پاره نخست
هفته گذشته، بیستم آبان، به مناسبت یکصدمین سالروز امضای پیمان متارکه جنگ جهانی اول، مراسمی مفصل در پاریس به ابتکار رییس جمهور فرانسه برگزار شد که مخصوصا اجتناب از مسائل سیاسی و توجه به جنبههای انسانی، موجب بازتاب گسترده آن شد. البته مشاهده رهبران جهان دوشادوش هم برای ارج نهادن به صلح، قابل ستایش است اما چند نکته در این نمایش بود که اصل و ماهیت آنرا بحثبرانگیز میسازد.
گلولهای که حوالی ساعت یازده ششمین روز تابستان ۱۹۱۴، نزدیک پل لاتین شهر سارایوو از تپانچه یک جوان تندروی صرب شلیک شد و با قطع شاهرگ ولیعهد اتریش، جنگ جنگها را کلید زد، نه نخستین ترور سیاسی بود، نه حادثهای که باعث شود یک قاره به جان هم بیافتد، و نه دلیل موجهی برای ایجاد یک فاجعه دهشتناک بشری.
در قرن هفدهم جنگهای سی ساله، ژرمنها را به خاک و خون کشید، و دخالت انگلستان و فرانسه، کینه و حقدی وصفناپذیر در ایشان انباشت. در پایان قرن هجدهم آشوب انقلاب، آنان را برانگیخت تا به فرانسه حمله کنند و با پاسخ کوبنده لشکرکشی ناپلئون بناپارت مواجه شدند و سپس با حمایت روسیه فاتح از کار درآمدند. جنگی که بیسمارک پس از تشکیل دولت امپراتوری آلمان بر فرانسه تحمیل کرد بسیار حقارتآمیز بود و فتنهای عظیم در پایتخت فرانسه برپا کرد. پس از آن در فرانسه که با روسیه متحد شد تا آلمان را در تنگنا قرار دهد، حتی در کتب مدرسه آلمانی هیولایی خونآشام و موجودی غیرآدمیزاد تصویر میشد.
در واقع ترور آرشیدوک فردیناند در سارایوو بهانهای بود تا به عقدههای فروخفته از پی سدهها، فرصت سرباز کردن دهد و یک فشار عصبی عظیم را تخلیه کند. اما به چه قیمتی؟ جان ده میلیون نفر از نوع بشر، فروپاشی امپراتوریها و … ! آیا این قربانیها ایزد جنگطلبی را سیراب ساخت؟ خیر. فشار دول پیروز بر ملتهای شکستخورده چنان بود که کمتر از دو دهه مصیبتی عظیمتر به بار آورد، جان دهها میلیون نفر دیگر را ستاند، یک قاره به خاکستر بدل شد، و برای دههها بهانه کینهورزی و عقدهگشایی بجا گذاشت.
میگویند جنگ جهانی اول. اما چرا جهانی؟ صرفا به این دلیل که دامنه جنگ تا آفریقا و خاورمیانه و چین گسترده شد و ایالات متحده در موضوع مداخله کرد؟ آیا اگر مسئله مستعمرات اروپایی، و منفعتطلبی جنگافروزان در دیگر قارهها نبود، بقیه اهل دنیا حاضر به مشارکت در چنین دعوایی میشدند؟
بعنوان نمونه ایران در کجای این جهان قرار گرفته است؟ میدانیم که دولت ایران از ابتدا اعلان بیطرفی کرد. در حالیکه انگلستان و روسیه براساس معاهدهای خودخوانده کشور را میان خود تقسیم کرده و روسیه عملا بخشهای وسیعی از شمال ایران را در اشغال داشت و به خواسته قانونی ایران برای تخلیه منطقه بیطرف وقعی نمینهاد. همین موضوع سبب شد عثمانی نیز بیطرفی را نقض و شمال غرب کشور را به بخشی از میدان جنگ تبدیل کند. از آن سو انگلستان با تمرکز قوا در جنوب غرب به بهانه محافظت از میادین نفتیاش و تاسیس پلیس جنوب نیز تره برای بیطرفی ایران خرد نکرد.
