دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت/ الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
دو سه سال پیش، روزی دوستی نزدم آمد و تعریف کرد که به مناسبت سالگرد ازدواجشان تصمیم گرفتند به همان رستورانی بروند که آقا از خانم خواستگاری کرده بود. رستوران دهۀ سی باز شده بود؛ یک طبقه بود با نمایی از سنگ و شیشه، کنار خیابان ولیعصر. در این شش دهه، صاحب رستوران به همراه پسرانش آن را اداره میکرد و با گذشت این همه سال، هنوز حال و هوا و حتی منوی قدیمیاش را حفظ کرده بود؛ خوراک بامیه و زبانش نظیر نداشت. اینها را که گفت فهمیدم منظورش رستوران یکتاست. من نیز خصوصا دورانی که در دانشگاه ملی درس میخواندم، از آنجا بسیار خاطره داشتم. اصلا بعید میدانم تهرانیای باشد که یکتا را نشناسد. دوستم با هیجان ادامه داد: «آن روز صحبتکنان در پیادهروی ولیعصر به سمت رستوران قدم میزدیم که فهمیدیم از رستوران رد شدهایم و آن را ندیدهایم! دوباره مسیر را برگشتیم ولی باز هم رستوران نبود. کمی به حافظهمان شک کردیم. هیچگاه برای رفتن به آنجا نیازی به نشانی نداشتم؛ یکتا خود مثل نشانه بود. خلاصه از روی استیصال کمی آن حوالی چرخیدیم و در کمال ناباوری فهمیدیم رستوران دیگر نیست و در عوض آن ستونهای ساختمان جدیدی در حال بالارفتن است. پنداری برجی هیکل مهیبش را روی آن رستوران نحیف گذاشته و کمترین اثری از آن نمانده». باورم نمیشد که یکتا دیگر نباشد. مدتی قبلتر، وقتی همسرم برای ملاقات دوستی، آنهم پس از سی سال، عازم امریکا بود، میزبان خواسته بود برایش بامیههای یکتا را سوغات ببرد و وقتی به دستش رسیده بود چند روزی با عطر خاطرهانگیزش معاشقه میکرد.
بسیارند جاها و چیزهایی در این شهر که هیچ سندی برای اثبات تعلقخاطر خود به آن نداریم ولی شاید در زمرۀ عزیزترین داشتههایمان باشند. در چنین اوقاتی نمیدانیم شکایت کجا بریم؛ به مالکین، به شهرداری و یا بنگاههای معاملات املاک و سازندگان! «حقوق مکتسبه خصوصی» همچون برهان قاطعی است که شهروندان را مختار میکند هرطور میخواهند با ملکشان برخورد کنند، و شرایط زمانه نیز اقتضا میکند که ملکی برِ خیابان ولیعصر تبدیل به برجی شود که هر مترمربعش چندبرابر درآمد ماهیانۀ آن رستوران میارزد. پنداری همه چیز دستبهدست داده که چهرههای آشنا از شهرمان یکبهیک رخت بربندد.
رستوران یکتا و خاطرات ما یگانه قربانی این جریان نیست؛ بسیارند جاهایی از این دست که محمل آشنایی و ملاقات و میعادگاه عشّاق بودهاند، و پذیرای جمعهای خانوادگی و دوستانه و مسلما بسیارند کسانیکه به تجدید خاطرات در چنین جاهایی دلخوش کردهاند؛ مشتری این قبیل کافهها و رستورانها، بیش از اینکه مشتری خوراکی باشند، مشتری عطر و طعم آشنای آنجایند و این همان امر یکتا و غیرقابل جایگزینی است. تخریب چنین جاهایی، معنایش فقط کم شدن یک رستوران نیست، بلکه تشدید احساس گمگشتگی است؛ اصلا همین جاهای آشناست که سبب میشود جایی را خانۀ خود، شهر خود یا سرزمین خود بدانیم. شهر انباشت متفرقی از خانهها و مغازهها و خیابانها نیست؛ شهر آنجایی است که بندهایی از تعلقخاطر اهل آن را به یکدیگر و به جایجای شهر متصل کرده است. جاهایی چون یکتا، دیگر فقط به مالکینش متعلق نیست بلکه به کل اهل شهر تعلق دارد. در واقع بیش از اینکه ما اینگونه مکانها را قیمتگذاری کنیم، آنجاهاست که به شهر ما و حتی به خود ما بها میدهد. پس آیا وقت آن نرسیده که ورای حقوق مکتسبۀ خصوصی، «حقوق مکتسبۀ عمومی» را نیز تعریف کرده و مهم بدانیم.
