ۱۳۰۴»؛ درس اول
حق مردم به شهر
عکس‌های قدیمی غلط‌انداز است!
رندی ایرانیان رمز بقای ایشان در فلات ایران
پرویز تناولی «شیر ایرانی» را از انقراض رهاند!
بِرند اصیل می‌خواهیم
به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی
حافظۀ جامعۀ ایرانی تقویت شده است
من که باشم در آن حرم که صبا/ پرده دار حریم حرمت اوست
صف سلام سرای فتحعلی‌شاه در قم
بزنگاهِ بی‌ارادگیِ ناصرالدین‌شاه
امیرکبیر، میرزا تقی‌خان است یا میرزا تقی‌خان، امیرکبیر؟
در آینۀ آیین محرم
در باب سینمای دینی
در باب سینمای دینی
درباره یه حبه قند
درباره یه حبه قند