یکی از محصلین ایرانی که در دوران جنگ از اروپا راهی وطن شد در شرحی غمانگیز، ماجرای خود و هجده ایرانی دیگر همراهش را در قفقاز تعریف میکند که در قطاری با سرعت حرکت پیاده، در عسرت و گرسنگی راهی جلفا بودند تا آنکه یک روز صبح از خواب بیدار میشوند و میفهمند که لوکوموتیوران مهربان برای حل مشکل کمبود سوخت، واگن آنها را در ایستگاهی متروکه در ارمنستان رها کرده تا از سنگینی بار خود بکاهد. بندگان خدا که ساعتها در انتظار کمک در خفت و نومیدی به سر بردند، وقتی به طرزی معجزهآسا به مرز ایران رسیدند، از سر ذوق با چشمانی گریان بر خاک افتاده و برای گذار از آن همه بلایا پروردگار را شکر گفتند. اما این شوق چندان نپایید. زیرا مشاهده وضع رقتبار خرابی شهرها، ناشی از جنگ و قحطی و فقر و بیماری واگیر تب محرقه و گریپ، و مشاهده مردی که دانههای جو از سرگین اسب جدا میکرد تا سد جوع کند، جانکاه بود.
با این وجود وقتی قرار شد هیئت اعزامی ایران به کنفرانس صلح، دعاوی خود راجع به خسارات سنگینش را مطرح کند، به بهانه آنکه در کنفرانس کشورهای بیطرف اجازه حضور ندارند، حتی حاضر به استماع مواد هشت گانه تقاضای ایران نشدند.
چقدر شبیه به مراسم هفته گذشته! آیا ایران همچون کنفرانس صلح مهمان ناخوانده بود؟ در این صورت حضور مهمانی واقعا ناخوانده مثل نخست وزیر اسرائیل را چگونه هضم کنیم که کشورش صد سال قبل وجود خارجی نداشت. از آن دردآورتر این است که اصلا برای حکومت و جامعه ایرانی هم این سوال پیش نیامد که چرا جای ما در مراسم خالی بود؟ چطور ممکن است آن همه خسارت روحی و جسمی، چنین آسان فراموش شود؟ چگونه است که این طور خونسرد شدهایم؟ اینها سوالاتی است که برای فهمشان باید در یادداشتهای آتی کمی موضوع را بسط دهم.
پاره دوم: جنگ
آکیرو کوروساوا، فیلمساز شهیر ژاپنی، در قسمت دوم فیلم سانشیرو سوگاتا که در سال پایانی جنگ دوم جهانی ساخت، سانشیرو استاد جودو را به تصویر میکشد که روزی در سال ۱۸۸۰ هنگام پیادهروی، شاهد ضرب و شتم شدید پسربچه گاریرانی توسط یک مرد قوی هیکل آمریکایی است. استاد جودو که نمیتواند بپذیرد نوجوان به دلیل بیاحتیاطی و تصادف ناخواسته چنین مظلومانه کتک بخورد، بیمقدمه وارد دعوا شده، با یک حرکت، بیگانه را به دریا میاندازد.
این ضرب شست چنان بر قهرمان بوکس که برای مسابقات حرفهای به ژاپن آمده تحقیرآمیز میشود که استاد جودو را به دوئل فرامیخواند. وقتی به اصرار نماینده کنسول آمریکا سانشیرو بالاخره وارد سالن مسابقات میشود، در اولین مواجهه با میدان موحش و تاریک و پر از فریادهای گوشخراش مربیان و تماشاچیان و شرطبندهای رینگ بوکس، حیرت میکند. از آن غریبتر مبارزه مردانی با صورتهای ورمکرده و خونآلود بود که به قصد کشت بر سر و تن یکدیگر میکوبند. سرانجام وقتی انکارهای او در برابر اصرارهای گاه و بیگاه و لجوجانه طرف بیفایده میماند، ناچار به رویارویی میشود.