اگر ملکِ هر کس، سطح اشغال بنا، و تراکم مصوب شهرداری، در زمرۀ حقوق مکتسبۀ خصوصی است و ثروت به حساب میآید؛ خاطرات شهر، دیدن منظرۀ کوه البرز، نسیمی که از سوی کوه میوزد، صدای پرندگان و … در زمرۀ حقوق مکتسبۀ عمومی است و ثروت اهل شهر به حساب میآید. نمیتوانیم حقوق خصوصی را به بهای تضییع حقوق عمومی احصا کنیم. حتی رجحان و ارزشافزودهای که «خیابان» در معنیِ تفرجگاه، نسبت به «جاده» به معنیِ محور مواصلاتی دارد نیز در زمرۀ ثروت اهل شهر است. برتریِ «سینما سعدی» که محمل خاطرات چند دهه است بر «یک سینما»، سرمایۀ شهر است. آثاری چون سردر باغ ملی و میدان مشق که دیگر جای خود دارد. باید دریابیم که ما فقط نسبت به ارگ بم و تختجمشید نیست که محقیم، بلکه نسبت به هر آنچیزی که در شهر از سطح عملکردی فراتر رفته و حائز کیفیتی خاطرهانگیز شده نیز محقیم. به سخن دیگر حقوق عمومی مقیاسهایی دارد؛ برخی جاها هست که همۀ اهل یک سرزمین و حتی بشریت در قبالش ذیحقاند، برخی جاها در زمرۀ حقوق اهل یک شهر است و برخی مقیاس خردتری دارد، به هرحال هیچ مقیاسی از حق قابل چشمپوشی نیست.
ما صرفا تضییع حقوق شخصیمان را زیان میدانیم، و از پایمال کردن حقوق عمومی احساس خسران نمیکنیم. در حالیکه سود و زیان شهر و اهالیاش بسیار به هم وابسته است و نتیجۀ این وابستگی یا سود هر دو است و یا زیان هر دو، یعنی در این معامله برد- باخت بیمعنی است؛ یا برد – برد است و یا باخت – باخت. تخریب و نوسازیِ «جاهای» شهر، هرچند بهظاهر نفع مالک را به همراه دارد، ولی در طولانیمدت به بیارزش شدن شهر میانجامد و همه را متضرر خواهد کرد. مالکینی که در ازای بهایی، کافه و رستوران و کتابفروشی و اساسا هر آنجا که «جایی» شده یعنی تشخصی یافته و از امور مشابهش ممتاز شده میفروشند، تلویحا پذیرفتهاند که ملکشان «ناکجا» است؛ زیراکه امورِ واجد شخصیت، بیقیمت و ارزنده است و قابل معامله نیست. نگاه سوداگرانه داشتن به جاهایی که شهر شخصیت و هویتش را مدیون آن است، مثل این است که روزی قصد کنیم مادر و پدر و اهل خانوادۀ خود را بفروشیم! مسلما در وهلۀ نخست باید از پدرانگی و یا مادرانگی آنان صرفنظر کنیم و با آنان و در واقع با خودْ بیگانه شویم.
رستوران یکتا در تهران خراب شد. ممکن است بعدها در همان برج، رستوران دیگری باز شود ولی دیگر «یکتا» نیست؛ بلکه مشابه صدها و هزاران رستوران گمنام این شهر است و به فرض آنکه توسط «کسانی» اداره شود و در آن «چیزهایی» عرضه شود، دستکم شصت سال زمان نیاز است که همچون یکتا «جایی» شود. رستوران یکتا ممکن است در این معامله بسیار منتفع شده باشد ولی به هر بهایی که شخصیتش را فروخته باشد آن را ارزان فروخته است!
منبع: روزنامه اعتماد، ۳۰ بهمن ۱۳۹۵.