از طرف دیگر یک رقیب قدیمی و استاد کاراته که از گذشته رنجشی تلخ بابت هتک حیثیتش توسط سانشیرو داشته، در این میان برای او پیام میفرستد و وی را به مبارزه میطلبد. بنابراین استاد جودو ناچار است در دو مبارزه از خود رفع اتهام کند. سانشیرو در هر دو مبارزه پیروز میشود اما جالب اینجاست که در میدان رقابت با آمریکایی تا او از پا درنیامده و مثل یک مرده در گوشه رینگ نیافتاده، کار به پایان نمیرسد اما استاد کاراته پس از اجرای چند حرکت نمایشی و اجرای یک فن از سوی استاد جودو، بدون کمترین برخورد خشن فیزیکی تسلیم میشود و به سرآمدی سانشیرو در استادی اعتراف میکند. در مبارزه دو پهلوان ژاپنی، وقوف به کمالات رقیب برای پذیرفتن شکست کفایت میکند اما قهرمان آمریکایی تنها وقتی تسلیم میشود که مرده باشد.
این جریان را به یاد داشته باشید تا کمی هم به ایران بپردازیم. سر هارفورد جونز که به عنوان سفیر کمپانی هند شرقی از سوی انگلیسها برای مذاکره درباره جنگ ایران و روس با فتحعلی شاه قاجار راهی تهران بود، خاطرهای ثبت کرده که به موضوع ما بیربط نیست. او از جعفر، مترجم حاکم شیراز، نقل میکند که شاهزاده علاقه زیادی دارد تا روزنامههای لندن برای او ترجمه شود؛ حتی قسمت آگهیهای تجاری. روزی لابلای خواندن، خبری به میان آمد که تعجب شاهزاده را برانگیخت؛ بیست و پنج هزار نفر از ارتش صد و بیست هزار نفری ژرمنها در یک عملیات کشته شدند. جعفر میگفت حاکم حاضر نبود قبول کند که این اتفاق ممکن است. به این دلیل که پدرش شاه ایران میتواند شصت هزار اسب به میدان جنگ بیاورد اما در شدیدترین و طولانیترین جنگهای ما هیچگاه کشتهها از پنجاه تا صد نفر تجاوز نمیکند.
در اروپا از سقوط روم تا قرن پانزدهم، یعنی به مدت یک هزاره، جنگهای فئودالی، نبردهایی منقطع و پراکنده و محدود بود که معمولاً در فصل گرم سال درمیگرفت. اما پس از آن تمام نظامهای سیاسی در صدد برآمدند ارتش ثابت و حرفهای تشکیل دهند و جنگ به رویدادی متداوم و یکپارچه بدل شد. موزههای فراوانی که امروزه در سرتاسر شمال و غرب اروپا برای نمایش آلات و ادوات جنگی قرن پانزدهم وجود دارد حکایت از تعدد و حجم جنگ و منازعه در آن دوران میکند. رسالههای متعددی که در باب نبرد یا مذمت جنگ برجای مانده نشان میدهد تقریباً پهنهای از اروپا نبود که درگیر جنگ یا در سایة تهدید آن نباشد. فرهیختگان خواهان روزی بودند که این همه جنگ، خونریزی، شورش، غارت، و قتل که همه جا را به ورطة مصیبت و هلاک افکنده ولی با این حال همه آنرا با جان و دل پذیرایند، روزی به پایان برسد. در قرن هفدهم تنها چهار سال در اروپا بدون جنگ سپری شد. با گسترش دامنه مستعمرات اروپاییان، جنگجویی به تمام قارهها تسری یافت. هرچه اسلحه قدرتمندتر شد، تعداد مشارکتکنندگان در نبرد کاهش اما تعداد کشتگان در جنگ به طور تصاعد هندسی افزایش یافت. تا جایی که تنها در دو جنگ جهانی و طی کمتر از یک دهه قریب به صد میلیون نفر کشته شدند.
در واقع برخلاف ماهیت و معنایی که جنگ در جهان ژاپنی، ایرانی، هندی، چینی، آفریقایی و … دارد، جنگ در دنیای غربی به یک پروژه تبدیل شده که سرمایهگذاری در آن سودده است و هرچند حرفهای خطرناک بود اما پردرآمد و قدرتساز به شمار میرفت. بنابراین جمعیت فراوانی از قبل آن ارتزاق میکنند و منفعت خود را در تداوم آن میجویند. این است که رییس جمهور فرانسه در مراسم صدمین سالروز پایان جنگ جهانی اول از عبارت «جنگیدن برای صلح» استفاده میکند. زیرا در ذهنیت غربی صلح چیزی جز «نه جنگ» یا «توازن مسلحانه» نیست.
پاره سوم: جهانی
آیا جنگ اول جهانی واقعا جهانی بود؟ برای یافتن پاسخ پیش از هر چیز باید کمی در مورد معنای جهان پرسش کرد. نزد هر فرهنگی، جهان جاییست که با آن تعامل دارد و بیرون از آن، حتی اگر همسایهاش باشد، جز جهان او محسوب نمیشود. به رغم ادعاهایی که در عصر جهانیسازی درباره جهانی شدن جهان مطرح میشود، سردمدار جهانیسازی خود جهانی نیست؛ ایالات متحده کشوری است که درصد قابل توجهی از اهالی آن نه تنها از مرزهای خود خارج نشده و گذرنامه ندارند، بلکه تصور درستی هم از بیرون آمریکا ندارند. نشانه آن هم در بیشمار فیلمهایی دیده میشود که درباره نجات جهان از یک مخمصه عظیم است که به دست آمریکاییها داخل آمریکا حل و فصل میشود و قهرمان آنها بر سر راه نجات خانواده خود از فاجعه، جهان را هم نجات میدهد.
جهان اروپا تا قبل از آغاز دوران استعمار در قرن پانزدهم میلادی، به حاشیه دریای مدیترانه ختم میشد و خارج از آن برای ایشان دنیای تاریکی بود که اومبرتو اکو در «بائودولینو» آنرا به خوبی تشریح میکند. فشار و تنگنای غیرقابل تحمل ناشی از رشد جمعیت و جنگهای بیپایان، منجر به انگیزش ماجراجویان برای قدم نهادن در کشتیها و خروج جسورانه از مرزهای جهانشان شد. آنان با ناوگان توپدار خود انتظام حاکم بر مناسبات تجاری و دریانوردی موجود در آفریقا و آسیا را بر هم زدند و با غلبه و استیلا مستعمراتی به دست آوردند که ابتدا در حد یک کمپ نظامی بود اما به تدریج تبدیل به شهر شد و کم کم سرزمینها را در برگرفت. ایشان هر کجا را که تحت سلطه درمیآوردند وارد جهان خویش میساختند و بیرونش را همچنان دیار ظلمات میپنداشتند.
آنچه هم که جنگ جهانی اول خوانده میشود در اروپا و جهانی رخ داد که اروپاییان آنرا بواسطه سلطه به جا میآوردند. پس اگر قاره آفریقا یا چین یکی از کانونهای نبرد محسوب میشود بدان سبب است که دول اتفاق توانستند مستعمرات آلمان را از چنگ او خارج کنند و نیروهای خود را در آن مستقر سازند.
در حقیقت آلمانها به دلیل مشکلات داخلی، در زمینه به چنگ آوردن مستعمرات از دیگر کشورهای اروپایی عقب ماندند. امپراتوری آلمان زمانی توانست اعتماد بنفس تحرک پیدا کند که دیگر تقریبا جایی برای استعمار باقی نمانده بود و انگلستان و روسیه و فرانسه و هلند و پرتغال و اسپانیا و ایالات متحده در هر پنج قاره با یکدیگر پنجه در پنجه بودند. در نتیجه میبایست زیرکانه از نقاط ضعف آنها بهره میگرفت تا در جاهای خالی به عرض اندام بپردازد. یکی از این شکافهای مهم، منطقه مرزی میان عثمانی و ایران بود که نفوذ آلمانها در آن به معنای دسترسی آسان به خلیج فارس و اقیانوس هند بود. این چنین شد که در نقش یک حامی معنوی در مقابل انگلستان و روسیه و … برای عثمانی و ایران ظاهر شدند، و دست منازعه اروپایی آنها از آستین عثمانی، آن جنایتهای نفرتانگیز را در استانهای غرب ایران و شرق عثمانی رقم زد.
همین نزاع، میدان جنگ را به خاک ایران کشاند که خود را بیطرف خوانده بود. گذشته از آنکه ایرانیها تمایلی به مداخله نداشتند و بحرانهای داخلی توش و توانی برایشان باقی نگذاشته بود، جنگ برایشان منافی با چنین رفتارهایی بود. در نتیجه خواه ناخواه آسیبهای جدیای بر جان و پیکر ایران وارد شد. با این وجود بعد از جنگ از پذیرش خواستههای ایران به بهانههای واهی شانه خالی شد؛ چرا؟ زیرا ایران جزئی از جهان بازیگران جنگ جهانی نبود. ایران تا آن زمان سرزمینی بود که کیفیت منابعش با تمنیات استعمارگران اروپایی همخوانی نداشت و بدین سبب هرگز شرایط آنرا نداشت که به جهان ایشان وارد شود؛ به همین دلیل حجم تولیدات اروپایی درباره جامعه و سرزمین و فرهنگ و مردم ایران با عثمانی و هند و شرق آسیا و … قابل مقایسه هم نیست. ایران نه تنها در میان عموم شهروندان غربی بلکه در مطالعات دانشگاهی و پژوهشی نیز مثل سیاهچالهای کمتر شناخته شده است.
ایران از قرن پانزدهم تا امروز، جز دورانی کوتاه در فاصله کودتای ۲۸ مرداد تا انقلاب اسلامی، همواره در دیار ظلمات غرب واقع شده که فرصت تسلط کامل بر آنرا نیافتند. به همین دلیل برای آنها مثل معمایی پیچیده و دشوار است که اغلب ترجیح میدهند بجای حل، نادیدهاش بیانگارند. عدم دعوت نمایندهای از سوی ایران به مراسم یکصدمین سالروز پایان جنگ اول جهانی هم از این جنس است. اما مهمتر از آنکه ما از سوی غرب نادیده انگاشته میشویم این است که تحت تاثیر ایشان خود نیز ایران و نقشش در جنگ اول جهانی را نادیده میانگاریم.
پاره چهارم: نسیان
رییس جمهور محترم، امسال در مجمع جهانی سازمان ملل، سخنرانی خردمندانهای انجام داد که مورد تحسین بسیاری قرار گرفت. یکی از جملات کلیدی این صحبت آن بود که «اگر صلح آرمان شماست، جهان دوستی بهتر از ایران نخواهد داشت». این عبارت که بر پردهای عظیم در بزرگراه چمران نیز حک شده، ظاهرا حاوی پیام صلحجویی ایران برای دنیا است. اما در واقع حکایت از آن میکند که جامعه ما ناخودآگاه کل جهان را یک سوی میز و خود را سوی دیگر آن میپندارد، و بیرون ماندن از دنیا را کاملا پذیرفته است. لابد به همین دلیل وقتی از ایران نمایندهای برای مراسم یکصدمین سالگشت پایان جنگ اول جهانی دعوت نشد، صدایی هم از داخل کشور برنخاست.
فراموش کردن یک فاجعه بزرگ میتواند ساز و کاری طبیعی باشد تا جوامع بشری روحیه یاس را از خود دور کنند. چنانکه اروپاییان چنین کردند: تخمینها برآنند که در جنگ اول جهانی سی میلیون و در جنگ دوم هفتاد میلیون نفر جان باختند؛ یعنی بسیار بیشتر از جمعیت فعلی استرالیا و کانادا. در خلال جنگ اول، قوای فرانسه و آلمان طی نبرد وردون در شمال شرقی فرانسه به مدت ده ماه وارد جنگی خونین و فرسایشی شدند که بر اثر آن بیش از هفتصد هزار نفر نظامی طرفین کشته شدند و طولانیترین و پرهزینهترین نبرد تاریخ رقم خورد. یا در جنگ دوم جهانی، تنها از سوی انگلستان و آمریکا، شصت و هشت هزار تن بمب، معادل با وزن یک میلیون نفر انسان بالغ، بر سر برلین خالی شد و پایتخت آلمان را به تلی از خاک بدل ساخت. با وجود این همه تباهی رهبران فرانسه و آلمان را میبینیم که پس از صد سال در کنار بر سر مقبره سرباز گمنام پاریس حاضر شده و از دستاوردهای صلحجویانه خود تعریف میکنند.
بالاخره این دو کشور همسایه یا میبایست آن قدر با هم بجنگند که از میان بروند و یا به تعادلی دست یابند تا بتوانند زندگی کنند. اگر صلحی حاکم شده، در پس صحنه آن زحمتی پنهان است که چند دهه نخبگان دو کشور متحمل شدهاند. بلافاصله پس از این فاجعه، اندیشمندان و متفکرین برجسته این سوال را طرح کردند که اگر بخواهیم جلوی تکرار چنین فاجعهای را بگیریم باید چه بکنیم و چطور میتوان آنرا به عبرت تبدیل کرد. آنها با انداختن مسئولیت مصیبتها بر عهده حزب نازی، به ملت آلمان فرصت تجدید حیات بخشیدند. ایده اتحادیه اروپا را پرورش دادند و از ابزارهایی مثل صنعت گردشگری و سینما بهره گرفتند تا دو ملت به ملاقات یکدیگر از وجه مزیتها و فضیلتها نایل شوند. میگویند آلمان کشوری است که مقیاس آن از اروپا بزرگتر و از جهان کوچکتر است. اکنون آلمان به پشتوانه اروپا میتواند در مقیاس جهانی شانه به شانه قدرتهای دیگر اثرگذار باشد.
جامعه ایرانی هم فاجعه جنگ اول جهانی را به فراموشی سپرد تا بتواند به زندگی ادامه دهد. اما اشکال اینجاست که نخبگان ایرانی نیز موضوع را به تاق نسیان سپردند. مرحوم فروغی، یکی از اعضای هیئت ناکام ایرانی در کنفرانس صلح، وقتی فهمید دولت وثوقالدوله همزمان با مذاکرات آنها به انعقاد قرارداد ۱۹۱۹ مشغول بود، در نامه به یکی از دوستان نوشت «ملت ایران اگر وجود داشت، اگر در ایران افکار عامه بود، آیا دولت جرات میکرد قرارداد اخیر را با انگلیسها ببندد؟ آیا دولت انگلیس جرات میکرد؟ اگر بدانید انگلیسیها در مقابل افکار عمومی جهان چقدر متزلزل و نگران بودند. اما چه فایده ایرانیها که نمیخواهند داخل آدم باشند، دیگران هم نمیتوانند کاسه داغتر از آش شوند».
مرحوم فروغی بعدا خیالش آسوده شد. زیرا اشتباه انگلیسیها آن بود که مخالفت افکار عمومی مردم ایران با چنان قراردادی را نادیده گرفتند؛ جریانی که نه تنها سبب کنارهگیری وثوقالدوله بلکه در عمل موجب لغو قرارداد شد. اما نخبگانی که برای التیام چنین تحقیری و در چنین بزنگاههایی باید محل ارجاع عموم باشند، به جای پرداختن به ریشههای مصیبت، انگشت اتهام را به سوی هموطن خود گرفته و با مقصر یا خائن یا وطنفروش و … خواندن دیگری، پرسش دشوار از علل اصلی را به سوی دلایل آسان فرعی منحرف میسازند. به نظر من دلیل سکوت و بیتفاوتی جامعه درباره عدم دعوت ایران به مراسم سده پایان جنگ، تاریخ را به صحنه تصفیه حساب داخلی بدل کردن و نادیده انگاشتن تاثیر معادلات جهانی توسط غالب نخبگان کشور است. درد فراموش شدگی ایران تنها ظلم موجود نیست. چگونه میتوان توقع ملاحظه دیگران را داشت وقتی خود دچار فراموشی هستیم. مظلومیت این نیست که بنشینیم و از «قحطی بزرگ» بنالیم اما در بیتفاوتی نظارهگر باشیم. باید ابتدا خود را باور کرد؛ چونانکه برجام، تقریبا یک استثنا در دوران معاصر، نشان داد وقتی خود را پیدا میکنیم چطور می توانیم با جهان در شرایط برابر به نتیجه برسیم. آنگاه به آنکه ما را باور ندارد نشان داد اگر ایران کشور ایرانیها نبود، جهان از چه فرصتها و مزیتهای غیرقابل چشمپوشیای محروم میماند.
[1] روزنامه اعتماد، ۲۸ آبان، ۶ و ۱۱ و ۱۸ آذر ۱۳۹۷.